شهید محمود پاداش

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو

تاریخ تولد : 1346/11/20 نام : محمود محل تولد : بجنورد نام خانوادگی : پاداش‌ تاریخ شهادت : 1366/10/25 نام پدر : آی‌محمد مکان شهادت : تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌ گلزار : انصارالحسین‌ع‌

خاطرات

. محمود پاداش یک دفعه هر دومان به جبهه رفته بودیم وایشان مجروح شده بود و به روستا برگشته بود بعد ازمدتی که من به مرخصی آمده بودم تا درب را زدم ایشان درب را باز کرد ودیدم که پایش پانسمان است ومن چون در جریان نبودم جا خوردم بعد ایشان به طرف من که آمد به شوخی به وی گفتم : چه شده ؟ ایشان خندید وگفت :هیچی نشده بعد عصا را کنارش گذاشت وگفت : خداوند دوتا پای اضافه به من داده است . . محمود پاداش در عملیات بیت المقدس2 وقتی که در دل شب در چند قدمی دشمن قرار گرفته بودیم ودشمن آتش بسیار سنگینی روی رزمندگان اسلام می ریخت وازطرفی منورهای فراوان در آسمان ، شب تاریک را به روز مبدل کرده بود محمود یکی از فرماندهان عراقی را که به کلت بطرف ما آتش می کشید را با صدای بلند الله اکبر به رگبار اسلحه کلاش بست و او را نقش زمین کرد وآن افسر عراقی به قدری نزدیک بود که در آن حالت افتاده برزمین با اسلحه کلت به طرف محمود تیر اندازی کردو ایشان را به شهادت رسانید. . محمود پاداش من و محمود نوحه خوان روستا بودیم .یادم می آید دو روز به عاشورای آقا ابا عبدا… مانده بود که محمودمرا خواست وگفت که بیان برای عاشورای حسینی تمرین نوحه خوانی کنیم تا در روز عاشورا آمادگی کامل داشته باشیم وبتوانیم عزاداری خوبی برای امام حسین (ع) داشته باشیم .ومردم هم خوب بتوانند از این مراسم فیض ببرند .ما تمرین کردیم ودر روز عاشورا خیلی با شوروشوق خوبی نوحه خوانی وعزاداری کردیم ومردم هم همه خوشحال بودند و از عزاداری آن روز خوب استفاده کردند. -شبی خواب دیدم که محمود به منزل آمد - همان زمان من مریض بودم . - از من پرسید مادر چه شده است ؟ گفتم: مریض شده ام . من هم از ایشان سئوال کردم که شما چطور هستید ؟ گفت: مادر تیر به سرم اصابت کرد ه است و مجروح شده ام بعد قسمت پایین پایم خوابید . وقتی از خواب بیدار شدم ایشان را ندیدم چند روز بعد از این قضیه خبر شهادت محمود را برای من آوردند وقتی دقت کردم دیدم دقیقاً همان شبی که او را در خواب دیده ام به شهادت رسیده است . یادم می آید یک روز محمود به من گفت : مادر می خواهم به جبهه بروم و آنقدر در جبهه بمانم تا شهید شوم . گفتم: پسرجان شما دو فرزند داری باید از آنها مراقبت کنی و برایشان پدر کنی این قدر بجهه نرو محمود گفت: مادر جان شما نمی دانید که شهید شدن چقدر خوب است و چه مقامی دارد و اگر نه مرا از رفتن منع نمی کنی . در عملیات بیت المقدس 2 محمود به اتفاق آقای نوری شرکت می کند وقتی چند تا از سنگرهای عراقی را محاصره می کنند فرمانده ی ایشان که مقداری زبان عربی یاد داشته است به عراقی های داخل سنگر می گوید از سنگر بیرون بیایید و خود راتسلیم کنید وگر نه همه شما را به رگبار می بندم . عراقی ها از سنگر بیرون نمی آیند به همین دلیل به داخل سنگر آنها تیراندازی می کنند که سه نفر از عراقی ها را هدف قرارگرفته و بقیه فرارمی کنند یکی از همین افرادی که روی زمین افتاده به طرف محمود که در کنارش ایستاده تیر اندازی می کند که باصابت تیر به سر محمود به شهادت می رسد بعد پسر عموی محمود به اتفاق یک نفر دیگر پیکرش را به عقب منتقل می کنند . زمستان 66 بود سرما و یخبندان شدیدی بر کوهستان ماووت عراق چیره شده بود ، مدتها بود که جیرة غذایی ما به پایان رسیده بود . اما هنوز هیچ خبری از آن آذوقه و مواد غذایی نبود ، از شدت گرسنگی نان خشک هایی را که قبلاً بلا استفاده شد ، دور انداخته بودیم ، از زیر برفها بیرون می آوردیم و می خوردیم . یکی دو روز آخر را به خوردن بلوط سپری کردیم . بالاخره هم خبر رسید که علی کریمی که مسئولیت آذوقه بچه ها را بر عهده داشت ، به علت بارش برف شدید در میانه راه پشت خط گیر کرده بود و یخ بسته ، به شهادت رسیده بود . اما هیچ کدام از این شرایط نتوانسته بود حتی سر سوزنی از روحیة بچه ها بکاهد . یک روز صبح که برای اقامة نماز بیدار شدم ، متوجه تغییر و تحولاتی در سقف سوله شدم . ناگهان صدای غرش عجیبی شنیدم سنگ های کوه ریزش می کردند ، درختان بلوط ، تکیه سنگهای بزرگ و کوچک به سرعت فرو می ریختند . شب قبل ، شب جمعه بود و بچه ها تا پاسی از شب را به خواندن دعا و نیایش مشغول بودند و حالا در خوش خواب ، همگی می بایست برای شرکت در عملیات آماده می شدیم . چون قرار بود در چند روز آینده عملیاتی انجام شود و لذا خستگی و گرسنگی بچه ها را به خواب عمیقی فرو برده بود . با فریاد من همه از خواب بیدار شدند و به سرعت خودم را از سنگر به بیرون انداختم و گیج و منگ بودم چون که در حین فریاد کردن سنگر فرو ریخت و تعدادی از بچه ها در زیر آوار ماندند و به شهادت رسیدند . این حادثه غم انگیز باعث ناراحتی بچه ها شد و حتی فرماندهان لشگر را تحت تأثیر قرار داد ، زیرا بچه ها برای عملیات آماده شده بودند اما تقدیر براین بود که زیر خروارها خاک و سنگ و آهن بدون شرکت در عملیات مظلومانه به شهادت برسند در حالی که آن عزیزان برای شرکت در عملیات لحظه شماری می کردند . حادثه مزبور عملیات را چند روزی به تأخیر انداخت . چون برای تقویت روحیه بچه ها که دوستان و همسنگران خود را از دست داده بودند ، یک مرخصی کوتاه لازم و ضروری بود . پس از بازگشتن از مرخصی و تجدید قوا با اشتیاق فراوان منتظر اعلام زمان عملیات بودیم ، تمام شب را به خواندن دعای توسل و مناجات سپری کردیم . ساعت 4 صبح بود همانطور که داخل سنگر نشسته بودم خواب بر چشمهایم مستولی شد . نمی دانم خواب بودم یا در حال خلسه یا بیداری ، چند دقیقه بیشتر طول نکشید ، خودم را در تاکستان بزرگی دیدم که از هر سو شاخه های پر بار انگور سرخم کرده بودند . یک صدای آشنا به گوش می آمد . مسیر صدا را پیدا کردم و به طرف آن پیش رفتم ، فضا روشن و روشن تر می شد ، انگار کسی قرآن تلاوت می کرد ، وقتی نزدیک تر رسیدم ، محمود را دیدم . محمود روی سبزه ها نشسته بود و قرآن تلاوت می کرد وقتی نزدیکتر رسیدم ، نوری درخشان از چهره اش تابیدن گرفت چفیه اش را بر پیشانی اش بسته بود . انگار در اطراف او از لا به لای تاکها هزار هزار تندیس و چل چراغ آویخته بودند . سرش را بلند کرد پیشانی ات را به من دوخت ، لبخندی بر لبهایش نشست نمی دانم چه بارقه ای در فروغ چشمانش بود که شوری عجیب در جانم افکند . فقط پرسیدم محمود سرت درد می کند پیشانی ات را بسته ایی ؟ دوباره خندید نه حسین این نشان عاشقی است . متوجه حرفهایش نمی شدم ، نفهمیدم چند دقیقه در این حالت بودم که وقتی چشمانم را باز کردم محمود را دیدم آمد داخل سنگر و گفت : بلند شو بسیجی کوچک و گرنه از کاروان عشاق عقب می مانی . آن موقع من 14 سال بیشتر نداشتم و جزء بچه های کم سن و سال گروهان بودم و محمود هم معاون همان گروهان . بلند شدم و به دنبال بچه ها براه افتادم ، بی قراری عجیبی بر تار و پود وجودم چنگ انداخته بود ، نگران و مضطرب همه جا دنبال محمود بودم محمود پسر بسیار عجیبی بود ، فرز و چابک ، بچه ها می گفتند محمود چریک ، بچه ها را راهنمایی می کرد ، بچه ها مواظب باشید هنوز هوا تاریک است . عراقی ها ته دره هستند پایتان سر نخورد و سقوط کنید ، اگر سنگ ها از زیر پایتان در برود و به ته دره سقوط کند ، عملیات لو می رود . مسیر خطرناک و پر پیچ و خم بود ، صعب العبور و همه جا پر از گل و لای ، برف و باران در هم آمیخته می بارید . همچنان به راه خود ادامه می دادیم . از خط اول عراقی ها گذشتیم ، ناگهان متوجه کوه سمت چپ شدیم . بچه های لشگر دیگری هم از آن مسیر در حال حرکت بودند و عراقی ها متوجه آنها شدند . منور همه جا را روشن کرده بود عراقی ها پشت سر هم منور می انداختند روبروی خودمان را که نگاه کردیم . یک گروه تقریباً 20 نفری به طرف ما می آمدند ، نیروهای عراقی بودند و ما را خودی فرض کرده بودند . نمی دانم کدام یک از بچه ها فریاد زد ایست ، ایست . تازه بود که عراقی ها متوجه شدند ما نیروهای ایرانی هستیم ، همه به جنب و جوش در آمدند ، یکی داد می زد : الجیش الایرانی ، الجیش الایرانی تعال تعال .... و به طرف ما تیر اندازی کردند ، ما هم همه با هم شروع کردیم و آنها را به رگبار بستیم ، اگر چه هوا هنوز تاریک بود و اطراف به خوبی دیده نمی شد ، اما صدای تیر اندازی قطع شد ، عراقی ها اکثراً کشته شده بودند ، صدای گریه یکی از زخمیهای عراقیها می آمد . یکی از روحانیون که به زبان عربی آشنایی داشت فریاد کشید چه شده است ؟ او هم به زبان عربی جواب می داد : شما را بخدا مرا نکشید . زخمی شده ام ، مرا ببرید ، محمود از ما جدا شد و به طرف مجروح عراقی رفت ، داد زدم محمود نرو ، کارهای مهمتری داریم ، نرو . اما محمود جواب نداد . می خواست مجروح عراقی را کمک کند ، واقعاً این چریک دلاور سر چشمه رأفت و مهربانی بود . چند قدمی جلوتر نرفته بود که فریاد یا حسین و صدای شلیک یک گلوله در هم آمیخت . هراسان به طرفش دویدم ، مجروح بعثی با تیری که از کلت خود شلیک کرده بود پیشانی محمود را سوراخ کرده بود . محمود صورتش غرق خون بود و در کنار یک تاک خشکیده انگور بر زمین افتاده بود . خدای من چشمهایم را بستم و یاد خواب چند ساعت پیش افتادم . بچه ها می خواستند مجروح عراقی را بکشند اما وقتی نزدیک رفتند انگار سالها بود که مرده بود ، یکی از بچه ها با عصبانیت فریاد کشید : لعنتی فقط منتظر بود محمود را شهید کند . یادم می آید یک دفعه که محمود از جبهه آمده بود از ناحیه دست ترکش خورده بود ومجروح شده بود و خیلی احساس ناراحتی می کرد وگفتم : محمود جان به دکتر مراجعه کن بعد از مراجعه به دکتر به ایشان گفته بود اگر ترکش را از دست شما بیرون بیاوریم احتمال 50 درصد داردکه دست شما گیرایی اش را از دست بدهد با توجه به این مسئله از انجام عمل دستش منصرف شد وگفت : اگر دستم از حرکت بایستد دیگر نمی توانم در جنگ شرکت کنم و ازشرکت د رجنگ باز می مانم . یادم می آید یک دفعه بر اثر رفتن روی مین ترکشهای زیادی به بدنش اصابت کرده بود وقتی به روستاآمد خودش ترکشهای بدنش را با ناخنگیر درمی آورد بعد من یک روز به ایشان گفتم : برادر چرا برای درآوردن ترکش ها و پانسمان آنها را به بهداری نمی روید ایشان گفت : من استفاده از امکانات بهداری را حق خود نمی دانم . یادم می آید آخرین دفعه که به مرخصی آمده بود قبل ازآمدن فرمانده ایشان گفته بود : هرکس می خواهد درعملیات شرکت کند می تواند دوباره برگردد وقتی محمود به ناوه آمد به همسرش گفت: چون عملیات نزدیک است من می خواهم دوباره به جبهه برگردم همسرش گفت : من نمی خواهم که شما دوباره به جبهه بروید مخصوصاً که عملیات هم نزدیک است محمود گفت : من عشقم درعملیات است و باید در عملیات شرکت کنم وبعد برگردم وبالاخره به جبهه رفت هنگام عملیات چند تا از سنگرهای عراقی را تصرف می کند وچون نزدیک سنگرهای عراقی بودند ایشان توسط یکی از عراقی ها به شهادت می رسد. به یاد دارم ابتدا که وارد بسیج شده بود برای اولین بار به بجنورد رفت و وقتی که از بجنورد برگشت گفت : پدرجان من می خواهم به جبهه بروم گفتم : پسرم شما هنوز 13سال بیشتر نداری نمی خواهد به جبهه بروی گفت : نه من باید به جبهه بروم و شما باید اجازه بدهد و این برگه را آوردم که شما امضا کنید چون گفتند که باید پدرت راضی باشد من هر چه به ایشان گفتم : بی فایده بود و محمود اصرار داشت که به جبهه برود وبالاخره من رضایت دادم و ایشان به جبهه رفت من پیکرمطهر سه شهید را داخل قبر گذاشتم یادم می آید موقعی که خواستند پیکر مطهر فرزندم را در قبر بگذارند به آن برادر بسیجی گفتم : برادر شما ایشان را داخل قبر بگذارید بند زیر پایش را باز کنید بقیه کارهایش را خودم انجام می دهم بعد من داخل قبر رفتم و همینطور که روی صورتش را باز کردم ایشان را نگاه کردم ودرفکربودم که چطوری پسرم با یک تیر کلت به شهادت رسید چون ناراحت بودم در داخل قبر با وی شروع به صحبت کردم وکنار قبر بچه ها ایستاده بودند که یک دفعه لبهای مبارکشان تکان خورد و این را من به چشم دیدم بعدگفتم : ازدستم ناراحتی برو عاقبتت به خیر باشد بعد به منزل دخترم رفتیم دخترم گفت : پدرجان من جلوی شما را روز قیامت می گیرم باید حرفی را که برادرم به شما گفت به من بگویید پدرجان بگو محمود در قبر به شما چه گفت: گفتم : چیزی نگفت : گفت من با چشم خودم دیدم گفتم : نه من هیچی ندیدم بعد دو سه نفر دیگر گفتند : ما هم دیدیم گفتم : من هم این صحنه را در قبر از شهید دیدم . یادم می آید سری آخر که می خواست به جبهه برود گفت : که من این دفعه که به جبهه بروم یا شهید می شوم ویا اسیر و هنوز چند روزی از رفتن ایشان به جبهه بیشتر نگذشته بود که خبر شهادت محمود را به ما دادند . یادم می آید اوایل انقلاب محمود کلاس پنجم ابتدایی بود که حضرت امام علیه شاه اعلامیه دادند ما نیز درمنزل علیه شاه صحبت می کردیم که همین صحبتهای ما باعث شد که روز بعد محمود درمدرسه عکسهای شاه را از دیوار کنده و چشمهای اورا سوارخ کند وبعد در توالت مدرسه نصب کند که معلم ایشان متوجه می شود و ایشان را کتک می زند که باعث خونی شدن دست وی می شود . یک دفعه که ایشان به مرخصی آمده بود به روستارفت تاکه از پدرش خبر بگیرد دریکی از ولایتهای نزدیک روستا پدرش جوانی می دود که گوسفندهایش را آب دهد که در چاه عمیقی می افتد از وستاهای اطراف تعدادی جمع می شوند تا اورا از آب بیرون بیاورند اما نمی توانند و می ترسند بعدمحمود می گوید : من می روم پدر آن جوان می ترسد از این ک نکند یک وقتی ایشان هم غرق شود ولی ایشان علی رغم مخالفت افراد حاضر در صحنه می رود و آن جوان را از چاه بیرون می آورد وهمزمان با سالگرد آن جوان ایشان هم شهید می شود . منبع سایت یاران رضا http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=4632