شهید حمیدرضا ثروتی بی نیاز
ستاریخ تولد : 1334/10/04 نام : حمیدرضا محل تولد : بجنورد نام خانوادگی : ثروتیبینیاز تاریخ شهادت : 1365/10/04 نام پدر : محمدرحیم مکان شهادت : تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : پاسدار یگان خدمتی : گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده گلزار : انصارالحسین
خاطرات
• یک روز به اتفاق برادر ثروتی و محلاتی از اردوگاه شهید برونسی به پادگان 92 زرهی رفتیم. برادر محدثی گفت حالا که برادرم مفقود شده بنیاد شهید به ما ماشین برویم و باهم مسابقه بگذاریم. برادر ثروتی ثروتی به من نگاه کرد و گفت: محمد آقا این محدثی دیوانه نیست برادرش مفقود شده می گوید بنیاد شهید به ما ماشین بدهد تا مسابقه بگذاریم می گفتم اگر شما جای او بودید چکار می کردید گفت : مثلا چه کسی از ما شهید بشود . گفتم مثلا برادرت حمید آقا گفت : نه عمو آقا چنین چیزی امکان ندارد . برای من قابل عمل نیست . نه اصلا به او گفتم ناراحت نباش حالا این طور فکر کنی در آن شرایط و وضعیت فوق می کند خداوند به انسان ضبر و آرامش می دهد . این گذشت تا اینکه روزی شهید بزرگوار علی رمضانی فرمانده گردان و شهید مؤمن و مخلص کماسی روحانی گردان به سراغ ما آمدند و گفتند جنازه حمید فردا در بجنورد تشییع می شود ما آمدیم خبر شهادت را به برادرش ثروتی بدهم . بچه های گردان آن روز در راهپیمایی بودند . پیکی را فرستادیم و با برادر ثروتی برگشتند چشمش به این دو بزرگوار افتاد پس از احوال پرسی مختصر به ترکی از آنان پرسید . از حمید نمه خبر ، از حمید چه خبر . با خودتان نیاوردید . شهید کماسی لبخندی زد که هیچ وقت یادم نمی رود . گفت : تو از حمید چه می خواهی برادر ثروتی گفت : مرا اذیت نکنید من چه می دانم هر چه خدا بخواهد برادر کماسی گفت : آری خدا خواست و حمید به آرزویش رسید . شهادت او را به شما تبریک می گویم . برادر ثروتی لحظه ای سرش را پایین انداخت من به او گفتم : برادر ثروتی حالا چه حالی داری خداوند به شما صبر و اجر بدهد و با آرامش سرش را بالا آورد و گفت که رضایم به رضای خداوند برایش بلیط گرفتیم و ایشان عازم شهرستان شدند • یادم هست اوایل سال 61 در منطقه حسینیه با برادر حمیدرضا ثروتی همراه بودم. ایشان در آن منطقه از ناحیه کتف به شدت مجروح شد و به بیمارستان صحرایی انتقال یافت و تحت مداوا قرار گرفت . ایشان علی رغم اینکه می بایست به پشت جبهه منتقل شود و یک هفته به بجنورد برود و استراحت کند اما این کار را نکرد و برخلاف نظر پزشکان به خط مقدم برگشت و به خدمتش ادامه داد. • یادم هست پس از اینکه عملیات به اتمام رسید و ما به شهرستان مراجعت کردیم در این فکر بودم که چگونه برای عرض تسلیت به منزل شهید حمیدرضا ثروتی بروم یک شب که قرار بود فردایش تعدادی از شهدا را در بجنورد تشیع کنند شهید ثروتی را در خواب دیدم که همراه شهید عرض پور به خانه ی ما آمدند. وقتی نزدیک شدم با لبخندی که همیشه بر لب داشت مرا بغل گرفت و گفت: هیچ ناراحت نباش زیرا من جای بسیار خوبی دارم مسئولیت یک گروه از بچه های بسیج هم به من سپرده شده است . اینجا آمده ام تا به شما اطلاع دهم تا شما از نگرانی بیرون بیائید قبل از اینکه به اینجا بیایم به خانه ی خودمان رفتم و از پدر و مادرم و بچه هایم خبر گرفتم. آنها از محل من اطلاع کامل دارند. در همین عالم بودم که از خواب بیدار شدم . روز بعد که در مراسم تشیع جنازه ی شهدا از جمله شهید ثروتی شرکت کردم برادر ایشان را دیدم و بعد از احوالپرسی با ایشان در حین صحبت کردن به من گفت که ما از قبل از شهادت شان مطلع بودیم چون خودش در خواب پدرم آمده و گفته بود که شهید شده است. • به یاد دارم زمانی که طرفداران شاه به عنوان چماق به دست ها به شهر حمله کردند و مقصودشان از بین بردن حاج آقا مهمان نواز بود در آن زمان برادرم حمیدرضا در کارگاههای تولید موزاییک به کار اشتغال داشت. وقتی این موضوع را شنیده بود سریع خودش را برای یاری رساندن به نیروهای انقلابی رسانده بود . در آن موقع من و چند تن از نیروهای انقلابی در محاصره ی چماق به دست ها افتاده بودیم و برادرم به همراه عده ای دیگر سعی داشت تا محاصره را شکسته و ما را نجات دهد اما موفق به این کار نشد . به ناچار حاج آقا مهمان نواز را از روی پشت بام به منزل همسایه انتقال داده و از محل درگیری دور نمود سپس با تلاش زیاد در صورتی که مجروح شده بود توانست حلقه ی محاصره را شکسته و ما را نجات دهد . در آن درگیری هر دوی ما به شدت مجروح شده بودیم. • برادرم حمیدرضا شب قبل از عزیمتش به جبهه به منزل ما آمد تا طبق معمول همیشه از ما خداحافظی کند ولی این دفعه با دفعات قبل خیلی تفاوت داشت و او طوری دیگر به من و بقیه نگاه می کرد . موقع خداحافظی به من گفت : خواهر جان احتمالاً دوباره مرا نخواهی دید . پس خواهشی از تو دارم و دوست دارم انجام دهی . گفتم : هر چه باشد به دیده منت قبول می کنم . گفت : شما خواهر بزرگ من هستید و باید بعد از شهادت من آرامش خودت را حفظ کنی و صبر پیشه کرده و بقیه خانواده به خصوص مادرمان را دلداری دهی. هنوز صحبت های او تمام نشده بود که اشک های من از دیده جاری گشت ولی به هر صورت که بود خودم را کنترل کردم تا ناراحت نشود . بالاخره رفت و عاشقانه و آگاهانه از این دنیا به دیار باقی شتافت. • به یاد دارم برادرم حمیدرضا ثروتی در زمان قبل از انقلاب در پادگان مشهد یعنی لشکر 77 پیاده آن زمان مشغول خدمت بود. ایشان در اواخر سال 56 ماموریت یافته بود تا به یکی از شهرهای مرزی عمان به نام ظفار برود و با نیروهای انقلابی آنها به همراه اسرائیلی ها بجنگد و آنها را سرکوب کند. ولی ایشان مخالف این کار بود و منتظر فرصتی بود تا به نحوی بتواند از زیر این مسئولیت شانه خالی کند به همین دلیل وصیت نامه اش را تنظیم کرده بود و تصمیم گرفته بود که اگر نتوانست از زیر این کار در رود از ارتش فرار کند ولی به لطف خدا دستوری رسید و گردان آنها از اعزام به جنگ ظفار منع شد. • یادم هست برادرم حمیدرضا ثروتی علی رغم اینکه به منزل ما رفت و آمد زیادی داشت ولی هیچ وقت مشکلاتش را برای من که برادر بزرگ او بودم مطرح نمی کرد. یک روز که به خانه ی ما آمده بود متوجه شدم خیلی ناراحت و از چند جای صورت و دست هایش احساس درد می کند. از او سوال کردم چه شده؟ اول که جوابی نداد ولی بعد از اصرار من گفت: که وقتی برای آوردن اعلامیه به مشهد رفته بودم در راه برگشت گرفتار دار و دسته ی سلطان رضایی که از عوامل سرسپرده رژیم طاغوت بود شدیم. آنها بعد از تفتیش متوجه اعلامیه ها شدند و قصد داشتند ما را از بین ببرند ولی به کمک یکی از عوامل دادگستری که طرفدار ما بود نجات پیدا کردیم و این مجروحیت ها در اثر شکنجه آنهاست. • در آخرین مرتبه ای که برادرم حمیدرضا قصد داشت تا به جبهه برود با من تماس گرفت و گفت : من در حال رفتن به جبهه هستم شما هم بیا تا با هم برویم این آخرین کاروان اعزامی است و تا چند وقت دیگر اعزام ندارند . در پاسخ گفتم : شما و برادر کوچکمان و برادرخانم من که عازم هستید از خانواده ی ما همین سه نفر کافی است . او گفت : اشتباه نکن در روز قیامت هر کس را در قبر خود می گذارند و حساب اعمال را خود فرد باید پس دهد . سریع حرکت کن و به خودت بیا که از کاروان جا خواهی ماند . من هم مادرم را به مشهد بردم که در کنار خانواده ام باشد و خودم نیز به همراه او به جبهه رفتم . • در آخرین مرتبه ای که پسرم حمیدرضا ثروتی به مرخصی آمده بود حال و هوای دیگری داشت و با همیشه فرق می کرد . یک روز در حال خواندن نماز بود و پلاک شناسایی اش را بر گردن داشت . بعد از اتمام نماز فرزندش از او سوال کرد : این چیست ؟ و او در جواب گفت : این پلاک کلید بهشت است و هر کس این پلاک را داشته باشد به بهشت می رود. • روز قبل از شروع عملیات کربلای 4 هنگامی که هنوز هوا غروب نکرده بود متوجه شدیم که عراقی ها به منطقه حساس شده اند و پشت سر هم منور شلیک می کنند . من که برای دیدن دوستم حمیدرضا ثروتی رفته بودم به شوخی به ایشان گفتم : مثل اینکه عراقی ها از عملیات ما باخبر شده اند به همین خاطر است که پشت سر هم منور می زنند. ایشان در جواب من گفت : آنها به هر صورت که باشد در این عملیات شکست می خورند و نمی توانند در برابر رزمندگان اسلام پیروز شوند. بعد از اینکه کارم در آنجا تمام شد با هم خداحافظی کردیم و من به سنگر خود برگشتم. صبح روز بعد وقتی برای کار خواستم به پیش ایشان بروم دیدم که سنگرشان فرو ریخته است. از همرزمان سوال کردم چه شده ؟ حمیدرضا کجاست ؟ گفتند : آخرهای شب گلوله خمپاره درست روی سنگر ایشان خورده و در اثر خراب شدن سنگر ایشان به همراه معاونش محمد جمالی به شهادت رسیدند. • ک روز به همراه شهید حمیدرضا ثروتی به قطعه 2 مزار شهدا در امامزاده معصوم زاده بجنورد رفتیم تا از نحوه ی ساختن آنجا بازدیدی کرده و خداقوتی به کارگرهای آنجا بدهیم . وقتی به بالای سر آنها رسیدیم حمیدرضا بعد از سلام و احوالپرسی و گفتن خسته نباشید خطاب به بنا گفت: این قبر را سفارشی بساز که می خواهم برای خودم نگهدارم و اولین شهیدی باشم که در این قطعه به خاک سپرده می شود. گرچه آن روز هیچ کس حرف او را جدی نگرفت ولی بالاخره همان شد که او گفته بود و بعد از چند وقت که شهید شد درست در همان مکان که گفته بود به خاک سپرده شد. • در روز 22 بهمن ماه سال 1357 ، همزمان با تما نقاط کشور در بجنورد نیز مبارزاتی نهایی صورت گرفت و شهربانی بجنورد هم توسط مردم فرو ریخته شد و همه مردم به سوی ماموران شهربانی هجوم بردند. در آن زمان و در آن شلوغی برادرم حمیدرضا رفت و ماشین برادر بزرگترمان را که همیشه برای کارهای مبارزاتی استفاده می کردیم آورد و ما به خاطر اینکه سلاح های داخل شهربانی به دست نااهل نیفتد سریع آنها را از طریق پشت بام به کوچه پشت شهربانی انتقال و در ماشین گذاشتیم و به منزل یکی از انقلابیون بردیم ولی به علت ناامن بودن آنجا چند مرتبه جای آنها را تغییر دادیم تا بالاخره بعد از ثبات وضع مملکت آنها را تحویل دادیم تا برای امنیت و حفاظت شهر مورد استفاده قرار گیرد. برادر شهیدم در حفظ این امانت آن قدر کوشید و شب ها و روزها از آنها نگهبانی می داد و می گفت: این امانت بزرگی است و اگر درست حفظ نشود و دست نااهل بیفتد در مقابل انقلاب استفاده می شو • یادم هست وقتی قطعه 2 مزار شهداء را می ساختند برادر ثروتی مسئولیت نظارت در ساخت آنها را بر عهده داشت . ایشان هر وقت قبر را می ساختند داخل آن می خوابید و می گفت : باید کاملاً استاندارد باشد تا وقتی که شهدا را داخل آن می گذارند آنها راحت باشند و همیشه می گفت: این قطعه شهدا را من افتتاح می کنم لذا باید اولین قبر طوری ساخته شود که اندازه من باشد. این حرف شهید ثروتی درست از آب درآمد و روزی که شهدا را آوردند ایشان را درست در همان قبر که به اندازه خودش ساخته شده بود گذاشتند[۱]