شهید غلام رضا جنگی

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
غلام رضا جنگی
ملیت پرچم ایران.png ایرانی
دین و مذهب مسلمان، شیعه
تولد مشهد
شهادت ۱۳۶۶/۵/۱۲،غرب سقز
محل دفن بهشت رضا
یگانهای خدمت لشکر ۵ نصر
سمت‌ها معاون فرمانده گردان _ادوات
جنگ‌‌ها جنگ ایران و عراق
خانواده نام پدر:نصراله


خاطرات

خبر شهادت

راوی شهربانو حصاری

متن کامل خاطره

شب در حال خواندن نماز مغرب بودم که درب منزل به صدا در آمد ،‌ بچه ها طبق معمول هر روز به سمت درب حیاط دویدند تا درب را برای پدرشان بازکنند. وقتی درب را باز کردند، دیدم معاون شهید و یکی دیگر از برادران آمده بودند که ما را به طریقه ای روانه مشهد کنند. اماوقتی چشمشان به بچه ها افتاده بود نتوانستند اصل موضوع را خبر بدهند ، لذا گفتند: حاج آقا ما را فرستاده که اگر چیزی لازم دارید برایتان تهیه کنیم.حرفهای ضد و نقیضی از قبیل اینکه تصادف کرده و ایشان را به مشهد ، تهران برده اند را مطرح می کردند. من از اهواز به تهران آمدم. در تهران برادرم برای همسرم به همه بیمارستان ها سرکشی کرده بود اما نتیجه ای نگرفته بود. تا این که راننده ای که ما را به تهران برده بود ، به برادرم می گوید ، به دنبال ایشان نگردید ، زیرا شهید شده و به مشهد منتقل کرده اند. برادرم من را به مشهد فرستاد و گفت: من مقداری دیگر در تهران جستجو می کنم و بعد به مشهد می آیم. وقتی به مشهد رسیدم تا چشمم به فرزند برادرم افتاد، متوجه شدم همسرم شهید شده است.

لحظه و نحوه شهادت

راوی علی نجفی

متن کامل خاطره

روز قبل از شهادت قرار شد که از اهواز عازم بانه شویم . روز شهادت ایشان به اتّفاق خود شهید جنگی و شهید لوقا حرکت کردیم . - اخلاق شهید جنگی طوری بود که همیشه می گفت : سرعت بیشتر از 80 کیلومتر نشود . امّا آنروز من 120 کیلومتر سرعت می رفتم و ایشان هیچ نمی گفت : مثل اینکه باید سر دقیقه و ثانیة مورد نظر به محلّ شهادت می رسیدیم . پس از طی چند کیلومتر ما به کمین دشمن خوردیم . من خواستم از یک ماشین تویوتای شخصی سبقت بگیرم که در همین حین شهید دعا کرد ، خدایا ما را جزء شهدا قرار بده و در همان لحظه گلوله های دمکرات شلیّک شد و به مغز ایشان اصابت کرد . من از ماشین پیاده شدم و دیدم که سه نفر درب ماشین را باز کردند من فکر کردم ، دنبال مدارک می گردند بعد ماشین را آتش زدند . من خواستم بروم و جنازه ها را بردارم . برای همین بند پوتین را خواستم محکم کنم که دیدم روی پوتینم تکّه ای مغز افتاده و مطمئن شدم گلوله به مغز شهید خورده است . بعد آمبولانس آمد و جنازه ها را منتقل کرد .

آخرين وداع با خانواده

راوی شهربانو حصاری

متن کامل خاطره

هر وقت مأموریّت می رفت ، قرآن می گرفتم و از زیر قرآن ردش می کردم . روز آخر که از زیر قرآن رد شد و به طرف ماشین رفت لحظه ای ایستاد و به من نگاه کرد . این نگاهش برای من سؤال انگیز بود . گفتم : چیه آقا رضا پول همراهتان نیست ؟ مکث کرد و گفت : نه خانم پول هم دارم . رفت و سوار ماشین شد . - من هیچ وقت نگاه آخرین دیدار را فراموش نمی کنم .

اطاعت از فرماندهي

راوی علی اکبر دشتیانی

متن کامل خاطره

به یاد دارم روزی به اهواز آمده بودیم تا در نماز جمعه شرکت کنیم. در صف نماز جمعه نشسته بودیم که نامه ای به دستش رسید. با خواندن نامه شهید مرا از صف نماز بلند کرد و گفت: می بایست به خط برویم زیرا جنگ از نماز واجب تر است و در همان هوای گرم به سمت خط مقدم حرکت کردیم.

شجاعت و شهامت

راوی ن .م جنگی

متن کامل خاطره

زمانی که ایلام بودیم ،‌بعضی شبها توسّط هواپیماهای عراقی شهر بمباران می شد . اکثر افراد به پناهگاه می رفتند . امّا پدرم ما را به بالکن خانه می آورد و هواپیماها را به ما نشان می داد . یک روز در مدرسه مشغول درس خواندن بودیم هواپیماها شهر را بمباران کردند و یکی از معلّمها بی هوش شد و بچّه های دیگر داد و بی داد راه انداخته بودند و فرار می کردند . ولی من بی خیال مشغول خوردن چیزی بودم و نه می ترسیدم و نه فرار می کردم . زیرا پدرم مرا اینطور تربیت کرده بود .

فعاليتهاي مذهبي

راوی محمد دوست علی زاده

متن کامل خاطره

سال 63 بعد از برگشت از کرمان به مشهد یک روز آقای شکیبی با شهید جنگی به منزل ما آمدند و در مورد مسجدی در آزاد شهر با تأسیس بسیج صحبت کردند و گفتند: می خواهم برای شما به مدت ده شب جلسه سخنرانی بگذاریم و ما هم پذیرفتیم. بعد ما به مسجد رفتیم و سخنرانی برگزار شد از آن شب به بعد روحانی مسجد نیامد و من به ناچار مسئولیت آن مسجد را قبول می کردم و بعد با کمک شهید جنگی که قبلاً هم در تأ سیس پایگاه مقاومت بسیج سابقه داشت در آنجا پایگاه بسیج را دایر کردیم که خوشبختانه موفق هم بودیم و اعزامهای زیادی را از آنجا انجام دادیم که بعداً هم آن پایگاه را به نام خود شهید نامگذاری شد.

خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد

راوی ن .م جنگی

متن کامل خاطره

قبل از شهادت برادرم خواب دیدم که در میدانی جعبه تمام شهدا را به ردیف چیده اند . به من و دختر خاله ام که شوهرش با برادر من همزمان شهید شده بود گفتند : شهدای شما اینجا هستند بروید و آن ها را پیدا کنید . هر چه گشتم ، نتوانستم پیدایشان کنم .فردای آن روز داماد ما به خانه آمد .من به او گفتم : برادرم این دفعه دیر کرده است ، همیشه زودتر به مرخصی می آمد ، اگر خبری شده به من بگو ، من تحمل شنیدن آن را دارم .او گفت : برادر و شوهر دختر خاله ات هر دو شهید شده اند .من از شنیدن این خبر به قدری ناراحت شدم که حالت عصبی پیدا کردم به نحوی که شوهرم را اذیت می کردم . بعد از مدتی خواب دیدم که برادرم با همان لباس سبز سپاه به منزل ما آمد و با ناراحتی گفت : بلند شو به خانه خودت برویم . چرا شوهرت را اذیت می کنی ؟ من از تو راضین نی ستم .

خواب و روياي شهيد

راوی شهربانو حصاری

متن کامل خاطره

سه شب قبل از شهادت بود که شهید جنگی پشت سر هم خواب می دید و صبح که بلند می شد تعریف می کرد که: در خواب دیدم، یک آقایی با اسب سفید دنبالم آمد و من پشت سر آن آقا سوار شدم و به حرم حضرت علی(ع) و امام حسین (ع) رفتیم و زیارت کردیم و دوباره برگشتیم. من را آن آقا دوباره به خانه آورد. شب سوم که این خواب را دیده بود، صبح بلند شد، گفت: لااله الا الله. من نمی دانم چرا سه شب پشت سر هم این خواب را می بینم؟ صبح زود، از خانه رفت و همان روز هم شهید شد.

خواب و روياي ديگران درمورد شهيد


راوی ن .م جنگی

متن کامل خاطره

مدتی بود خیلی دوست داشتم شهیدرادرخواب ببینم که ممرا نصیحت کند تااینکه درمنزل روضه داشتیم وهمان شب خواب دیدم زنگ درب حیاط ما به صدا درامد درب را بازکردم برادرم را دیدم که مثل همیشه با عجله امد گفت:زود باید برگردم .درخواب دیدم که دوشیشه شیر دردستش بود وگفت:امدم شیربخورم وزود برگردم. من گفتم دلم برایت تنگ شده نمی گذارم بروی.درهمین حال زنگ درب منزل به صدا درامد.اوگفت:برو بگوالان می ایم.من گفتم:تانگویی چکارمی کنی مرانصیحت نکنی نمی گذارم بروی اوگفت:درب رابازکن تا خودت ببینی.وقتی درب رابازکردم.قللکی رادیدم که دومشعل دردست داشت.برادرم گفت:ما مرخصی امده ایم وباید زود برگردیم.فردای انروزدخترهمسایه ما که برادراو هم شهیدشده بود به خانه ما امد گفت:دیشب برادرشهیدم را خواب دیدم که گفت:با پسرهممسایه تان روضه امدیم وباید برگردیم.

خواب و روياي ديگران درمورد شهيد

راوی علی اکبر دشتیانی

متن کامل خاطره

شهید جنگی را در خواب دیدم در حا لیکه لباس خاکی بر تن داشت با خوشحالی به من خوش آمد گفت : من به شهید گفتم : پسر خاله شما که شهید شده ای ؟ ایشان گفت ما مأموریت آمده ایم . _به خانه خواهر شوهرش آمده بود _وقتی از خانه بیرون آمد توسط دو بال پرواز کرد و رفت .[۱]

نگارخانه تصاویر

پانویس

  1. سایت یاران رضا