شهید حسن دشتی
کد شهید : 6209730
نام : حسن
نام خانوادگی : دشتی
نام پدر : محمدعلی مکان شهادت :
تاریخ تولد
محل تولد: مشهد
تاریخ شهادت:1362/07/24
مکان شهادت:
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :
شغل : قالیباف یگان خدمتی :
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده
خاطرات
یادم می آید که درسال 1358 وقتی عده ای از مردم دریکی از تظاهرات و راهپیمائی ها توسط عده ای از مخالفان نظام وامام کتک خورده بودند مردم برای تنبیه این افراد به تعقیب آنها رفته بودند وآنها خود را درمسجدی به نام مسجد فاطمه زهرا (س) پنهان کردند و درهای مسجد را بستند و ایشان به اتفاق دوستانشان از دیوار بالا رفته و در را باز کردند و آنها را تنبیه کرده و به مردم گفتند : اینها مسجد امام وانقلاب را قبول ندارند . پناه بردنشان به مسجد ظاهری است و فقط برای نجات خودشان است والاّ آنها هیچ چیز را قبول ندارند .
روزی که به مرخصی آمد با هم به آجقای رفتیم در راه برگشت که سر جاده منتظر ماشین بودیم خبر رسید که خرمشهر آزاد شد . او فوراً روی زمین نشست و دستش را به پشت من زد و گفت : وای بر من خرمشهر آزاد شد و من اینجا هستم . آن شب افسرده و ناراحت بودکه چرا عملیات آزاد سازی خرمشهر حضور نداشته است .
1. روزی که از مرخصی آمده بود گفت : " ان شاءالله کار جنگ یکسره می شود و با هم مغازه می زنیم و با هم شریکی کار می کنیم . " می گفت : " شما به کار بچسب و جدی کار کن و تجربه کسب کن ، وقتی من آمدم ، باهم کار می کنیم . " سری آخری که می خواست به جبهه برود ، وسایلش را بین برادرانش تقسیم کرد . کاپشن را به یکی از ما داد ، ساعتش را به برادر بزرگترم داد . ما به خودمان گفتیم : حتماً اتفاقی قرار است ، بیفتد . سری آخر حال و هوای دیگری داشت . بعد از مدتی خبر شهادتش را دادند . خودش قبل از شهادت می گفت : " شاید من دیگر برنگردم و این آخرین بار باشد که شما را می بینم ، پس لااقل یک یادگاری از من داشته باشید . "
2. - در یکی از شبها که به مرخصی آمده بود ، حال و هوای دیگری داشت . آن حس و حال وهوای چند وقت پیش را نداشته خواهر بزرگمان که به همراه شوهرش به خانه آنها رفته بود متوجه او شده بو . و برای اینکه او را از این حال و هوا بیرون بیاورد با خنده به او گفت بود : " می بینم حال و هوای جبهه به تو ساخته اما کمی سیاه شده ای . " طبق معمول با خنده جواب داد : " و آخر بعضی وقتها تو جبهه سنگر می کنم ، آفتاب شدید پوستم را سوزانده است . " به حالت تفکر فرو رفت . آن شب حال عجیبی داشت . بر خلاف معمول آن شب زودتر از همه خوابید . نیمه های شب بود که با فریاد او شوهر خواهرش از خواب پرید . از او پرسید به چی شده ؟ بعد از دقیقه که به خودش آمد . گفت : خواب دیدم که عملیات بزرگی را شروع کردیم . خیلی سخت بود . همه راهها بسته شده بود . او در خواب هم در فکر جنگ و جبهه بود . فردای آن روز وسایلش را بین خواهر و برادرانش تقسیم کرد . انگار او چیزی می دانست که دیگران نمی دانستند ، هنگام رفتن نیز پوتینهایش را در کناری گذاشت . و یک جفت کفش سفید کتانی و سبک به پا کرد و گفت : " اینها خیلی سنگین است ، لازمشان ندارم . " او از هر جهت آماده سفر بود و خود را از همه تعلقات جدا ساخته بود . هر چند دوری از اقوام و بستگان برایش سخت بود . اما مأموریتی برزگ در پیشش داشت . آری او راهش را انتخاب کرده بود و فقط به فکر شهادت بود .
3. 3- او می گفت : من دارم می روم . پدرش از ا و قطع امید کرده بود و می گفت : " این دیگر برنمی گردد . " پدرش در خواب دیده بود که می خواسته است از آب زیادی بگذرد اما حکیمه اش داخل آب می افتد . او می گفت : در خواب حسن را دیدم که شهید شده و وقتی می خواستند جسدش را نشانم دهند . گفتند : اگر گریه نمی کنید نشانتان بدهم . وقتی گفتم : گریه نمی کنم . نشانم دادند که صورتش اصلاح کرده بود عطر زده بود ، وقتی رفتم جلو صورتش را ببوسم صورتش خیس بود .
4. یک شب خواب دیدم که مردم برای برگزاری مراسم دعای کمیل به خانه پدرم آمدند . برادرم حسن را دیدم که عصا زیر بغلش گرفته ! به او گفتم شما که شهید شده ای ! پس چرا عصا برداشته ای ؟ گفت : من شهید شده ام ، اما مادر اجازه نمی دهد . در همان عالم خواب برادرم گفت : " به مادرم بگو زیاد گریه و زاری نکند تامن آرام بگیرم . " روز بعد وقتی خواب را برای مادرم تعریف کردم و گفتم شهید این را از من خواسته مادرم تسکین پیدا کرد و آرام شد .[۱]
پانویس