شهید سید هاشم حسینی دشت بیاض
نام : سیدهاشم
نام خانوادگی : حسینیدشتبیاض
نام پدر : سیدحسین
تاریخ تولد: 1342/09/29
محل تولد: مشهد
تاریخ شهادت: 1363/02/26
مکان شهادت : جادهاهواز
تحصیلات :نامشخص منطقه شهادت :
شغل : یگان خدمتی :
گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : سایر
زندگینامه
شهيد سيد هاشم حسيني دشت بياض ، پاسدار و بهيار شهيد سيد هاشم حسيني در روز پنج شنبه سوم شعبان المعظم سال1342 بامداد صبح در خانواده اي روحاني متولد شد .سيد هاشم در سن پنج سالگي مادر خود را در حادثه زلزله دشت بياض از دست داد .ايشان پس از گرفتن ديپلم در کنکور پزشکي رشته بهياري قبول شد و مدت سه سال دورانن تحصيلي خود را در بيمارستان امام رضا (ع)طي نمود و فارغ التحصيل شد وي در اين مدت مرتب به جبهه مي رفت چرا که علاقه سرشاري به انقلاب و رفتن به جبهه داشت .سرانجام ايشان به آرزوي خود رسيد ودر چهاردهم شعبان المعظم ،شب نيمه شعبان شربت شهادت را نوشيد وبه ملکوت اعلي پيوست .پيکر پاک اين شهيد در دشت بياض دفن ميباشد .
وصیت نامه
فرازهايي از وسيت نامه و توصيه هاي شهيد ((تنها علت پيروزي ما در انقلاب ... تنها علت پيروزي ما دراين انقلاب به اين سرعت اعتقاد به خدا و استواري ووحدت ومبارزه عليه ظلم وستم و تبعيض مي باشد .به قول امام عزيزمان اسلام از صدر آن تا کنون به خود چنين امتي نديده است و واقعا هم همين گونه است . م از امت اسلام وايران ميخواهم که در صحنه باشند و هواره چشم وگوششان باز باشد و بشناسند افراد را واگر در جائي حتي از قوم و خويش خود خطايي ديدند بر او خرده گيرند گر چه به ضرر خودسان باشد .من ميخواهم از شما امت که برويد و تمام مراکز را که در ان کارهاي خطا انجام ميشود شناسايي کرده و به مسئولين تذکر دهيد وهمواره در صحنه به حق با شيد .)) ((تمام شهدا ،ميخواهند از شما که راهشان را ادامه دهيد . من از جواناني که هم سن و سال من هستند مي وخواهم که زحمت بکشند وبا ايمان کامل درس وکلاس را پايان دهند و به دانشگاه وغيره بروند البته درس پاياني ندارد بايد سعي کرد تا جايي که مقدور است تحصيل علم کرد ،برادران عزيز مني که در جبهه شهيد ميشوم و تمام شهدا مي خواهند از شما که راهشان را ادامه دهيد به هر صورتي که ميتوانيد با دست ،با قلم با سلاح و غيره و همواره پشتيبان ولايت فقيه باشيد.{حتما که نبايد به جبهه آمد و مبارزه کرد}در تمامي اماکن که خدمت کنيدمانند جبهه است به قول امام عزيزمانن مدارس و مساجد هم سنگر است وهمچنين ادارات وکلا همه جا حتي خيابانها .خلاصه من از تمامي امت مي خواهم که نگذاريد که خون شهيدان پايمال شود وراهشان وچراغ اميدشان که همانا رسگاري شماست کور وخاموش شود که چه انها هميشه زندهاند و از درگاه خداوندي هميشه روزي مي خورند .)) ((پشتيبان ولايت فقيه باشند پيام من به خانواده عزيزم که بار گراني بردوششان بودم وهمواره براي انها جز زحمت چيزي داشتم اين است که همواره پشتيبان ولايت فقيه باشند ودر راه حق گام بردارند در کارها کوشا باشند سخنان امام وقرآن و اسلام را به خوبي گوش کرده و انجام دهند و مرا که شهيد شدم (به اميد و توفيق حق) هديه اي بدانند که به خداوند تقديم کرده اند که چه ما همه به سوي او باز ميگرديم .تنها توصيه ام اين است که نگذارند دشمن از آنها سوء استفاده کنند .))
خاطرات
((شهید سید هاشم حسینی دشت بیاض جوانی دلسوز وبا رحم و شفقت نسبت به بیچارگان بود .ایشان روزهای جمعه را از طریق هلال احمر به روستاها می رفت و به حال مریضان مستضعف روستا می رسید .او به انقلاب اسلامی ایران بسیار وفادار بود و همواره وفاداری خود را نسبت حضرت امام خمینی (ره)وولایت فقیه عملا وکتبا و شفاها اظهار می نمود .)) ((در اثار باقی مانده از شهید شاعار و مقالات زیادی دیده می شود که این نشان دهنده اهل قلم واهل شعر بودن ایشان است .به عنوان نمونه شهید در کاغذی نوشته است که ((می گویند شهید ولی آیا می فهمند چیست ؟باید گفت شهید تنها شهید است و همچون موجی خروشنده در دریای عبودیت و همرکابی قرص و محکم و پا برجا باعزیززترین وبهترین و گرانبها ترین موهبت یعنی زمان .در تجربه تاریخ و با گذشت زمان و شهیدان فراوان جهان تنها چیزی که به اثبات میرسد این است که شهید و شهیدانن تنها افرادی هستند که لایقند برای شهادت ،این موهبت بزرگ الهی می باشند.)) شهیدسید هاشم در کاغذ دیگری نوشته است ((در سر نماز بودم به فکر نوشتن این شعر در مورد خداشناسی واسلام افتادم واین شعر راسرودم به صورت مدح .)) همیشه از او یاری و مدد خواه که علی ست دردمندان را دوایی خانه ظلم به علی سر گون شده تو بیا ظلم را سرنگون بنمایی حفظ قرآن ومکتب و اسلام بنموده بهر آزادی مسلمانان کن پیکاری ابیات زیر نیز قسمتی از سایر اشعار شهید می باشد: ((با خون سرخ خود بیاراییم درخت دین تاحان بگیرداین مکتب جو ننشینیم ای حتمی قرآن واین مکتب برخیزوبرداراین سلاح وشوق و ایمان هم هزاران بار گزیدم سینه مادر ولی آخر مگر اخی شنیدم من واین مطلب چو یادم آمد از مادر لیکن لرزه بر اندامم افتاد که این است مادرمن بهشت خواستی بروی کار نبود که با این پای چوبی و لنگنکند .گاهی انن را درمی آورد و مثل چماغ نصب می کرد روی خاکریز،گاهی دست می گرفت و عقب سر بچه ها می کرد یک وقت هم می دیدی ان را جایی جا گذاشته و می آمد .همه این کارها را هم برای این میکرد که نشان بدهد که خیلی امر مهمی نیست ،یا مثلا:به ما نمی اید که جزء جانبازان باشیم ؛کارهایی که معمولا بچه های مجروح میکردند تا به قوت خودشان لوس نشوند . ما هر وقت انها را میدیدیم میگفتیم: فلانی بهشت خواستی بروی یک اردنگی هم با این پای مصنوعیت به مابزن وما را به زور هم که شده :بچپان تو بهشت .بعضی هم می گفتند :نامردی نکن .چنان بزنیی که از زمین بلند نشود ،یکی از تو بخورد یکی از دیوار .وانها برای اینکه لطف مزاح را تمام کرده باشند سرشان را بالا می انداختنند ویک پهابدار میگفتند و اضافه میکردند که :مگ نمی گوینند که همه اعضاء جوارح اشخاص در روز قیامت شهادت میدهند ؟انوقت اگر پایم گفت این پارتی باززی کرده چی ؟پاییم را توی سرت خورد میکنم .ماهم ممیگفتیم :ان پایی که گواهی میدهد راست راستکی است نه این پاها. ملائک دارند غلغلکش میدهند الله واکبر سر نماز هم بعضی دست بردار نبودند .به مجض اینکه قامت را میبستی و دستت از دنیا کوتاه می شد و نه راه پس داشتی و نه راه پیش ،پچ پچ کردنها شروع می شد .مثلا می خواستند طوری حرف بزنند که معصیت هم نکرده باشند و اگر بعد از نماز اعتراض کردی بگویند ما که با تونبودیم . اما مگر می شد ببا آن تکه ها که می آمدند ادم حواسش حمع ننمار باشد ؟مثلا یکی میگفت :واقعا این که می گویند نماز معراج مومن است ایین نمازها رامیگویند نه نماز من وتو را .دیگری پی حرفش را میگرفت که :من حاضرم هرچه عملیات رفتم بدهم دورکعت نماز اورا بگیرم .وسومی :مگر می دهد پسر؟واز این قماش حرفها . و اگر تبسمی گوشه لبمان می نشست بنا می کردند به تفسیر کردن :ببین ،ببین،الآن ملائکه دارند غلغلکش میدهند .و اینجا بود که دیگر ننمی توانستیم جلوی خودمان را بگیریم و لبخند تبدیل به خنده می شد ،مخصوصا آنجا که می گفتنند :مگر ملائکه نامحرم نیستند ؟وخودشانن جواب می دادند :خوب لابد با دستکش غلغلک می دهند.[۱]