شهید غلام حسن روشنائی
کد شهید:6517731
نام :غلامحسن
نام خانوادگی :روشنائی
نام پدر :موسیالرضا
محل تولد :قوچان
تاریخ شهادت :1365/11/۰۵
منطقه شهادت :
شغل :
یگان خدمتی :
گروه مربوط :گروهی برای این شهید ثبت نشده است.
نوع عضویت :سایر شهدا
مسئولیت :رزمنده
گلزار :
خاطرات
عنوان اولین اعزام موضوع اولين اعزام راوی ن. م روشنایی
تاریخ اعزام به جبهه های حق علیه باطل 65/4/15 بود از سپاه پاسداران انقلاب اسلامی قوچان منطقه جنگی ایلام اعزام شدیم ابتدا جهت فراگیری فنون آموزش نظامی مدت 45 روز دز پادگان ایلام مشغول فراگیری آموزش رزمی شدیم. در این مدت 45 روز آموزش شهید غلامحسین در کلیه زمینه ها بسیار فعال بود به خصوص درباره فراگیری قرآن و اعتقاد زیادی به نماز اول وقت داشت تا اینکه آموزش به پایان رسید و ما را به میدان تیر بردند در میدان تیر موفق به کسب مقام اول تیراندازی شد تمام این موفقیت ها حاکی از پشت کار شهید بزرگوار بود و تا اینکه یک روز به ما گفتند آماده شوید و ما را سوار اتوبوس کردند و بردند اهواز در آنجا ما را تقسیم کردند که ما باهم در قسمت ادوات و قسمت توپ 106 درست یک هفته آموزش توپ 106 را با موفقیت به پایان رساندیم یک روز ما را در جلوی میدان صبحگاه جمع کردند و در امتحانات شهید بزرگوار و بنده هر دو به عنوان سؤال قبضه انتخاب شدیم برای خط مقدم چند نفر داوطلب می خواستند که من و شهید بزرگوار اعلام آمادگی کردیم. ولی چون فامیل من و شهید یکی بود برادری که می خواست ما را انتخاب کند پرسید شما برادرید گفتیم خیر ما پسر عمو هستیم بنابراین اجازه ندادند هر دو به خط برویم و با توافق خودمان من آماده شدم و به جزیره مجنون (به مدت ده روز) رفتم. پس از ده روز به اهواز برگشتم اما شهید غلامحسین نبود پرسیدم پسر عمویم کجاست گفتند رفته به غرب کشور که در عملیات کربلای دو به فرماندهی شهید گرانمایه کاوه شرکت کند. یکی دو روز به مرخصی آمدم ولی نگران بودم که چرا تنها آمدم ولی چاره ای نبود و چند روز بعد از من به مرخصی آمد. من پرسیدم کجا رفته بودی گفت ما را به غرب کشور بردند ولی حیف که به عملیات نرسیدم. مرخصی که تمام شد دوباره به ایلام برگشتیم و دوباره تقسیم مجدد شدیم خوشبختانه باهم در یک گردان سازماندهی شدیم شهید بزرگوار گروهان دو بود و من گروهان یک ایشان به عنوان مسئول دسته مشغول خدمت شد و سرانجام از ایلام ما را به اهواز بردند بعد از چند روز عملیات کربلای چهار شروع شد و ما را به منطقه عملیاتی بردند ولی موفق به شرکت در عملیات نشدیم و بنابراین ما را برگرداندند به پادگان. ایشان با کارائی که داشتند به عنوان معاون گروهان معرفی شدند بعد از چند روز عملیات کربلای 5 شروع شد و ما را حرکت دادند به خرمشهر که یکی دو روز آنجا بودیم که یک روز چند نفر از مسئولان گردان رفتند بازدید از خط که در بین اینها شهید بزرگوار نیز حضور داشت. تا اینکه از خط برگشته پرسیدم چه خبر از عملیات گفتند خیلی خوب بود روحیه بالای بچه ها داشتند دم دمای غروب بود که باهم مشغول صحبت بودیم ولی انگاری غروب آخرش بود و سرانجام اذان مغرب را گفتند و باهم به نماز رفتیم و از هم خداحافظی کردیم و ما را بعد از نماز بردند به خط صبح شد که به ما دستور عقب نشینی دادند آمدم پشت خاکریز برای دیدن شهید غلامحسین در بین برادران و دیگر هم سنگران نبود پرسیدم که روشنایی کجاست گفتند زخمی شد. فرستادنش عقب خط. یکی دو روز بعد ما را به پادگان اهواز بردند تا به مرخصی بفرستند پرسیدم که پسرعمویم کجاست. گفتند شهید شده است من خیلی ناراحت برگشتم به چادر و ساک شهید بزرگوار را از تعاون گرفتم و آمدم به مرخصی.
عنوان پیش بینی شهادت موضوع پيش بيني شهادت راوی حبیب جعفرزاده
به خاطر دارم بار آخری که همسرم غلامحسین روشنایی می خواست به جبهه برود مقداری نان روغنی برای ایشان پختم تا همراه خود به جبهه ببرد. در کنار تنور بودم و در حال نان پختن که ایشان نزدیک من آمد و گفت: سکینه جان الان هنگام اذان مغرب است. بیا نمازت را بخوان بعد برو نان پخته کن. من هم نان پختن را تعطیل کردم و با هم به خانه رفتیم. چایی درست کردم و باهم نشستیم و شروع کردیم به صحبت کردن. ایشان آهی از ته دلشان کشید و گفت، در این نوبت که به جبهه بروم دیگر بر نمی گردم. و اگر لیاقت داشته باشم به درجه ی رفیع شهادت نائل خواهم آمد از شما می خواهم سرپرست بچه ها باشید و از آنها مراقبت کنید. در ادامه به من گفت: شما الان حامله هستید اگر فارغ شودی و بچه ام دختر بود نامش را زهرا بگذار ولی اگر پسر بود هر اسمی خودت دوست داری انتخاب کن.