شهید محمد پارسا

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو

6013018 تاریخ تولد : 1332/06/15 نام : محمد محل تولد : فردوس نام خانوادگی : پارسا تاریخ شهادت : 1360/11/22 نام پدر : علی‌اکبر مکان شهادت : تنگه چزابه تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : پاسدار انقلاب اسلامی یگان خدمتی : گروه مربوط : فرماندهان شهید خراسان نوع عضویت : فرمانده هان رده دو مسئولیت : فرمانده‌گردان‌ گلزار : بهشت‌اکبر


خاطرات

در شب عملیات در منطقه چزابه محمد پارسا خودش را در ابتدا آراسته نمود و سپس غسل شهادت کرد و لباس نو پوشید و زمانیکه می خواست جهت تعویض نیروها به جلو برود آمد و گفت:امشب مصمم هستم که تکلیف خودم را با خدایم روشن کنم. بعد از مدتی مشخص شد که ایشان دیگر به عقب برنگشته و در همانجا مفقودالاثر گردیده اند. یک شب قبل از حرکت محمد پارسا به جبهه جهت خواندن نماز مغرب و عشاء به مسجد میرزا رفتیم . وقتی نماز جماعت تمام شد و از مسجد بیرون آمدیم ، برادرپارسا قبل از خداحافظی با دوستان شوخی و مزاح می کرد. پس ازخداحافظی با دوستان به من گفت: احتمالا برگشتی در رفتنم نیست و بعید می دانم که از این اعزام برگردم . وانشاء ا... اگر تقدیر باشد شهید خواهم شد . راضی ام به رضای خدایم . در لحظه خداحافظی محمد به من گفت : سید جواد من دیگر بر نخواهم گشت و جسمم نیز دود خواهد شد . در این هنگام همسرم گفت : محمد آقا خدا نکند. انشاء ا... که به سلامتی بر می گردید . محمد گفت : نه این مطلبی را که به شما گفتم عین حقیقت است و به همسرم هم همین مطلب را گفته ام . بعد از مدتی وقتی مهدی برای پیدا کردن و شناسایی جنازه برادرش به منطقه رفت برادران رزمنده به او گفته بودند که تعدادی از جنازه ها را عراقی ها سوزانده اند. در اوایل تشکیل کمیته برادر محمد پارسا گفت:برای شیفت نگهبانی همیشه مرا در پست نگهبانی 2تا4بامدادبگذارید.یک شب که من به عنوان پاسبخش بودم دیدم برادر پارسا در ساعت یک بامداد خوابید ومن هم چون می دانستم ایشان ازصبح زود مشغول کارهای سخت وبعد هم مشغول رسیدگی به پرونده ها تا آن موقع بوده ،به همین دلیل ایشان را بیدار نکردم ویک نفر دیگر را به جای ایشان ازخواب بیدار کردم وسر پست نگهبانی گذاشتم .برادر پارسا صبح زود که از خواب بیدار شد در ابتدا نمازش را خواند وسپس به سراغم آمد وگفت :چرا مرا دیشب برای نوبت نگهبانی بیدار نکردید؟ تکلیف شیفت نگهبانی من چه شد؟ گفتم :چون شما خسته بودید وتا ساعت 1 بامداد مشغول رسیدگی به پرونده ها بودید،خجالت کشیدم که شما را از خواب بیدار کنم.ایشان گفت:نه،بعد از این هر چقدر هم که من خسته بودم مرابیدار کنید چون ارزش یک شب نگهبانی آن هم در چنین ساعتی ارزشش بیش از این حرفهاست وباید مرا بیدار می کردید که از ثواب نگهبانی در دل شب بی نصیب نمانم. در عملیات طریق القدس تا آنجا مقاومت کردیم که دشمن به آرزوی ننگین و پلیدش نرسید و فقط جز چند متری پیشروی حرکت دیگری نتوانست انجام دهد . و در پشت خط دفاعی اول ، متوقف ماند و آرزوهای دور ودراز تصرف مجدد بستان را که وعده صرف نهار با خبر نگاران را در روز 22 بهمن در آنجا داده بودند برای همیشه به گور بردند(افسوس که جای شرح و تفسیرحماسه های برادران در این مکان نمی گنجد.) جنگی نا برابر تا بن دندان مسلح و عده ای جوان عاشق پاک باخته که جز عشق خدا در دل و شور ایمان در سر وجز زیارت قبر ابا عبدا... الحسین آرزوی دیگری نداشته و چه مظلوم شهید شدند . در شرایطی که از سه طرف در محاصره دشمن بودیم در عین حال هیچ هراس مرگ نداشت. بالاخره دشمن با سه لشگر مجهز در مقابل یک گردان ناقص تاب مقاومت نیاورد . بعد از اینکه شهید بهشتی و 72 تن از یاران با وفایش به شهادت رسیدند موج عظیمی در جهت دستگیری منافقین سراسر کشور را فرا گرفت . به طبع همین جریان در شهرستان فردوس هم تعدادی از منافقین توسط برادران سپاه دستگیر و در محلی نزدیک به ساختمان سپاه آنها را زندانی کردند. یک عده از افراد تند رو مذهبی و یا به اصطلاح کاسه از آش داغتر جلوی زندان تجمع کردند و خواستار این بودند که منافقین را به آنها بسپاریم . در این هنگام محمد پارسا به بالای دیوار همان محل رفت و رو به این افراد کرد و گفت : من اجازه نمی دهم این کار شما را بکنید. اینها به هر حال اسیر اسلام هستند. و ما باید طبق قوانین اسلامی با آنها رفتار کنیم . ما حق زدن آنها را نداریم . وقتی با اصرار مردم مواجه شد گفت: مگر از روی جنازه ‌من رد شوید و خواسته باشید این ها را کتک بزنید و بکشید . در نهایت با درایت محمدپرسا این افراد موفق نشدند به داخل زندان راه یابند . با توجه به همکاری نزدیکی که خودم با سپاه داشتم یک روز در محل کارم(سپاه) در کنار همسرم(محمد پارسا) نشسته بودم ومشغول انجام امور کاری ام بودم در همین هنگام یکی از دوستان همسرم آمد. بعد از اینکه چند دقیقه ای با هم صحبت کردند. در موقع خداحافظی زمانیکه ایشان می خواست شماره تلفن دوستشان را بنویسد یک دفعه دیدم خودکارشان را عوض کردند وقتی علت این کار را پرسیدم ایشان گفتند:چون شماره تلفن دوستم را برای کارهای شخصی ام می خواستم و مربوط به سپاه نبود به همین دلیل خودکار را عوض کردم که مال بیت المال نباشد. یک روز در محل کارخود خودکار را برداشتیم که مطلبی را بنویسم اما محمد پارسا خودکار را از دستم گرفت و گفت : این خودکار متعلق به بیت المال است و برای کارهای شخصی نباید از آن استفاده شود. یک روز محمد در حال نماز خواندن بود و من برای اینکه بفهمم محمد در موقع نماز خواندن حواسش جمع است یا نه ، یک موضوع خیلی مهم را برای او شروع به گفتن کردم . وقتی نماز محمد تمام شد منتظر بودم که او در رابطه با موضوعی که در سر نماز برایش تعریف کرده ام سئوالی بکند یا اینکه از من بخواهد ماجرا را دوباره تعریف کنم . ولی بعد از چند دقیقه متوجه شدم محمد اصلا هیچ یک از سخنان مرا در سر نماز متوجه نشده است . در یکی از روزها ظاهرا مردم در گوشه ای از مملکت شلوغ کرده بودند.در همین روز به یک باره یکی از زندانیان درب را باز کرد وگفت :شلوغ شد،مملکت شلوغ شد،در این لحظه محمد پارسا جلو آمد و گفت:برو داخل، شلوغ هم شده باشد به شما چه ربطی دارد،مملکت صاحب دارد. بعد هم آمد در کمال خونسردی به سخنان امام خمینی(ره)گوش داد و در حالیکه ما از این شلوغی شوکه شده بودیم. یک روز من در محل کار برادر پارسا با ایشان قرار ملاقات داشتیم . وقتی به آنجا رفتم دیدم تمام پنجره های اتاق ایشان بسته است .در حالیکه فاقد کولر و پنکه بود وقتی وارد اتاق شدم بعد از چند دقیقه گفتم : برادر پارسا ، شما گرمتان نیست ؟ ما که از گرما پختیم . اندکی گذشت و تقریبا صبرم تمام شده بود . با توجه به اینکه من در آنجا میهمان بودم دو مرتبه گفتم : شما در این اتاق گرمتان نیست ؟ ما که از گرما مردیم . برادر پارسا گفت : وا.. قسم من هیچ احساسی را به جز حفظ انقلاب ندارم . یکروز برادران راهنمایی و رانندگی موتور محمد پارسا را متوقف کرده بودند ولی ایشان عنوان نکرده بود که من فرمانده سپاه شهرستان هستم . بلکه با تواضع موتوررا به برادران راهنمایی ورانندگی تحویل داده بود . یک روز در سر سفره نهار فرماندار شهرستان به برادر محمد پارسا گفت : شما چرا از نانهای سالم نمی خورید ؟ محمد گفت : تا موقعیکه این خورده نانها در سفره باشد نان سالم را تکه نمی کنم . یک روز با همسرم(محمد پارسا) از جلوی ساختمان سپاه رد می شدیم که به یک پیرزنی با کمر خمیده برخورد کردیم. همسرم به خاطر اینکه راحت تر بتواند به مشکلات آن پیره زن گوش کند و متوجه شود کمرش را خم کرد. من چون آن موقع کلاس داشتم خداحافظی کردم و رفتم. کلاس من حدود2 ساعت طول کشید وقتی برگشتم دیدم که همسرم هنوز به همان حالت خمیده به صحبتهای آن پیره زن گوش می کند. محمد پارسا مراسم ازدواجش را به صورت ساده ای در مسجد برگزار کرد. زمانیکه محمد سال اول دبیرستان بود،پهلوان تختی کشته شد. همان روزی که این خبر اعلام شد محمد به خانه آمد و گفت:تختی خود کشی نکرده است،عمال رژیم دروغ می گویند تختی خود کشی کرده است بلکه آنها خودشان تختی را کشته اند. در ادامه همه دلایل مبنی بر کشته شدن تختی بوسیله رژیم را بیان کرد. در زمان انتخابات ریاست جمهوری ما به بنی صدر رأی دادیم . هنوز حدود 2 ماه از انتخابات نگذشته بود که یک روز برادر محمد پارسا در سر یکی از کلاسها گفت: پیش خودمان بماند ، ولی بنی صدر رفتنی است . بنی صدر بدرد این انقلاب نمی خورد . ما در این هنگام تعجب کردیم و ناراحت شدیم . برادر پارسا گفت : برایتان ثابت خواهم کرد . شما باید توجه داشته باشید که گول نخورید و این را بدانید که خط و هدف افراد چیست ؟ و افراد برای چه منظوری به بسیج و سپاه آمده اند ؟ بعد از مدتی همه ما متوجه خیانت بنی صدر شدیم[۱]

پانویس

  1. سایت شهدای یاران رضا