شهید غلامرضا دژبان
| غلامرضا دژبان | |
|---|---|
| | |
| ملیت | |
| دین و مذهب | مسلمان، شیعه |
| تولد | مشهد |
| شهادت | ۱۳۶۲/۱۲/۸ |
| سمتها | قائم مقام فرمانده گردان ولی الله لشکر۵ انصار(سپاه پاسداران انقلاب اسلامی) |
خا طرات
• شبی که به ستون به طرف خط عراقی ها پیش می رفتیم.ایشان هرزچند گاهی مرا بغل می کرد و خداحافظی می کرد ومرا می بوسید.من احساس کرد که آن شب رفتار غلامرضا خیلی فرق کرده است. مرتب می آمد وسفارش می کردکه مواظب خودت باش .سلام مرا به پدر ومادر برسان وبگو در شهادت من غمگین نباشند وبا صبر خود کمر دشمن را بشکند. • آخرین شبی که ما با هم بودیم . برای عملیات آماده می شدیم بعد از شام نوحه سرای بود و بچه ها شور و حالی دیگری داشتند ، در همین حال برادر دژبان آمد و سفاش کرد که کسی متفرق نشود . ممکن است هر لحظه دستور حرکت برسد . نزدیکی های صبح بود که شنیدیم برادر دژبان راز و نیاز می کرد ، بعد از لحظاتی دستور حرکت رسید ایشان از من خدا حافظی کرد و گفت: مهماندوست من در این عملیات شهید می شوم واگر شهید شدم دوست دارم در مشهد بیایی و جلوی جنازه ام نوحه بخوانی. و همینطور هم شد . • در عملیات والفجر یک مشغول مقابله با دشمن بودیم. ناگهان خمپاره ای میان ما افتاد و منفجر و موجب قطع دست یکی از رزمندگان شد. برادر رزمنده فریاد زد: یا امام زمان (عج) کمکم کن همه شاهد بودیم که دست آن رزمنده به صورت اول درآمد و عضو بدن وی شد و این یک معجزه الهی بود. • یک شب غلامرضا برای شناسایی وارد منطقه عراقی ها می شود .که به یک گروه گشتی عراق بر خورد میکند.گشتی های عراقی او را تعقیب می کنند، غلامرضا در حالی که سعی می کرده از کمین عراقی ها فرار کند مجروح می شودوخودش را پشت یک بوته پنهان می کند.وآیه (وجعلنا ...)را می خواند ،که عراقی ها به او نزدیک می شوند ،ولی او را نمی بینند.بعداز رفتن عراقی ها غلامرضا خودش را به نیروهای خودی می رساند. • غلامرضا خاطرات زیادی برایمان تعریف کرد. این خاطره را که برایمان تعریف کرد، اولین سری که به جبهه رفته بود، قبل از آزادسازی مهران بود. خاطره مهمی که برایمان تعریف کرد این بود با تعدای از همرزمان در سنگر بودیم. ناگهان کبوتر سفیدی روی سنگرمان نشست. همه بیرون آمدیم تا کبوتر را بگیریم. همین که نزدیک کبوتر رسیدیم، پرواز کرد و قدری دورتر رفت. به دنبال کبوتر رفتیم. د.وباره پرید، این بار قدری دورتر از سنگر رفت. تا به کبوتر رسیدیم. خمپاره ای آمد در سنگرمان منفجر شد و سنگر خراب شد. این کبوتر باعث نجات ما بود و متوجه شدیم که خداوند هنوز ما را لازم دارد. • نزدیکی های ظهر بود که برای دیدن جنازه غلامرضا به بیمارستان رفتیم، وقتی در سردخانه جنازه اورادیدم احساس کردم چشمهایش باز است.من جنازه مرده عادی دیده بودم، انسان از مرده عادی می ترسد،اما وقتی جنازه برادرم را دیدم احساس کردم که او خوابیده اصلا"باورم نمی شد که او شهید شده باشد.فریادزدم شما که می گوید برادرم شهید شده او خواب است بیدارش کنیدتا به خانه ببرمش.صورتی بسیار زیبا وقرمز داشت وحالتی مثل انسان زنده داشت، بوی گلاب می داد من اصلا "باور نمی کردم که او شهید شده باشد. • غلامرضا قبل از آخرین اعزام به جبهه سفارش کرد که اگر من نبودم و فرزندم به دنیا آمد اگر پسر بود نامشس را روح ا... بگذارید و اگر دختر بود زینب . فرزند ایشان پس از شهادت پدر به دنیا آمد ، پسر بود و نامش را روح ا... گذاشتند . • یادم هست یک شب به برادرم غلامرضا گفتم :که امشب اعزام داریم .غلامرضا به حدی خوشحال شده بود که هم اشک شوق می ریخت، هم صورت مرا می بوسید از طرفی هم تلاش می کرد که پدر ومادرمان رضایت بدهندکه او به جبهه برود. بالأخره پدر ومادر را راضی کرد وهمان شب اعزام شد. • یک روز که قرار بود ابوالحسن بنی صدر به مشهد بیاید .من به غلامرضا پیشنهاد کردم که به استقبال بنی صدر برویم .غلامرضا به من گفت : آیا می دانی که به استقبال چه کسی می روی؟ گفتم :خوب او رئیس جمهور است.غلامرضا گفت :تو اگر می خواهی برو من نمی آیم .من هم منصرف شدم وهمان روز برای احوالپرسی به خانه یکی از خویشان رفتیم .وقتی سؤال کردم از غلامرضا که از بنی صدر چه می دانی ؟ او گفت : بدستور همین آدم در ارتش به ما مهمات نمی دهند یا یک کمپوت در مقابل یک فشنگ می گیرند.
• دو شب بعد از خداحافظی با غلامرضا ایشان را در خواب دیدم . که در عملیات به غلامرضا تیر خورد،او آهی کشید ورو به قبله ایستاد وگفت :من دو آرزو داشتم ،زیارت کربلا وشهادت که با یکی به آن دیگری هم رسیدم. غلامرضا به درختی تکیه کردو من از خواب بیدار شدم واحساس کردم که برادرم شهید شده است. [۱]
نگارخانه تصاویر