شهید غلامحسین پازهر امامی
تاریخ تولد : 1300/07/20
نام : غلامحسین محل تولد : مشهد
نام خانوادگی : پازهر امامی تاریخ شهادت : 1364/04/04
نام پدر : علی مکان شهادت : غرب کشور
تحصیلات : ابتدایی منطقه شهادت :
شغل : پاسدار انقلاب اسلامی یگان خدمتی : لشکر 5 نصر
گروه مربوط : فرماندهان شهید خراسان
نوع عضویت : فرمانده هان رده دو مسئولیت : جانشین گردان
گلزار : بهشترضا
زندگینامه
غلامحسین پازهر امامی - فرزند علی - در تاریخ بیـستم مهرمـاه سـال 1310 در شهرسـتان درگـز چشم به جهان گشود . پدر و مادرش به خاطر علاقهی خاصی که به امام حسین ( ع ) داشتند نام او را غلامحسین گذاشتند . در سنین کودکی مادرش را از دست داد و به رنج و محنت افتاد . پسازآن عمـه و پـدربزرگش او را بزرگ کردند . در همان کودکی قرآن را یاد گرفت . بـه مراسـم سینهزنی و قرائـت قـرآن میرفت . نوجوانی باایمان بود . در اوقات بیکاری به کشاورزی و چوپانی پرداخت .
با خانم مدینه دامغانی نژاد پیمان ازدواج بست . همسرش میگوید : او فردی مـؤمن و باخدا بـود . دعای کمیل میخواند و نماز شبش ترک نمیشد . ثمرهی ازدواج آنها پـنج فرزنـد بـه نامهای : گل صنم ( متولّـد 12/2/1332) ، حـسین ( متولّـد 1/4/1337) ، حـسن ( متولّـد 1/5/1343) ، مرضـیه ( متولّد 27/6/1347) و آسیه ( متولّد 20/6/1354) میباشد .
علاقهی خاصی به ائمه ( ع ) داشت . به همین خاطر نام فرزنـدانش را از روی اسـامی ائمـه ( ع ) انتخـاب کرد . در نامهای به دخترش - مرضیه - چنین مینویسد : ازاینرو نامت را مرضیه گذاشتم، چون بیبی فاطمه زهرا ( س ) را دوست دارم . به فرزندانش مراقبت از حرمت شـیعه بـودن و حرمـت حـسین بودن را سفارش میکرد .
ایشان حق خود را نسبت به فرزندانش؛ ازجمله نام نیک گذاشتن، درست تربیت کردن و نشان دادن راه اسلام را بهخوبی ادا کرد .
با خانوادهاش بسیار خوب رفتار میکرد . از غذای همـسرش تعریـف میکرد و بـین فرزنـدان فـرق نمیگذاشت .
در کارهای خانه به همسرش کمک میکرد . در خرید نیازهای خانه و در نگهداری از بچهها بـسیار تلاش میکرد و اکثر اوقات لباسهایش را میشست . در بسیاری از مسائل با آنها مـشورت میکرد . علاقهی خاصی به فاطمه زهرا ( س ) داشت .
به خاطر مریضی فرزندش به مشهد رفت و در آنجا سکنی گزید . در محلّهای کـه زنـدگی میکرد، مسجد و مدرسهای نبود و او با کمک افراد دیگر توانست مسجد و مدرسه بسازد و مراسم سینهزنی و نوحهخوانی برگزار کند . یکی از اتاقهای منزلش را برای درس دادن به بچهها اختصاص داده بود .
زمانی که برف میآمد از انتهای کوچه تا مدرسه برفها را پارو میکرد تا بچهها بتواننـد بهراحتی عبور کنند . او لامپهای کوچه را که سوخته بود، از پول خود عوض میکرد .
غلامحسین پازهر امامی از اولین کسانی بود که در محل، تظاهرات عمومی به راه انـداخت و شبها نگهبانی میداد . به توزیع نفت میپرداخت . محافظ امامجمعه بود .
بعد از پیروزی انقلاب اسلامی عضو بسیج شد . یکی از افراد شورا بود و بهعنوان بازرس شورا از سوی مردم انتخاب شد؛ و پس از تشکیل سپاه پاسداران عضو این نهاد مقدس گردید . در سال 1361 به استخدام سپاه درآمد . او با فرزندانش در سپاه خدمت میکرد .
عضو بسیج بود و فعالیتهایی داشت . در کارهایی مثل تقسیم زمین بین مستضعفان و یا توزیع مـواد غذایی شرکت میکرد . ایشان سهمیهی نفت خود را به خانوادههای فقیر و آبرومند میداد . از بنیصدر و طرفدارانش بیزار بود و با آنها برخورد میکرد .
به خانوادهاش توصیه میکرد : انقلاب را فراموش نکنیـد، حجـاب را رعایـت کنیـد، راه و روش امـام حسین ( ع ) را در پیش بگیرید .
در زمان ازدواج پسرش، بالباس فرم بسیجی بود و عکس امام را هم بر روی سینهاش نصبکرده بود .
او خود را با دستورات قرآنی وفق داده بود . هرچند ازلحاظ تحصیلات در سطح پایین، ولـی ازنظر بینش در سطح بالایی و فردی خودساخته بود .
اوقات بیکاری را در خدمت مردم بود و نوارهای شهید مطهری را گوش میداد و به مجالس سینهزنی میرفت . در بحرانها و مشکلات از خود ایثار و فداکاری نشان میداد .
ایشان سعی در برقراری عدالت داشت . هیچگاه بین مردم و فرزندانش فرقی نمیگذاشت . بـرای امـور شخصی از اموال مردم استفاده نمیکرد . او را حلاّل مشکلات میدانستند . مـشکلات و اختلافـات مردم را حلوفصل میکرد . در مساجد هیئت تأسیس میکرد و گاهی از آنها در منـزلش پـذیرایی داشت . دعای ندبه و کمیل برگزار مینمود و هر جا نیازمندی بـود سـعی میکرد مـشکلش را حـل کند . او کارگری میکرد و پولش را برای ساخت مسجد میداد .
آرزو داشت به کربلا برود . حتّی به همسرش - مدینه دامغانی نژاد - میگفت : شمارا هم بـه کـربلا میبرم .
در حرم مطهر دعای کمیل میخواند . همراه با محمود کاوه به نماز پرداخـت . اگـر کـسی نمـازش را سبک میشمرد، بسیار عصبانی میگردید . با همسایهها خوب رفتار میکرد . برای بیبضاعتها نفـت میبرد . به فرزندانش نماز را میآموخت . به پسرش میگفت : آتش روشن کن تا برای وضو گرفتن آبگرمکنیم و نماز بخوانیم .
مردی قناعتپیشه بود . اعتقاد خاصی به امام داشت . مطیع اوامر محض امام بود و حاضر بود جـانش را برای امام و راهش فدا کند .
با شروع جنگ تحمیلی برای رضای خدا به جبهههای حق علیه باطـل شـتافت . رفـتن بـه جبهـه را واجب میدانست . در سال 1360 به منطقه اللهاکبر در حضور کشور رفت . در عملیات طریقالقدس، در آزادسازی بستان شرکت داشت . در سال 1361 به کردستان رفت و بهطور دائم در تیپ ویژهٔ شهدا بود . ابتـدا بهعنوان خدمه تیربار دوشیکا انجاموظیفه میکرد و بعد به گردان پیاده رفت و معـاون گـردان شـد . سپس به مدت دو سال فرمانده گروهان علیاصغر از گـردان امام حسین ( ع ) بـود . او بـسیار کـارایی داشت، ولی چون سوادش در حد خواندن و نوشتن بود، نمیتوانست به درجات بـالای نظـامی، ماننـد معاون تیپ و فرمانده تیپ برسد . بارها فرماندهان گردانها از او تمجید کردند و در اکثر مواقـع بـا او مشورت داشتند .
بسیار متواضع بود . بااینکه در جبهه فرمانده گروهان بود و بعـد جانـشین گـردان شـد، وقتـی بـه مرخّصی میآمد، نگهبان در بیمارستان بنتالهدی میشد .
فرزند شهید - حسین پازهر امامی - میگوید : بعد از شهادتشان فهمیدیم که ایشان در جبهه پست و مقامی داشته است؛ چون ایشان از این موضوع چیزی به ما نمیگفتند .
او فرزندانش را نیز به جبهه برده بود . حتّی با خانوادهاش به ارومیه رفت تا بتوانـد بیـشتر در منـاطق جنگی باشد و مدت دو سال در آنجا بودند .
امانالله حامدیفر میگوید : در مناطق جنگی کسانی را میدیدم که فکرش را نمیکردم آنها را در جنگ ببینم . شهید آنها را به جبهه دعوت کرده بود و روی آنها تأثیراتی گذاشته بود .
یک گروهان از جوانان محلّهشان را به جبهه برده بود و آنها به تشویق و ترغیب ایـشان بـه جبهـه رفته بودند .
زمانی که از جبهه برمیگشت ابتدا برای زیارت به حرم مطهر میرفت و زیاد نمیماند و دوبـاره بـه جبهه بازمیگشت . در زمان مرخصیها به اقوام سرکشی میکرد و به اوضاع خانوادهاش را سروسامان میداد و دوباره به جبهه میرفت . میگفت : خیالم از خانوادهام راحت شد، پس باید به جبهـه بـروم، چون در آنجا مسئولیتهایی دارم که باید انجام دهم .
امانالله حامدیفر میگوید : در عملیات قادر - کـه دشمن پاتک شـدیدی زده بـود - ایـشان در گردان امام حسین ( ع ) بودند . در آنجا شهید امامی را دیدم و گفتم : اینجا جای ماندن نیست و بایـد به عقب برگردیم . ایشان بسیار عصبانی شدند و گفتند : جانبازان در اینجا هستند و من بایـد بـروم و در کنار رزمندگان باشم .
فرزند شهید – حسین پازهر امامی - میگوید : در بیشتر عملیات ازجمله : در عملیـات بـدر در کردستان کنار ایشان بودم . یکی از شیوههای ایشان این بود که در هر عملیاتی خودشـان پیشقدم و جلودار بودند و بعد افراد دیگر میرفتند؛ و اینیکی از رمزهای موفّقت ایشان بود . شهید کـاوه - کـه فرماندهی لشکر بودند - قبل از هر عملیاتی با پدرم برای کـسب اطّلاعان بـه منطقهی موردنظر میرفتند .
همچنین میگوید : در کردستان با عدهای درگیر میشوند . ضدانقلاب از بـین صخرهها بهطرف رزمندگان تیر مستقیم میزد . شهید با همان حـال کـه بـا زبـان کـردی بـا آنها صـحبت میکرد نیروهایش را نیز هدایت مینمود که کجا را هدف بگیرند . رزمندگان باحالت کمـین بـه بـالای سـر دشمن رفتند و آنها را به هلاکت رساندند .
در ادامه میگوید : در روستایی از کردستان عدهای از منافقین با تیربار بهطرف رزمنـدگان شـلیک میکردند و چون رزمندگان در تیررس بودند، بسیاری شهید شدند . شهید کاوه بـه پـدرم میگوید : کاری بکنید . ایشان با درایت خاصی به نزدیکی تیربار - که در بالای دیوار بـود - رفـت و بـا نارنجـک تیربارچی را به هلاکت رساند و با تیربار برگشت .
امانالله حامدی فر میگوید : در پادگان مهاباد با شهید امامیفر و پسرش - حسن - در صـف غـذا ایستاده بودیم که فرزندشان - حسن - از لابهلای نیروها رفت و دو بشقاب غذا آورد . بسیار عـصبانی شد و گفت : من حاضر هستم در صف غـذا بایـستم تـا نـوبتم شـود و غـذا بگیـرم، ولـی ایـن غـذا را نمیخورم . به این مسائل بسیار حساس بود . هرگاه عملیات میشد، نکـات ریـز و ظریـف را رعایـت میکرد . حتّی تحمل سرماخوردگی همرزمانش را نداشـت . در پـشت جبهه به ترکیـب کـادرش میپرداخت . حتّی در مورد واکس زدن از خود ایثار نشان میداد . یکی از همرزمان شهید میگفت : دریکی از عملیات در کردستان هوا بسیار سرد بود . نیروها اورکت و کلاه پوشـیده بودنـد و از سـرمای زیاد در کیسهخواب، خوابیده بودند و کسی جرئت نمیکرد که از کیسهخواب حتّی سرش را بیـرون کند . من میترسیدم که منافقین بیایند و ما را بکشند . یکلحظه که سـر را از کیسهخواب بیـرون کردم . کسی را دیدم . دوباره که نگاه کردم، دیدم شهید امامیفر در حال خواندن نماز شب است . ایـن در حالی بود که کسی از کیسهخواب بیرون نمیآمد و او در حال راز و نیاز در آن هوای سرد بود .
فرزند شهید - حسین پازهر امامی - میگوید : وقتی میخواستند نمـاز شـب بخواننـد، آهـسته راه میرفتند و برای وضو گرفتن یک ظرف زیر شیر آب میگذاشتند تا صدا نکند و کـسی بیـدار نـشود . بیشتر اوقات روزه بودند و کسی خبر نداشت .
ازنظر مسائل عبادی و تقوی زبانزد بود . به نماز اول وقت اهمیت میداد . امانالله حامـدیفـر نقـل میکند : در فصل بهار در هر جا میرفتیم و زیبایی طبیعت را میدیدیم، میگفت : چـه صـفایی دارد که در اینجا نماز جماعت بخوانیم . در آن زیبایی به حمد و شکر خدا میپرداخت . در فـرایض دینـی اهل عمل بود . ابتدا خودش به مسائل میپرداخت و بعد افراد را توصیه به انجام فرایض دینی میکرد . یک ساعت قرآن میخواند و بعد به دیگران میگفت : قرآن بخوانید . در پادگان پیرانشهر نمـاز شـب و صبح را بهجا آورده بود و بعد من و فرزندشان - حسن - را برای نماز بیدار کردند .
به مستحبات نیز توجه داشت . شهید غلامحسین پازهر امامی فردی متقی، صبور، فداکار و باگذشت بود . اعتقاد قلبی به دین و خدا داشت . میگفت : میخواهم خانهی خدا و نجف را زیارت کـنم . پـس دعا کنید که من شهید شوم .
فرزند شهید - حسین پازهر امامی - میگوید : پدرم بااینکه 50 سال داشتند، ولی ماننـد جوانـان پرشور بودند . دریکی از مرخصیها که آمده بودند، روز سیزده فروردین بود که به گردش رفتـیم . در آنجا با پدرم مسابقه گذاشتیم که به قلّهی کوه برویم . من هنوز در وسط کـوه بـودم کـه ایـشان برمیگشتند و گفتند : برو بالای کوه آنجا نشانی گذاشتهام، آن را بیاور . در ماه رمضان و در هوای گـرم بنّایی میکرد .
ایشان در جنگ صلابت خاصی داشتند؛ اما از روح لطیفی نیز برخوردار بودند . در زمـان شـهادت 52 سال داشت و مثل یک جوان 20 ساله به قلّهها میرفت و این قدرت گرفتهشده از عقیدهی خاصـش بود . با جسمی ضعیف، دارای عقیدهای قوی بود .
زمانی که همرزمانش شهید میشدند، میگفت : من تنها ماندم . دیگر طاقت ماندن در ایـن دنیـا را نداشت .
مدینه دامغانی نژاد - همسر شهید - میگوید : خواب دیدم که هواپیمایی آمد و استخوانهای ایشان را آورد که بعد خبر شهادت ایشان را آوردند .
فرزند شهید – حسین پازهر امامی - میگوید : جنازهٔ پدرم 6 سـال در منطقـه مانـده بـود . مـن و شهید کاوه در عملیات قادر 2 و 3 جنازهٔ ایشان را پیدا کردیم .
غلامحسین پازهر امامی در تاریخ 24/4/1364 در جبههی غرب به درجهی رفیع شهادت نائل گردید . پیکر مطهر ایشان پس از حمل به زادگاهش در بهشت رضا ( ع ) شهرستان مشهد به خاک سپرده شد .
خاطرات
- درعملیات قادر 1 ایشان مجروح می شود. به دلیل شدت عملیات و پاتک سنگین دشمن شهید و دیگر مجروحین همانجا می مانند. بعد از اینکه نیروهای عراقی منطقه را می گیرند به طرف مجروحین رفته و به آنها تیر خلاصی شلیک می کنند و همه مجروحین را به شهادت می رسانند. بچه های اطلاعات عملیات شاهد نحوه شهادت این عزیزان بودند، عراقی ها این شهدا را تله گذاری می کنند و قله مجددا به دست ایرانی ها می افتد به دلیل خطر انفجار و نبود نیروهای متخصص این شهدا را به عقب نمی آورند که باز دوباره نیروهای عراقی حمله کرده و قله را پس می گیرند و جنازه این شهید 6 سال تمام آنجا می ماند .
- عملیات قادر 1 در حال شروع بود. فرماندهان همه جمع بودند. شهید کاوه، صیاد شیرازی و ... ناگهان در آن شلوغی جمعیت شنیدم، یکی صدا می زند، حاجی امامی ! برگشتم دیدم شهید کاوه، آقای امامی را صدا می زند. شهید امامی آمد و گفت : بفرمائید. شهید کاوه گفت: این قله را به شما می دهم که فتح کنید. شهید امامی گفت: ما در خدمتتان هستیم. آمد و کناری ایستاد. ناگهان دیدم صدای هق هق گریه اش بلند است. گفتم: حاجی امامی چه شده است؟ شهید امامی گفت: در این لحظات دلم یک طور دیگری است. من گفتم: حاج آقا این دفعه نوبت شما نیست . گروهان را به من بدهید. حاجی پاسخ داد: نه. من همان دسته سه را به شما می دهم. یادم نمی رود هنگام خداحافظی خنده می کرد، آن هم چه خنده هایی! گفت : دایی فکور خدا شاهد است که: شاید ما همدیگر را نبینیم. این بچه ها را به دست شما می سپارم. پیشانی بچه ها را بوسید و رفت .
- برای شناسائی پدرم به معراج رفتم . داخل تابوت را نگاه کردیم . دیدیم، تنها اسکلت و لباسهایش بر جا مانده بود . استخوانهای ریز از بین رفته و فقط استخوانهای درشت باقی بود از جمجمه چیزی نمانده بود . توی جیب هایش را که نگاه کردیم دو تا انگشتر که متعلق به پدرم بود، داخل جیب قرار داشت . تکه پارچه قرمزی هم بود که پدرم در عملیات ها به کمرش می بست . جنازه را تحویل گرفتیم و برای مراسم تشییع آماده شدیم .
- بیشتر کارهای ایشان مخفیانه بود و سعی می کرد از ما پنهان کند . پیش از انقلاب پدرم با خانه آیت الله شیرازی در ارتباط بود و از ایشان اعلامیه می گرفت و شبانه پخش می کرد حتی یادم می آید یکی از دوستانش به من گفت : پدرت در روستاهای مایون دنبال اسلحه می گردد . پیدا کرده است یا نه . من که از جریان خبر نداشتم به پدرم گفتم . پدر گفت : کی به تو گفته است؟ گفتم پسر فلانی و بعد گفت : قرار نبوده است که اینجور چیزها را شما خبردار بشوید .
- شبی خواب دیدم که در حال جارو زدن حیاط هستم . ناگهان از گردنبندم، پلاکی که رویش الله نوشته شده شده بود افتاد، فقط زنجیرش در گردنم ماند . هر چه دنبالش گشتم پیدا نکردم . بعد از چند روز شوهرم آمد و گفت : حاضر شوید برویم مشهد . گفتم : چه خبر است ! جواب داد، خبری نیست، فقط برادرت زخمی شده است . نزدیک خانه که رسیدیم دیدیم همسایه ها همه جمع شده اند . بعد گفت : پدرت شهید شده است .
- شهید امامی تازه از مرخصی آمده بود هنوز ساکش را زمین نگذاشته بود که خبر دادند در سه راه نقده در گیری رخ داده است . حاجی ساکش را انداخت و در عرض ده دقیقه لباسهای رزم را پوشید . اسلحه اش را برداشت و دوان دوان به طرف ماشین رفت . حاج آقای فکور گفت : حاجی کجا ! کجا ! شهید گفت : من در این عملیات شرکت می کنم و بر می گردم . من نیز هر چه دنبالش دویدم تا از رفتن او جلو گیری کنم ، نتوانستم . شهید با چند نفر دیگر سوار ماشین شد و رفت و بعد از حدود 1/5 یا 2 ساعت برگشت و خبر داد که کومله ها پا به فرارگذاشتند .
- به ایشان گفتم : خسته شده اید، بروید مشهد دیدار دوستان، آشنایان، زن و بچه هایتان استراحتی بکنید، بعداً بیایید فرمودند : من از اینجا هیچ کجا نمی روم و هر کس با من کار دارد و دلش برایم تنگ شده، بیاید همین جا و اینجا مرا ببیند . اینجا مدرسه عشق است . دوستان و آشنایان شاهکار نکرده اند که در مشهد نشسته اند و دلشان برای من تنگ شده است .
- با تشکیل ارتش بیست میلیونی ، پدرم . غلامحسین پازهر امامی - در بسیج ثبت نام کرده ، آموزش دیده و راهی مناطق جنگی شده و در سال 1361 به عضویت رسمی سپاه پاسداران در آمد بعد از آموزش ویژه راهی منطقه کردستان تیپ ویژه شهدا شدم . پدرم هم از مشهد مأموریت گرفت و در تیپ ویژه شهدا به ما پیوست او در ابتدا خدمه قبضه تیر بار سنگین دوشیکا بود و در عملیاتهای نا منظم با ضد انقلاب کومه و دومکرات نبرد می کرد . او دوست داشت با دیگر رزمندگان مستقیماً وارد جنگ شود و نبرد کند . در یکی از عملیاتها برای فتح روستایی وارد عمل شدند هنگام ورود به روستا در یک راه مخفی چندین نفر از ضد انقلابیون می شود که با سلاح کمین کرده و رزمندگان یعنی گروه عمل کننده را نشانه رفته بودند . از پشت دشمنان را با گلوله و نارنجک از بین می برد و صدای انفجار گروه عمل کننده متوجه می کند گروه در جستجوی ضد انقلاب متفرق می شود ولی کسی را نمی بینندا آن تاریخ به بعد پدرم به لحاظ چابکی وزیرکی فرماندهی گروهان انتخاب شد .
- پاییز سال 62 بود به یکی از روستاهای کردستان رسیدیم . در ابتدای ورود تیپ ویژه شهدا به روستا چند تن از ضد انقلابها داخل خانه ای بودند و به شدت مقاومت می کردند . مقاومت آنها باعث مجروح شدن چند تن از برادران رزمنده شده بود . شهید با کسب اجازه از فرماندهی شهید کاوه، بسیار شجاعانه، چابک و بی پروا وارد روستا شد . خودش را به درب منزلی که از آنجا تیراندازی می شد رساند و با پرتاب چند نارنجک به داخل خانه کومله ها را به هلاکت رساند و راه ورود لشکر اسلام را باز کرد .
- صبح اربعین بود . نماز را خواندم و می خواستم بخوابم که شهید امامی گفت : آقای فکور بلند شو . گفتم : حاجی چه خبر است؟ گفت : هیأت داریم و باید عزاداری کنیم . گفتم : چه هیأتی ؟گفت : گروهان علی اصغر عزاداری بر پا کنند و سینه بزنند، گفتم : حاج آقا الان که هنوز صبح زود است . گفت : نه گروهان علی اصغر باید،به خاطر اربعین حسین ( ع ) از همه زودتر شروع کند . بعد یکسری پیشانی بند سیاه به من داد،گفتم : اینها را کی آماده کرده اید؟ ! گفت : من نذر دارم اربعین امام حسین ( ع ) را هر جا که باشم روضه بخوانم، من پیشانی بندها را بردم و به بچه ها دادم و آنها را آمادة عزاداری کردم، یک بلند گو دستی داخل گروهان داشتیم، یادم هست که حتی باطری بلندگو دستی را از قبل تدارک دیده بود، آمد و شروع کرد به خواندن مصائب امام حسین ( ع ) و نوحه سرایی،عزاداری عجیبی در آن روز برگزار شد، که حتی سردار منصوری گفت : آقای امامی خدا حفظت کند واقعاً ما را رو سقید کردی، ما برنامة عزاداری نداشتیم ولی شما با این کار باعث شدی پیش امام حسین ( ع ) سربلند باشیم .
- بعد از شهادت پدرم ،می خواستم مراسم ازدواج را یک سال به تعویق بیندازم . مادرم خواب می بیند که پدرم می گوید : چرا مشکل را حسن را حل نمی کنید . به توصیة مادرم و خوابی که دیده بود بعد از 6 ماه از شهادت پدرم عروسی گرفتم و همسرم را به خانه آوردم . درست شب مراسم جشن، مادرم خواب می بیند که پدرم می گوید : راحت شدم و دیگر به راحتی می توانم پایم را دراز کنم .
- شبی خواب دیدم که در مکه هستم . پدرم همراه دوستانش با لباس احرام در یک ستون قرار گرفته وبه سمت خانه خدا عازم هستند . من نیز کنار این ستون حرکت کردم . تشنه بودم رفتم تا اب بخورم با چشمانم نیز مسیر رفتن پدرم را دنبال می کردم بعد از رفع تشنگی به سمت پدرم امدم . هر چه گشتم پدرم را پیدا نکردم این خواب درست در مقارن با شب شهادت پدرم بود .
- یکی از دوستان شهید گفته است : شبی بسیار سرد بود از شدت سرما همه بچه ها داخل کیسه خوابها رفته بودند . و حتی با این حال می لرزیدند . احتیاج به آب پیدا کردم . بنا براین از چادر بیرون آمدم . آسمان بسیار تاریک بود . ناگهان متوجه شیئی شدم . ایستاده بود مثل تنه درخت، ولی تنه درخت اینجا نیست ! پس دشمن است؟ خیر در این فکر بودم که خدایا چه است؟ نزدیک شدم، فهمیدم که فردی در حال راز و نیاز است . صدایش برایم آشنا بود . بله ایشان کسی نبود جزء فرمانده گروهان شهید غلامحسین پازهرمامی .
- ایشان حدود ده تا پانرده حباب لامپ خریده بودند . یادم هست شهید یک روز صبح قبل از طلوع آفتاب از خانه بیرون رفت واقدام به تعویض لامپ تیرهای برق کرد گوئی ایشان خودش را مدیون مردم مستضعف می دانست . در حالیکه من وقتی پرسیدم چرا شما این کارها را می کنید ؟ این کارها هر کدام به عهده کسی است وروشنائی کوچه ها به عهدة ادارة برق می باشد وموظف است لامپها را عوض کند . گفت : این مردم بر گردن من حق دارند که باعث شدند من توفیق این چنین کاری را پیدا کنم .
- کردستان بود و زمستانی بسیار سرد، خون بود و آتش، حق بود و باطل، اولیاء الله بودند و اولیاء شیطان با همدیگر در یک پیکار شدید سخت . زمستان سال 62 در ارتفاعات مشرف به زندان دولتوی سردشت که در یک پاکسازی توسط دلاوران تیپ ویژة شهدا به فرماندهی سرداد دلاور اسلام محمود کاوه و علی قمی از وجود ضد انقلاب کومله و دمکرات پاک شده بود، شبی بسیار سرد و کشنده بود؛ به طوری که برای خوابیدن یک کیسه خواب ضخیم کافی نبود از یک یا دو عدد پتو نیز استفاده کردیم، آنقدر سوز سرما شدید بود که جرأت بیرون کردن سرم را از داخل کیسه خواب نداشتم . ناگهان به این فکر افتادم که نکند ضدانقلاب ما را غافلگیر کند و همه را داخل کیسه خوابها اسیر بگیرد . این خیالات مرا وادار کرد که سرم را از کیسه خوابم بیرون ببرم و نگاهی به اطرافم بیندازم، که ناگهان مردی را دیدم که بدون حرکت ایستاده بود و هیچ صدایی و حرکتی نداشت . بلافاصله از جا پریدم و سلاحم را برداشتم و نزدیکش رفتم؛ دیدم شهید غلامحسین پازهر امامی ( فرمانده گروهان علی اصغر ) نماز شب می خواند و اشکهایش از گونه هایش جاری است و زیرلب در حال قنوت برای مؤمنین دعا می کند در حالی که شدت سرما همه را وادار به رفتن به داخل سنگر و کیسه خواب کرده بود .
- در یکی از عملیاتها نیروهای پیاده شبانه نزدیک دشمن در مکانی مخفی شده بودند و استراحت می کردند تا صبح وارد عمل شوند . پدرم نیمه شب در هوای سرد زمستان وضو گرفت تا نماز شب بخواند که یکی از برادران رزمنده در آن محل نگهبانی می داد ، متوجه این عمل می شود . در تاریکی او را نشناخته ولی صدای زمزمه او و گریه های او باعث می شود که او را بشناسد .
- ماه رمضان یکی از سالها در تابستان واقع شده بود و تابستان بسیار گرم و طاقت فرسایی بود . ایشان در یکی از روزها در عین حال که روزه بودند اقدام به بنایی ساختمان کردند . شدت گرما و گرسنگی باعث شد از حال بروند بعد که حالشان خوب شد گفتیم روزه برایتان خوب نیست و شما باید افطار کنید ولی شهید مصمم بود که روزه بگیرد .
- در حال پوس کندن میوه بودم که دستم برید . بعد پدرم پرسید : دستت چه شده است . گفتم : از لبه قوطی بریده است . گویا پدرم از نحوه بریدگی دستم متوجه شده بود که بریدگی از قوطی نیست . بلافاصله مرا تنبیه کرد و گفت : پسر جان چرا دروغ می گویی من که از تو می پرسم دستت چه شده بایدحقیقت مطلب را می گفتی .
- یک هفته بعد از عملیات پدرم به خانه آمد، تمام وسایل و تجهیزاتش کامل بود . بلافاصله دراز کشید . گفتم : پدر جان بلند شو و لباسهایت را دربیاور تا راحت باشی . گفت : من اینطوری راحتم . حتی پوتینهایش را درنیاورد . او به خواب عمیقی فرو رفت .
- هرگاه پدرم ( شهید ) به مرخصی می آمد، وقتی که بسترش را برای خوابیدن پهن می کردیم روی بستر نمی خوابید همیشه ترجیح می داد که روی فرش بخوابد . هرگاه به او می گفتیم : چرا روی بستر نمی خوابی؟ می گفت : نه همینطوری بهتر است . من فکر می کنم می خواست که بدنش براحتی و آسایش خانه عادت نکند تا بهتر بتواند سختیهای منطقه را تحمل کند .
- من بیشتراوقات با شهید بودم ، مگر زمانی که برای یکی از ما مأموریتی پیش می آمد این دفعه ایشان با نیروهایش مأموریت داشت که قله ای را فتح کند ، بنابراین 48 ساعت از همدیگر دور بودیم . قرار بود که ساعت 3 صبح از منطقه جابجا بشوند و قله را تحویل نیروهای تازه نفس داده به عقب برگردند . قله های سر دشت سرد و برفی بود و این باعث می شد که نیروهای پیاده برگردند . من به فکر افتادم که پدرم الان می آید . هوا سرد است و پدرم نیز خسته شده . برایش چایی درست کنم و جای خوابش را بیاندازم . پدرم از راه رسید . با او احوالپرسی کردم و رویش را بوسیدم . بعد گفتم : پدرجان چایی آماده است ، بخورید و داخل چادر استراحت کنید . پدرم ناراحت شد و گفت نیروهایم هر جا که استراحت کردند ، من هم نیز استراحت می کنم .
- هر گاه پدرم در مراسم عزاداری سینه می زد، سینه اش بر اثر ضربات دستش زخمی می شد. همیشه ما پنبه و چسب همراه داشتیم و بلافاصله روی زخم را پاک کرده چسب می زدیم. خیلی عاشقانه سینه می زد همینکه 5 الی 6 ضربه به سینه اش می زد، خون سرازیر می شد .
- شب هفتم شهید بود ، خواب دیدم پدرم آمده است حیرت زده شدم مثل اینکه در حالت بیداری باشم و این مسئله برایم رخ داده باشد . با خودم می گفتم : خدایا چگونه به پدرم بگویم شهید شده است . در حالیکه از جبهه برگشته. رفتم جلو سلام و احوال پرسی کردم گفتم : آقا شما آمده اید ؟ گفت: بله مگه چی شده ؟ جواب دادم : شما که شهید شده بودید . ما برای شهادت شما خیلی برنامه ریزی کرده ایم . عکسهایتان را روی دیوار چسبانیده ایم . برنج خیس کرده ایم . مرغها را پاک کرده ایم با این همه حالا چه کار کنیم؟ گفت: هیچ نگران نباش ، مثل قبل شب تاسوعا هیئت می آید . و غذارا بچه های هیئت مصرف می کنند . سینه زنی هم برگزار می شود .
- شبی در ماه مبارک رمضان خواب دیدم . با تعدادی رزمنده در یک منطقه عملیاتی در حرکت هستیم . هدف خاصی را دنبال می کردیم. سر دو راهی رسیدیم . مترصد بودیم که به کدام راه برویم شهید بزرگوار در حالی که دوربین دستش بود و پیشانی بند بسته بود ما را هدایت کرده و گفتند : از سمت چپ نروید ، منحرف می شوید . وقتی در راهی که شهید به ما نشان داده بود حرکت کردیم . به کامیونهایی رسیدیم که اطراف آنها پر از شقایق بود .
- در والفجر دو (2) بود که من با دوشیکا به طرف چرخبال دشمن تیراندازی می کردم ناگهان چرخبال به طرف ما تیراندازی کرد و باعث شد که دو نفر از خدمه دوشیکا شهید یک نفر زخمی بشود و موج انفجار مرا گرفت . خبر را به پدرم که در حدود 4 کیلومتری سمت چپ منطقة ما بود رساندند و گفته بودند ، دوشیکایی که در آن منطقه است با راکد مورد اصابت قرار گرفته است و خدمه اش شهید شده اند . پدرم نیروهایش را به معاونش واگذار می کند و سریع خودش را به منطقة ما می رساند . وقتی بالای سر من می آید می بیند که گیج و بی حال کناری نشسته ام . با قمقمه اش مرا آب می دهد و از قلّه پایین می آورد در پایین قلّه چادر امداد بود . مرا به داخل چادر بردند . به من دارو دادند تا حالم خوب شود در این حال پدرم به من گفت : پسر جان به چه دلیل دوستانت شهید شدند و تو شهید نشدی ؟ من گفتم : حالا خدا خواسته است ولی پدرم می گفت : پسر جان بیشتر به فکر عبادت باش . دعا و نیایشت را بیشتر کن .
- هرگاه با پدرم شروع به نماز خواندن می کردیم . من زودتر از او نماز را تمام می کردم . ولی پدرم هنوز تعقیبات نمازش را ادامه می داد و به من نگاهی می کرد و می گفت : نمازت را خواندی ؟ پشت سرش تعقیبات دارد و گاهی که من توجه نمی کردم ناراحت می شد و می گفت : پسر جان نیایش خود را زیاد کن تا خدا تو را دوست داشته باشد .
- ویژگی دیگر شهید این بود که بسیار به قرآن اهمیت می داد و آن را تلاوت می کرد . اصلاً از تلاوت قرآن سیر نمی شد. یکی از روزها ایشان را در حال تلاوت قرآن دیدم با خود گفتم: اکنون که در حال تلاوت قرآن هستند مزاحم نمی شوم. می روم بعداً برمی گردم بعد از حدود یک ساعت مجدداً برگشتم دیدم هنوز با اشتیاق قرآن تلاوت می کنند. در مواقعی که بعد از عملیات ما استراحت می کردیم، شهید تازه عبادتهایش را شروع می کرد .
- در عملیّات بوکان روی قلّه ای پوشیده از برف مستقر شدیم، یادم هست بی سیم چی داشتیم به نام شادمهری ایشان از شدّت سرما یخ زده بود، شهید امامی او را بغل کرده بود تا گرم شود. سپس وادارش کرد که نرمش کند و بدود. شهید گونی سنگرها را پاره می کرد و روی بچّه ها می کشید تا یخ نزنند. می توانم قسم بخورم که حدود 3 یا 4 شبی که آنجا بودیم شهید نخوابید و می آمد بچّه ها را یکی یکی بلند می کرد و می گفت : نخوابید، حرکت کنید بدوید تا یخ نزنید، بعد از عملیّات شهید می گفت : حاجی فکور، خدا و امام زمان «عج» کمک کردند وگرنه چگونه بچّه ها می توانند در این هوای سرد طاقت بیاورند .
- بعد از 3 ماه آماده باش، اسامی افرادی را که قرار بود مرخصی بروند اعلام کردند. اسم حاجی امامی نیز جزو لیست بود. حاجی آمد و گفت : دائی فکور این دفعه نوبت شماست که مرخّصی بروی، این مرخّصی به شما اُفتاده است. گفتم : حاج آقا نوبت خودتان است من دفعة قبل مرخّصی رفته ام. حاجی گفت : باید بروی. گفتم : حاجی اسم شما تو لیست اعلام شده ، من چطور برگة مرخّصی بگیرم . حاجی پاسخ داد : نه اسم شما را اعلام کرده اند، وقتی رفتم دیدم که اسم مرا جای اسم حاجی نوشته اند. هرچه اصرار کردم که حاجی شما باید بروید و به خانواده تان رسیدگی کنید. گفت : من پسرم تا حدودی بزرگ شده است و می تواند خانواده را اداره کند. شما بروید که بچّة کوچک دارید .
- من در کلاس پنجم ابتدایی بودم از امتحان بر می گشتم. کناره جاده سنتو پیاده در حال حرکت بودم که ناگهان یک ماشینی از پشت به من زد و روی زمین غلطیدم . پشت سرم پر از خون شده بود. ماشین حرکت کرد و رفت. راننده ماشین دیگری که شاهد جریان بود دنبال ماشین جلویی رفته و او را بر می گرداند. آن بنده خدا آمد و در حالی که گریه می کرد مرا سوار ماشین کرد و پرسید؟ چه شده پسر جان، پدرت کجاست .باهم به محل کار پدرم رفتیم وجریان را به پدرم گفتم پدرم از آن شخص سوال کرد؟دلیل عجله شما چی بوده؟ ایشان که فردی روحانی بود گفت : حالا فرض کنید کسی من را دنبال کرده است. پدرم گفت : نه شما یک فرد روحانی نمی شود که بدون دلیل با کسی تصادف کرده و توقف نکنید! پدرم خیلی اصرار کرده آن روحانی در حالی که خودش را معرفی می کرد گفت :که مأموران ساواک دنبالش بودند و او در حال فرار بوده است .
- درعملیات قادر 1 نیروهای گارد صدام در حال انجام پاتک سنگینی بر علیه رزمندگان اسلام بودند. بسیاری از عزیزان رزمنده شهید شده بودند. شهید بزرگوار به راحتی می توانست خودش را از معرکه سالم بیرون ببرد. ولی به خاطرعهد خونینی که با همرزمان خودش بسته بود ایستادگی کرد و تا آخرین نفس جنگید. دوستانش می گویند: در حالیکه ایشان مجروح شده بود ولی دست از مقاومت نکشید، تا شربت شهادت را نوشید .
- یکی از دوستان پدرم نقل می کرد که شهید غلامحسین پازهر امامی روی یکی از قله های کردستان از ناحیه پا مجروح شده بود . ما هرچه به ایشان اصرار کردیم که منطقه را ترک کند و برای مداوا به عقب برگردد ولی ایشان قبول نکردند و گفتند : مسئولین توصیه کرده اند که هرگز این قله را رها نکنید . علی رغم شدت آتش دشمن ، ایشان به جنگیدن ادامه دادند تا این که در همان مکان به فیض شهادت نائل آمدند .
- در یکی از عملیاتها به نام عملیات سرب، سه نفر کوموله منطقه تنوری شکلی را گرفته بودند و موقعیتشان یک موقعیت بسیار عالی بود می توانستند به راحتی روی تک تک نیروها آتش بریزند. تعدادی از بچه ها برای از بین بردن این سه نفر رفتند. سر قله های تنوری که می رسند هر چه نارنجک می اندازند، چرخ می زنند، می افتد توی دره و سنگر کوموله ها منفجر نمی شود. به هر صورت در این درگیری چند نفر از برادران ما شهید می شوند. پدرم با چند تن از نیروها برای اِنهدام این سنگر راهی قله می شود. هنگام درگیری پدرم می فهمد که نارنجکها پیش از اینکه داخل سنگر آنها بیفتد به دره پرتاب می شود. بنابراین ضامن نارنجکی را می کشد و دو الی سه ثانیه هم اَهرم نارنجک را رها کرده و بعد پرتاب می کند تا درست هنگام برخورد به زمین منفجر می شود. این سه کوموله از بین می روند و قله فتح می شود. بعد از عملیات شهید کاوه به خاطر این کار پدرم، صورت او را بوسید .
- در منطقه سلماس ظاهراً یکی از دموکراتها با لباس پاسداری خودش را داخل بچه ها جا می زند و هیچکس متوجه نمی شود. پدرم به دلیل اینکه برخورد خوب و اُنس واُلفتی را با بچه ها برقرار کرده بود، سرِ نماز، سالن غذاخوری و دیگر جاها، متوجه می شود که این فرد قصد ترور کردن کاوه و یا شناسایی منطقه را دارد. به بچه ها می گوید که او را گرفته و دستبند بزنند، بعد که این فرد را بازجویی می کنند مشخص می شود کوموله است. پدرم را به علت سن بالایش همه به عنوان حبیب بن مظاهر می شناختند .
- یک شب تنهایی به شناسایی می رود که متوجه صدایی از پشت سرش می شود و بلافاصله مخفی می شود. محافظهایش تا صبح دنبال او می گردند تا شاید او را پیدا کنند. ولی او را پیدا نمی کنند. در صورتی که ایشان شبانه به مقر خودش برمی گردد و هیچکس خبردار نمی شود .
- در یکی از زمستانهای بسیار سرد شبی برف شروع به باریدن کرد . یادم هست صبح بعد از نماز شهید با پارو از خانه بیرون رفت تا برفهای کوچه را کنار بزند . که در هنگام صبح مردم و بچّه ها بتوانند با راحتی ، به مدرسه و سر کارهایشان بروند . خداوند توفیقی داد که من نیز در این امر خیر به شهید کمک کنم .
- شهید امامی بسیار فردی منطقی بود، یادم هست یکی از سربازان گروهان ما سیگار می کشید. من متوجّه جریان شده بودم، هرچه او را نصیحت می کردم توجّهی نداشت . یک روز متوجّه شدم که حاجی امامی دست او را گرفته و به طرف فرماندهی می روند. فهمیدم که جریان از چه قرار است. بعد که سرباز آمد به قدری صحبت شهید در او اثرگذاشته بود که پاکت سیگار را روی زمین انداخت و با پایش آنرا له کرد و دیگر سیگار نکشید .
- معمولاً دستها و انگشتانش زخمی و پینه بسته بود. وقتی می گفتم : چرا دستهایت اینطوری است؟ اسلحه که اینقدر سخت نیست در جواب می گفت : شبهایی که برای شناسایی ضدّ انقلاب می رویم گاهی قسمتهایی از کوه آنقدر سخت می شود که باید با دست بالا برویم .
- برادرم می گفت : صف غذا خیلی شلوغ بود و من بدون صف جلو رفتم. غذای خود و پدرم را گرفتم، غذا را آوردم. پدرم غذا را قبول نکرد. گفت : این غذایی که تو بدون صف گرفته ای درست نیست. حقّ دیگران است و غذایش را به یک نفر دیگر داد و خودش توی صف ایستاد تا نوبتش شد و غذا گرفت .
- درعملیات احمد قریب بعد از 48 ساعت راهپیمای یک منطقه ای را به تصرف در آوردیم . بعد از اتمام عملیات شهید کاوه نیروها را در منطقه تقسیم کرد و یک قسمت را نیز به آقای پازهرامامی داد . آقای پازهرامامی نیز نیروها را دسته بندی کرد و خودش آمد و کنار ما نشست . نیروها خیلی گرسنه شده بودند . آقای پازهرامامی جهت تهیه نان پایین قله رفت و از دره گذشت و داخل روستا شد و بعد از اندک زمانی ایشان در حالی که 20 تا 25 قرص نان و مقداری ماست در دست داشت برگشت و نانها را بین گروهان تقسیم کرد و گفت : بچه های سایر گروهانها کجایند و رفت به آنها نیز نان داد . همه سؤال می کردند.حاج آقا این نانها را از کجا آورده ای ؟معجزه کردی ؟می گفت:این کار خداست و من فقط وسیلة آوردن آنها بودم. این ها را کومله و منافقین برای خودشان تهیه کرده بودند.ولی با حمله سپاهیان اسلام همه را جا گذاشته و فرار کرده بودند که شهید پازهر امامی رفته وآنها را آورده بود .
- خاطره ای که دارم مربوط به زمانی است که من به تیپ ویژة شهدا مأمور شده بودم آن زمان در گردان ذوالفقار در قسمت ادوات بودم . پدرم (شهید) با درک این موضوع و اطّلاع از مکان من ، به سرعت خودش را مأمور به گردان ذوالفقار کرد و من درخواست کردم که پدرم در کنار خودم باشد . یادم هست در یک عملیّات که موسوم به هنگ آباد بود ، در قسمت مهاباد - بانه . ما در آنجا روی یک تپّه مسقرشده بودیم و موقعیّت جغرافیایی تپّه به صورتی بود که کاملاً مشرف به روستای مورد نظر بود همراهان یک گروهان شناسایی از قسمت دیگری وارد روستا شدند تا عملیّات را شروع کنند . پدرم با اصرار زیاد از تپّه پایین رفت تا ببیند در پایین تپّه چه خبر است . بعد از یک یا یک ساعت و نیم که از رفتن پدرم گذشت . صدای تیراندازی داخل روستا شدّت گرفت و نیروی شناسایی که داخل روستا بود آنها هم درگیر شده بودند . تا دو یا سه ساعت اوضاع به همین منوال بود تا اینکه دیدیم تیراندازیها متوقّف شد . وقتی من این امر را مشاهده کردم به دوستانم گفتم بروم به دنبال پدرم ببینم کجا رفته داشتم از تپّه پایین می آمدم که شنیدم پدرم چهار نفر از کوموله دموکرات را اسیر کرده و داره میاره وقتی که من از دوستانم سوال کردم که چگونه این کار را انجام داده ، در جواب گفتند : ما برای شناسایی در داخل روستا بودیم که ناگهان صدای تیراندازی را شنیدیم و بعد پدر شما را دیدیم که چند نفر را کشته و چهار نفر را اسیر کرده و آورده و وقتی که این موضوع را از پدرم پرسیدم . گفت : من داشتم آهسته به داخل روستا می رفتم دیدم که 6 یا 7 نفر مسلّح در کمین گروه شناسایی نشسته اند من هم نارنجک را انداختم و سپس به رگبارشان بستم و این چهار نفر را اسیر کردم و حالا دارم می برمشان .[۱]