شهید سید خلیل بهشتی مسئله گو
تاریخ تولد : 1343/01/01 نام : سیدخلیل محل تولد : مشهد نام خانوادگی : بهشتیمسئلهگو تاریخ شهادت : 1363/12/22 نام پدر : جلال مکان شهادت : مجنون تحصیلات : دبیرستانی منطقه شهادت : جنوب غرب شغل : پاسدار انقلاب اسلامی یگان خدمتی : لشکر 5 نصر - واحد آموزش گروه مربوط : فرماندهان شهید خراسان نوع عضویت : فرمانده هان رده دو مسئولیت : مسئولآموزش گلزار : بهشترضا (ع) مشهد مقدس
محتویات
زندگینامه
اول فروردین ماه سال 1343 در مشهد به دنیا آمد. کودکی ساکت و آرام بود. به همراه خانواده در خانه مادر بزرگ خود زندگی می کرد و به ایشان انس بسیاری گرفته بود و او که زنی مومن و معتقد بود سعی می کرد بچه ها را مانند خودش بار آورد. تحصیلات ابتدایی را در دبستان «رام» گذراند. تحصیلات پدرش ششم ابتدایی قدیم و مادرش خواندن و نوشتن بود. با این وجود ، خلیل بسیار موفق بود و معلمان همیشه از او راضی بودند. چندین بار نیز گواهی حسن اخلاق از مدرسه دریافت نمود. قبل از رسیدن به سن تکلیف شروع به خواندن نماز کرد. زمانی که بزرگ تر شد، بیشتر به مساجد می رفت و در نمازهای جماعت شرکت می کرد. در منزل دوره ی قرآن داشتند و خلیل در این دوره ها قرآن را به خوبی فرا گرفته بود. پس از اتمام دبستان به «مدرسه ی رضائیه» رفت که این دوران مصادف با آغاز جنبش های انقلابی در سطح شهرها بود. در بسیاری از تظاهرات و تحصنات حضور می یافت. در مراسم مختلف ادعیه شرکت می کرد و به زیارت ثامن الائمه (ع) و گاهی نیز به روضه خوانی ها می رفت. به ورزش فوتبال علاقمند بود که بعضی اوقات به آن می پرداخت. اهل نقاشی بود و روی پارچه نقاشی می کرد. خط خوبی نیز داشت. از زمانی که توانست روی پای خود بایستد، کار کردن خارج از خانه را آغاز کرد. کارگر هتل خیام بود و خیاطی نیز می کرد و بدین ترتیب اوقات فراغتش را می گذراند. با پیروزی انقلاب و بعد از این که عضو بسیج شد، در مسجد سنگی ( واقع در بلوار طبرسی مشهد ) به کار پلاکارد نویسی، خطاطی و ترسیم تصویر امام (ره) پرداخت. او روز به روز با انقلاب مانوس تر می شد. با وجود همه این کارها، توجه به پدر، مادر و خانواده را نیز از یاد نمی برد. در کارهای منزل به مادرش کمک بسیاری می کرد. با پدر و مادرش خوش رفتار و با خواهرها و برادرهایش مهربان بود. بسیار دست و دلباز بود. خواهرش می گوید: «یک سال که نزد یکی از اقوام کار می کرد، حقوقش را نمی گرفت و در عوض از آن جا برای مادر و خواهر چیزی می خرید.» پس از شروع جنگ تحمیلی ( در حالی که محصل سال دوم دبیرستان دکتر شریعتی بود) درس را رها کرد و به میدان مبارزه شتافت. عقیده داشت: «اگر بر دشمن فایق آییم، برای درس خواندن فرصت هست.» برای گذراندن خدمت سربازی خود را به سپاه معرفی کرد. پس از گذراندن دوره آموزشی در بجنورد جهت یاری رساندن به رزمندگان اسلام در جبهه های حق علیه باطل، راهی ایلام شد. برای شرکت در هر عملیاتی داوطلبانه به خط مقدم می رفت. اواخر خدمتش بود که عضو سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شد و بعد از آن به صورت پی در پی در جبهه ها حضور یافت. بیشتر در جبهه های جنوب بود و چند بار نیز به مناطق غرب و کردستان رفت. هر بار که مجروح می شد در صورت سطحی بودن جراحات، در منطقه می ماند و برای درمان به شهر نمی رفت. یک بار در عملیات والفجر بر اثر اصابت گلوله به صورت به شدت مجروح شد. به طوری که بعد از چند روز بستری شدن در یکی از بیمارستان های یزد برای درمان به مشهد منتقل شد و تا بهبودی کامل آن جا ماند و پس از آن دوباره به منطقه بازگشت. او توانست به تنهایی و بدون دیدن آموزش خاصی وارد اطلاعات شود. پس از گذراندن دوره کارآموزی، به سرعت پیشرفت کرد و پس از طی دوره ای بسیار کوتاه توانست به عنوان مربی واحد اطلاعات مطرح شود و مسئول آموزش واحد اطلاعات لشکر 5 نصر گردید. علاوه بر این در غواصی نیز مهارت داشت. فردی خالص، بی ریا و افتاده بود. در مقابل مسئولین مطیع و با زیر دستان مهربان و دوست بود. به اسرا نیز رحم می کرد. آهسته و اندک سخن می گفت. اما همین سخنان اندک، پر بار و مفید بود. با شیوایی خاصی در گفتار، از انقلاب و جنگ دفاع می کرد. بیشتر از آن که حرف بزند عمل می کرد. همیشه راحتی دیگران را به راحتی خودش ترجیح می داد. برای حل مشکلات دیگران تا حد توانش کمک می کرد. خواهرش متانت و حجب را بارزترین خصیصه ی او می داند و می گوید: «او هم از نظر ظاهری بلند قد و خوش سیما بود و هم روحانیت و نورانیت خاصی در چهره اش داشت. به من در درس ها کمک می کرد. رفتارش به گونه ای بود که همه دوستش داشتند. او بین برادرانم تک بود.» او در ادامه می گوید: «خلیل همیشه وقتی به مرخصی می آمد، در پاها و زانوانش زخم های عمیق داشت. حتی یک بار هم زخمش عفونی شده بود. وقتی دلیلش را می پرسیدیم، می گفت: فوتبال بازی کرده ام. اما بعدها همرزمانش می گفتند که خلیل شاید چیزی حدود 48 ساعت، سینه خیز کرده که پاهایش چنین زخمی شده اند.» عاشق خدمت کردن بود. از خدمت به خانواده گرفته تا خدمت به مردم و هرکس دیگر. فعال و پر تلاش بود و می کوشید که کارهای محوله را به بهترین نحو انجام دهد. یکی از همرزمانش به نقل از او می گوید: «وقتی سعی می کنم حسن کارم را افزایش دهم، روحیه ام با نشاط تر می شود و انرژی بیشتری را در خود حس می کنم، چه در امور آموزشی چه در عملیات و غیره.» هرگز به کسی با چشم حقارت نگاه نمی کرد صبور بود و خیلی کم عصبانی می شود. هرگز دروغ نمی گفت. نماز اول وقتش هیچگاه ترک نمی شد. به امام خمینی خیلی علاقه داشت و همیشه از ایشان سخن می گفت و شخصیت ایشان را توصیف می کرد. همواره به برادران و خواهرانش در مورد درس و انجام فرایض دینی سفارش می کرد و از خواهرانش می خواست که حجاب اسلامی را رعایت کنند. در جبهه امام جماعت بود. در آن جا برای خودش خلوتی داشت که کمتر کسی متوجه آن می شد. به نماز که می ایستاد، انگار روحش به پرواز در می آمد و الله اکبر که می گفت، دیگر خلیل، خلیل قبلی نبود. با خدای خود چنین راز و نیاز می کرد: «خدایا، مرا از بلای غرور و خودخواهی نجات ده تا حقایق وجودم را ببینم و جمال زیبای تو را مشاهده کنم.» و آرزو می کرد که گمنام بمیرد. خصیصه ای که تمام آشنایان ( از خواهر و مادر گرفته با دوستان و همرزمانش ) به وجود آن در خلیل معتقدند، جذابیت اوست. حسین حیدری (یکی از همرزمانش ) می گوید: «خلیل جاذبه داشت و این جاذبه در چهره اش نبود، بلکه در درونش بود.» اهل دوست و رفیق نبود. دوستان او، همان رزمندگان و بچه های جبهه و جنگ بودند. به مرخصی که می آمد نامه های همرزمانش را به خانواده هایشان می رساند. به صله رحم اهمیت می داد. به افراد پیر کمک می کرد و احترام زیادی برای آنان قایل بود. هرگز از سختی کار خسته نمی شد. می گفت: «اگر در زیر رگبار مسلسل ها سوراخ سوراخ شوم، اگر تکه تکه شوم، اگر در خون خویش بغلطم، خواهم گفت که دست از این انقلاب نمی کشم، از دینم، از قرآنم، از وطنم و از انقلابم دفاع می کنم.» تمام رفتار و اعمالش نشانگر روحیه شهادت طلبی او بود. او این عشق به شهادت را، در وصیت نامه اش این گونه بیان می کند: «عروسی من در جبهه و روز شهادتم روز دامادی من است. عروس من شهادت است. صدای توپ و گلوله و خمپاره خطبه ی عقد مرا خواهند خواند. با خون سرخم خود را برای معشوقم آرایش خواهم کرد و در شادی مسلسل ها و بارش نقل های سربی در حجله سنگر، عروس شهادت را به آغوش خواهم کشید.» قبل از شرکت در آخرین عملیات، برای مراسم عقد خواهرش به مشهد آمد و پس از آن بار دیگر به منطقه بازگشت، او خواب شهادتش را دیده بود، دیده بود که راه کربلا را پیدا کرده و به سوی آن پرواز می کند. خطاب به خواهرش گفته بود: «به کوری چشم منافقین، در شب هفت من عروسی کن تا دشمن بداند که ما کیستیم و بداند که شهادت میراث ماست.» توصیه کرده است: «برای از دست دادن من غصه یا افسوس نخورید که شهادت حد نهایی تکامل انسان است.» همرزمش در باره آخرین خاطره خود را از خلیل می گوید: «آن شب خلیل به شکلی دعا می کرد که من واقعاً تعجب کردم. خیلی طولانی شده بود. سر به سرش گذاشتم و گفتم: دیگر نمی گذارم بروی. خلیل رو به من کرد و گفت: «من فردی گهنکار هستم و می خواهم که امشب خدا توبه ام را بپذیرد و اگر پذیرفت، من به سحر نرسم.» خدا نیز چنین خواست و او را به سوی خود فرا خواند. در تاریخ 22/12/1363در جزیره مجنون و در حین عملیات بدر بر اثر اصابت ترکش به سر به شهادت رسید. وصیت کرده: «در کنار عکسی که بر سر مزارم خواهید گذاشت، بنویسید: این است یکی از رهروان حسین (ع). شهادت او اثرات مثبت و سازنده ای در اطرافیان داشت. بسیاری از آشنایان وی متحول و برادرانش در جهت ادامه راه او رهسپار میادین نبرد شدند. پیکر پاکش در بهشت رضای مشهد به خاک سپرده شد. او خطاب به خانواده و دیگر کسانی که وصیت نامه او را می خوانند می گوید: «به روز مرگ چو تابوت من روان باشد گمان مبر که مرا درد این جهان باشد برای من مگری و مگوی دریغ دریغ به دام دیو درافتی دریغ آن باشد جنازه ام چو بدیدی مگوی فراق فراق مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد.» منبع:"فرهنگنامه جاودانه های تاریخ(زندگینامه فرماندهان شهیداستان خراسان)"نوشته ی سید سعید موسوی,نشر شاهد,تهران-1385
خاطرات
سال 1364 بود که مشکلی برایم پیش آمد. بر سر مزار شهید خلیل بهشتی رفتم و نذر کردم که اگر این مشکل حاد در زندگیم حل گردد، هر پنجشنبه مادر شهید را به بهشت رضا (ع) بر سر قبر فرزند شهیدش بیاورم. به دلیل مجد و عظمت این شهید بزرگوار در نزد حضرت حق، خداوند به برکت ایشان دعایم را به اجابت رسانید. من هم به عهد و پیمانی که با خدای خودم بسته بودم عمل کردم. اما بعد از مدتی مادر آقا سیدخلیل به من گفت شما اذیت می شوید و دیگر نمی خواهد بیایید. تعدادی از دوستان و همرزمان سیدخلیل نحوه شهادت ایشان را این گونه نقل می کردند: هنگام ظهر در زیرآفتاب سوزان ترکش خمپاره ای به ناحیه ای از سر ایشان برخورد کرد و ایشان را مجروح ساخت. سیدخلیل بعد از مجروحیت رو به قبله دراز کشید و دعوت حق را لبیک گفت و به فیض عظمای شهادت نائل گردید. ده روز به حمله باقی مانده بود که خلیل آمد و تقاضای مرخّصی کرد ، فرمانده جویای گرفتاری او شد و پس از پرس و جوی زیاد ، خلیل می گوید : اگر یک روز هم شده شما اجازه بدهید ، بروم و خانواده ام را ببینم ، زیرا من برای آخرین بار آنها را خواهم دید . سیّدخلیل تعریف می کرد که در هور روی بلم بودم از خستگی زیاد همانجا به خواب رفتم . در خواب دیدم که در حال گرفتن گرای کربلا هستم . پس از گرفتن گرای کربلا ، می بیند که بالی در آورد و به طرف آن پرواز کرد و بالاخره فرمانده سه روز به او مرخّصی می دهد . هنگامی که خلیل به مشهد آمد ، شب مجلس عقد بندان خواهرش بود . آخر مجلس با عمویش خداحافظی کرد و پس از خداحافظی عمویش با ماشین راه افتاد ، ولی مجدّداً خلیل عمویش را صدا زد و ایشان برگشتند ، از دوباره خداحافظی کرد و روبوسی کرد و به عمویش گفت : شاید ما همدیگر را نبینیم . خلیل به علت فعالیتهای شناسائی منطقه هور جزیره مجنون که در خاک عراق به علت عبور از سمیهای خاردار و سینه خیزدر زمینهای شنی پا ها و دستهایش زخمهای بسیار عمیق و ناجور شده بود . به اصرار من به دکتر مراجعه کرد و خودش را به دکتر نشان داد . دکتر بعد از دیدن این زخمها برای اودوماه مرخصی نوشته بود تا برود و زخمهایش را علاج نماید اما وقتی خلیل به مقر بر گشت گفت : من هفت ماه در هور کار کردم و حالا وقت مزد من است چگونه به مرخصی بروم و به مرخصی نیامد . چند روز به عروسی من مانده بود که با خلیل تماس گرفتیم و از او خواستیم تا در مجلس عقد من شرکت کند. با وجود اینکه ایشان به دلیل نزدیک بودن عملیات از آمدن به شهر امتناع کرده بود اما روز عروسی ایشان آمد. آن دیدار آخرین ملاقات من با سید خلیل بود. چهرة بسیار نورانی و حالت معنوی خاصی پیدا کرده بود. هر کسی که لحظة اول چشمش به چشمان پاک و معصوم او می افتاد به راحتی می توانست حالت غیر عادی و غیر طبیعی ایشان را متوجه شود. 6 ـ یادم هست سید خلیل در سال دوم دبیرستان در مدرسة شریعتی به دلیل فعالیت های انقلابی بیش از حدی که با دانش آموزان و مربیان داشت با وجود این که درسش خوب بود مردود اعلام شد و هر چه تلاش کردیم بی نتیجه بود. یادم هست یک روز سید خلیل بهشتی متوجه شد که به یکی از نیروها، غذا نرسیده است، بعد از اطلاع یافتن از این موضوع به قدری آقای بهشتی ناراحت شد که مسئول تقسیم غذا را به مدت 2 روز از خوردن غذا منع کرد. حدود یک سال پیش خواب دیدم وارد باغ بسیار بزرگی شدم، درختانش آنقدر بزرگ و بلند بودند که آسمان آنجا دیده نمی شود. از هر کدام از آن درختان، میوه ای مخصوص نمایان بود. ناگهان چشمم به خلیل افتاد و او را در میانة باغ با حالتی بسیار شاد و خوشحال مشاهده کردم. با شتاب به سویش دویدم و او را در بغل گرفتم. آنقدر هیجان زده بودم که فقط او را می بوییدم و می بوسیدم. بعد از چند لحظه پرسیدم خلیل جان مگر تو شهید نشده بودی؟ گفت: نه من زنده ام. گفتم: اما تو را بین مردم نمی بینیم. او گفت: من بین شما هستم اما شما مرا نمی بینید. گفتم: حالا بگو ببینم اینجا چه می کنی؟ گفت: این باغ متعلق به من است. بروید و هر چه می خواهید از میوه هایش تناول کنید. حدود دو شب به عملیات بدر آقای بهشتی نزد من آمد وگفت: حاج آقا خوابی دیده ام که می خواهم برایتان تعریف کنم. خسته بودم و در منطقة عملیاتی بدر میان نیزار دراز کشیدم و بعد از مدت کوتاهی خوابم برد. در عالم خواب دیدم به شکل پرنده ای در آمده ام و از سمت جادة خندق به سمت کربلا در حال پرواز کردن می باشم که ناگهان تیری از سمت دشمن به یکی از بال هایم برخورد کرد و مرا مجروح ساخت. ناگهان به دلیل جراحت عمیق به طرف زمین سقوط کردم که در همان حین از خواب پریدم. بعد از چند روز از تعریف این خواب از طرف سید خلیل، ایشان به درجة رفیع شهادت نائل گردید. یک روز مبلغی پول همراهم بود که ناگهان دزدی از راه رسید و پولهایم را از داخل جیبم به سرعت ربود و فرار کرد. من که به خاطر مشکل مالی فراوان ناراحت شده و هیچ راهی نداشتم،به بهشت رضا رفتم و کنار مرقد شهید سید خلیل نشستم. روز جمعه بود و خیلی دلم گرفته بود. آهی از ته دل کشیدم و خطاب به این شهید بزرگوار گفتم: سیدجان خجالت می کشم در مورد مسائل مادی و دنیوی با تو صحبت کنم اما حتماً می دانی که کیف پول مرا دزدیده اند و من هم مشکل مالی فراوانی دارم، از تو می خواهم تا در پیشگاه پروردگار دعا کنی که این مشکل من حل شود. هیچ گاه یادم نمی رود فردای آن روز یعنی شنبه، همان بنده خدائی که جیب مرا زده بود در خیابان پول مرا به من برگرداند. یک روز که سید خلیل جهت مرخصی از جبهه آمده بود، نیمه های شب از خواب بیدار شدم و صدایی از داخل اتاق او شنیدم هنگامی که دقت کردم در یافتم که ایشان در حال خواندن نمازشب است. یکی از همرزمان برادرم نقل می کرد؛زمانیکه سید خلیل در عملیات بدر به فیض عظمای شهادت نائل می گردد فرمان عقب نشینی صادر می شود به همین دلیل جنازة ایشان در منطقه ای در عراق باقی می ماند اما خوشبختانه تعدادی از دوستان ایشان جنازة وی را با سختی و دشواری فراوان به منطقه خودی انتقال می دهند. شب عقد خواهر سید خلیل با ایشان در جبهه تماس گرفتم و گفتم اگر ممکن است در مجلس عروسی خواهرت شرکت کن. اما ایشان گفت: به دلیل نزدیک بودن عملیات از آمدن به شهر معذورم. اما ناگهان شب بعد خلیل از جبهه آمد دلیلش را از ایشان سؤال کردم اما پاسخی نداد. بعد از شهادتش، آقای عزیزی که بعداً شهید شده اند اینگونه ماجرا را تعریف کرد. آن شبی که شما جهت آمدن خلیل با او تماس گرفتید ایشان نزد من آمد و تقاضای 24 ساعت مرخصی کرد و گفت: من باید خانواده ام را در اسرع وقت ببینم. به او گفتم: تو که به خانواده ات گفتی که نمی توانی در عروسی خواهرت شرکت کنی حالا چه شده است که باز نظرت تغییر کرده است؟ سید خلیل رو به من کرد و گفت: دیشب در شناسایی، میان سنگر چند دقیقه ای خوابم برد. در عالم خواب دیدم راه کربلا باز شده است و من هم در حال پرواز کردن به آنجا هستم. آقای عزیزی: من می دانم که دیگر این بار شهید می شوم، برای همین اگر اجازه دهید برای آخرین بار هم که شده با خانواده ام وداع کنم. اتفاقاً آن شب خبر تعویق عملیات رسید و ما هم با مرخصی ایشان موافقت کردیم. بله آن دیدار، آخرین ملاقاتی بود که با سید خلیل داشتیم و بعد از آن هم خبر شهادت ایشان را برای ما آوردند. زمانی که در توانیر معادل سازمانی راه آهن ـ زندگی می کردیم، قطعه زمینی را در یکی از نقاط شهر خریداری کرده بودیم و تصمیم داشتیم تا آن را به واحدهای مسکونی تبدیل کنیم. یادم هست یک روز سید خلیل نزد من آمد و با یک حالت خاصی گفت: مادر عزیز آخر مگر همین جایی که هم اکنون در آن زندگی می کنیم چه ایرادی دارد که می خواهید به جای دیگری بروید آیا به نظر شما دنیا اینقدر با ارزش است که به خاطرش فکر و ذهنمان را مشغول آن کنیم؛ سعی کنیم وقتمان را صرف ساخت و ساز منازل ابدی در بهشت برین کنیم و آن هم به دست نمی آید مگر با ترک زیورآلات و تجملات دنیایی. یکی از همرزمان خلیل به نام آقای حیدری نقل می کرد: در عملیات بدر که سید خلیل به درجة رفیع شهادت نایل گردید، جنازة ایشان در منطقة عراقی ها مانده بود که تعدادی از همرزمان ایشان به دلیل با وفایی به وی جنازة سید خلیل را به دشواری فراوان به منطقة خودی منتقل می کنند که در این راستا یکی از آن ها مجروح می گردد. آقا سید خلیل به ورزش، مخصوصاً فوتبال علاقة زیادی داشت. هنگامی که ایشان در تیم فوتبال ابومسلم خراسان بازی می کرد، تصمیم گرفت به جبهه برود. یادم هست در آن زمان آقای میثاقیان مربی تیم ابومسلم بود، نزد ایشان آمد و گفت: آقای بهشتی من از شما خواهش می کنم تا از این تصمیمت منصرف شوی. یک فوتبالیست خوب در تیم ما هست آن هم شما هستید. یادم هست از آقای میثاقیان اصرار و از آقای بهشتی امتناع بود. بعد از مدتی به دلیل علاقة شدید سید خلیل به جبهه و جنگ، تیم ابومسلم بدون حضور ایشان اما با یاد و خاطرة این بزرگواربه کارخودادامه داد. یک شب در چادر نمازخانة منطقه بعد از خواندن نماز جماعت شروع به خواندن زیارت عاشورا کردیم. سید خلیل آن شب حال بسیار عجیبی داشت. سر به سجده گذاشته و با صدای بلند گریه می کرد. آن حال و هوا به هیچ وجه قابل بیان نیست، حتی یادم هست بعد از اتمام زیارت همه از جا برخاسته بودند، اما او همچنان سر به سجده گذارده و بلند بلند گریه می کرد. شاید او می دانست که این زیارت عاشورا، زیارت آخر اوست و بعد از آن به فیض عظمای شهادت نائل گردید. هنگامی که سید خلیل در عملیات بدر برای آوردن گلولة آر پی جی از جای خود بلند می شود، ترکش خمپاره ای به صورت ایشان اصابت می کند و او را به درجه رفیع شهادت نائل می گرداند. بعد از دیدن این واقعة تأسف بار من به همراه سه نفر دیگر از دوستان و همرزمان جهت آوردن پیکر ایشان از محدوده غیر خودی به جلو رفتیم که بر اثر اصابت گلوله های متعدد از طرف دشمن، من از ناحیه پهلو و یکی دیگر از همرزمان از ناحیه دیگربدنش مجروح گردیدم اما به حمدالله توانستیم پیکر پاک و مطهر این شهید والامقام را به عقب منتقل کنیم. سید خلیل، در عملیات خیبر ترکشی به زیر گلویش برخورد کرده بود و زبانش را نیز سوراخ کرده بود بعد از مجروحیت، ایشان را به بیمارستانی در یزد منتقل می کنند اما متأسفانه او حتی به یکی از اعضای خانواده این موضوع را اطلاع نمی دهد. یکی از همرزمان سید خلیل به نام حسین آقا نحوة شهادت ایشان را اینگونه تعریف می کرد: روزی که عراقی ها در عملیات بدر پاتک زده بودند، سید خلیل به اتفاق یک پیرمرد جهت زدن آر پی جی به تانک های دشمن به جلو می رود. او دو دستگاه تانک از تانک های دشمن را منهدم می کند اما گلوله هایش تمام می شود و هنگامی که برای آوردن گلولة آر پی جی بلند می شود ترکش خمپاره ای با ناحیة صورتش برخورد کرده و ایشان را به درجة رفیع شهادت نائل می گرداند. زمانیکه سید خلیل از ناحیة فک مجروح شده و زبانش سوراخ شده بود، حدود ده روز بدون این که ما را مطلع سازد در بیمارستان یزد بستری شده بود بعد از مدتی که ما از این واقعه خبر دار شدیم و ایشان را به مشهد منتقل کردیم به قدرت خدا و معجزة او زبان سوراخ شدة سید خلیل توانایی صحبت کردن را پیدا کرد. یادم هست یک دفعه، یک تخته فرش از مغازه ای به صورت اقساط خریداری کرده بودم، هنگامی که سید خلیل از این موضوع مطلع گشت، نزد من آمد و گفت: مادر جان چرا فرش را به طور اقساط خریداری کرده اید. آیا شما مطمئین هستیدکه بتوانید تا آخرین قسط این فرش را بپردازید _ یعنی آیا مطمئن هستید که زنده باشید، اگر از دنیا بروید چه کسی می خواهد این دینی را که به گردن شما هست ادا کند-[۱]