شهید محمد اسماعیل پاسدار

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو

تاریخ تولد : 1337/08/12

نام : محمداسماعیل‌

محل تولد : بجنورد

نام خانوادگی : پاسدار

تاریخ شهادت : 1361/11/19

نام پدر : سعید

مکان شهادت :

تحصیلات : نامشخص

منطقه شهادت :

شغل :

یگان خدمتی :

گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان

نوع عضویت : سایر شهدا

مسئولیت : رزمنده‌


خاطرات

• به یاد دارم در سن 6 سالگی بچه‌ی همسایه‌مان زده بود سر محمدحسین را شکسته بود ولی محمدحسین با این که سن و سال کمی داشت خون سر خود را پاک کرده بود و صورت بچه‌ی همسایه را بوسید و آشتی کرد و به من هم گفت مادر شما صورت مادرش را ببوس و این گونه از خطای پسر همسایه درگذشت. • به یاد دارم روزهای آخر محمدحسین در صحبت‌هایش می‌گفت: روزی می‌شود که ؟؟ پیروز شود و ما جشن بگیریم و همه از این انقلاب قدردانی کنند و تلاش کنند تا گفته‌های امام را مو به مو اجرا کنند که مبادا امام نگران شوند. • در زمان انقلاب فرزندم محمدحسین شعارهایی علیه رژیم طاغوت روی دیوارها می‌نوشت به طوری که یک فردی ؟؟ روزی به در خانه ما آمد و گفت: چرا روی دیوار خانه‌ی ما شعار نوشته‌ای؟ خواست فرزندم را ببرد که همسایه‌ها نگذاشتند. • آخرین شبی که فرزندم محمدحسین می‌خواست به جبهه اعزام شود به ما گفت این آخرین باری است که با شما وداع می‌کنم و به جبهه می‌روم زیرا این بار که رفتم به درجه رفیع شهادت نائل می‌شوم. • در منطقه‌ی سردشت در عملیاتی که محمدحسین با چند نفر از برادران رزمنده مخصوصاً با جانشین عملیات برادر ابراهیم امیر عباس بود متأسفانه کمین خورده بودند و ایشان تنها کسی بود که از کمین توانسته بود جان سالم بدر ببرد. • به یاد دارم برای پاکسازی منطقه‌ی سلماس رفته بودیم بنده در تیپ ویژه شهداء در گردان علی‌بن ابیطالب خدمت می‌کردم و محمدحسین در گردان امام حسین (ع) و کار محمدحسین دیده‌بانی بود فرکانس بی‌سیم ما یکی بود و در درگیری شبانه‌ای که با ضد انقلابیون داشتیم بنده صدای محمدحسین را می‌شنیدم که تقاضای گلوله می‌کرد برای جمعی از ضد انقلابیون که در حال فرار بودند گلوله‌ی اول و دوم را دقیقاً به خاطرم است که به جای خوبی برخورد کرد و گلوله‌ی سوم را که تقاضا کرده بود و بلند شده بود که ببیند به کجا خورده یکی از ضد انقلابیون سر ایشان را نشانه گرفته بود. • به یاد دارم روزی در منطقه به اتفاق محمدحسین قدم می‌زدیم که ناگهان هواپیمای عراقی روی سرما ظاهر شد به نحوی که فرصت فرار نبود گودالی در آنجا بود که خودمان را در آن پناه دادیم هواپیما شروع به بمباران کرد تعداد ده عدد از بمب‌ها در فاصله‌ی 2 تا 4 متری ما منفجر شدند و همه خاکها روی سرما ریخت و زمانی که از زیرخاک بیرون آمدیم محمدحسین گفت: دیدید که این بمب‌ها هم اثر نکرد بدن ما از آهن است. • روزهای آخر محمدحسین در صحبت‌هایش می‌گفت: روزی می‌شود که ایران پیروز شود و ما جشن بگیریم و همه از این انقلاب قدردانی کنند و تلاش کنند تا گفته‌های امام را مو به مو اجرا کنند که مبادا امام نگران شوند. • زمانی که در تهران سکونت داشتیم یک روز در دانشگاه تهران منافقین می گفتند : که ما امام را قبول داریم ولی دکتر بهشتی و مطهری و غیره را قبول نداریم . محمد اسماعیل به آنها گفت : چطور شما امام را قبول دارید و یاران ایشان را قبول ندارید وبا آنها بحث می کرد تا جایی که می توانست آنها را قانع می کرد .[۱]

  •

پانویس

  1. سایت یاران رضا