شهید مهدی جلیلی
تاریخ تولد : 1344/06/03
نام : مهدی محل تولد : درگز
نام خانوادگی : جلیلی تاریخ شهادت : 1363/12/24
نام پدر : نصرتاله مکان شهادت : جزیره مجنون
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :
شغل : یگان خدمتی : تیپ 21 امامرضا
گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : جانشین گروهان
گلزار : روستای جشن اباد
rId6
خاطرات
- زمانی که فرزندم مهدی را به دنیا آوردم در زمستان بود و هوا هم خیلی سرد بود . تقریبا یک ساله بود که به مریضی سختی دچار شد و روز به روز حالش بدتر می شد. تا اینکه یک روز هر طوری بود او را به شهر رساندم و پیش دکتری بردم وقتی که دکتر او را معاینه کرد به من گفت: حاج خانم چرا اینقدر دیر فرزندت را به دکتر آوردی؟ اگر چند روزی می آوردیش شاید زنده نمی ماند برای او دارو نوشت و به او دادیم و خوب شد و قسمتش این بود که در آن زمان زنده بماند و هنگام جنگ به جبهه برود و به درجه ی رفیع شهادت نائل آمد و به آرزویی که در دلش داشت برسد .
- وقتی که فرزندم مهدی از جبهه برگشت همراه خود جنازه ی پسر عمه اش هادی جلیلی را آورد به ایشان گفتم: مهدی جان چند روز مرخصی گرفتی؟ گفت: همین فردا یا پس فردا می روم. گفتم: کجا می خواهی بروی می خواهیم برای شما عروسی بگیریم و به همراه همسرت سر خانه و زندگی ات بروی؟ ایشان در جواب من گفت: پدر جان خودتان دیدید که زمانی که مرا به عقد همسرم در آوردید باز هم به جبهه رفتم . می خواهید مرا سر خانه و زندگی ام بفرستید تا دیگر به جبهه نروم و تا زمانی که جنگ است من هم می جنگم. تازه پسر عمه امع تازه شهید شده است. آن وقت من داماد شوم و بعد از سه روز به جبهه رفت. و دیگر بر نگشت و به درجه ی رفیع شهادت نائل آمد .
- به خاطر دارم زمان انقلاب بود که یک روز ماموران شاه به روستای ما آمدند و من جلوی درب حیاط مان ایستاده بودم که آنها به طرف من آمدند. خیلی ترسیده بودم وقتی به من رسیدند گفتند؛ این شعارهای روی دیوار را چه کسی نوشته است؟ گفتم: نمی دانم چه کسی نوشته است. فرمانده آنها به من گفت: سریعا شعار های روی دیوارتان را پاک کن که یک دفعه فرزندم مهدی از خانه بیرون آمد به ایشان گفتم: مهدی جان این شعار ها را پاک کن. ایشان به طرف دیوار رفت و یواشکی فرار کرد وقتی ماموران شاه رفتند. دیدم ایشان با یک اسپری رنگ برگشت و روی دیوار نوشت(( درود بر خمینی، مرگ برشاه)) که هنوز یادم هست .
- به خاطر دارم وقتی که برادرم مهدی به مرخصی آمد برای ایشان همسری انتخاب کردیم و به عقدش در آوردیم. چند روز بعد از اینکه از مرخصی ایشان گذشته بود به من گفت: خواهر عزیزم. با خودتان فکر نکنید که چون من ازدواج کردم دیگر به جبهه نمی روم اگر اینطوری فکر می کنیدسخت در اشتباهید من برای این ازدواج کردم که شما مرا در لباس دامادی ببینید و آرزو به دل نمانید .
- به خاطر دارم زمانی که فرزندم مهدی خواست به جبهه برود. چون برادرش شهید شده بود اقوام خیلی اصرار کردند که ایشان به جبهه نرود و در خانه پیش من بماند . ولی ایشان بر تصمیمی که گرفته بود مصمم بود یکی از اقوامم به من گفت : برایش زن بگیرید تا از رفتن به جبهه صرف نظر کند. با موافقت ایشان برایش همسری گرفتیم ولی باز هم ایشان بر تصمیمی که گرفته بود استوار بود و به جبهه رفت. چون خیلی جبهه و جنگ را دوست داشت. حتی یکبار هم روحانی محله مان را برای اینکه ایشان را از رفتن به جبهه باز دارد فرستادم ولی به آن روحانی گفته بود که اگر پدرم بیاید همراه من به جبهه و صحنه های که ما می بینیم او هم ببیند قطعا او هم همراه من به جبهه می آید و دیگر برای اینکه مرا به جبهه نفرستد تلاش نمی کند. وقتی آن روحانی این حرفها را به من گفت : من هم به ایشان رضایت دادم تا به جبهه برود از ملت و ناموسمان دفاع کند .
- به یاد دارم زمانی که فرزندم مهدی کوچک بود خیلی دوست داشت بزرگتر شود و به جنگ برود. یک روز که وارد خانه شدم دیدم یک کلاه شبیه کلاه خود و یک چوب را هم به عنوان اسلحه برداشته است و با متکایی که به پشتش بسته بود با خودش حالت جبهه ی جنگ می گرفت و مدام این طرف و آن طرف می رفت گفتم مهدی جان این متکایی که بر پشت بسته ای نشانه ی چیست؟ گفت: کوله پشتی ام است .
- بخاطر دارم زمانی که فرزندم مهدی کلاس چهارم ابتدایی بود یک روز از مدرسه به خانه آمد به من گفت مادر جان از فردا به مدرسه نمی روم گفتم برای چه؟ مگر چه شده است؟ گفت: سر کلاس درس بودیم و معلم مان به ما درس می داد وقتی که از کلاس بیرون رفت من رفتم و عکس شاه خائن را که روی دیوار زده بودند برداشتم و آن را پاره کردم وقتی معلم مان وارد کلاس شد و این صحنه را دید مدیر را خبر کرد و آن هم مرا از مدرسه اخراج کرد برای همین دیگر به مدرسه نمی روم. که من واقعا شجاعت این بچه را تحسین می کنم چون در آن زمان هیچ کسی جرات این جور کارها را نداشت .
- وقتی که فرزندم مهدی برای آخرین بار به مرخصی آمد چند شب بیشتر پیش ما نماند یادم هست شب آخری که تمامی اعضای خانواده به خانه ی پسر عمه اش شهید هادی جلیلی رفته بودیم ایشان به من گفت مادر جان خواهشی از شما دارم گفتم هر چه بگویی انجام می دهم گفت می خواهم بروم خانه و شام برای ما درست کنی چون می خواهم شب آخری که این جا هستم دور هم باشیم و با هم دیگر شام بخوریم من هم رفتم به خانه و شام درست کردم و تمامی آنها به خانه ی ما آمدند و شب را دور هم بودیم و تا آخر شب می گفتیم و می خندیدیم. لحظه ی آخری که خواست از پیش ما برود از ما حلالیت طلبید و به همه گفت از من راضی باشید چون این بار که بروم معلوم نیست بر می گردم یا نه .
- آخرین باری که برادرم مهدی را دیدم در تهران میدان راه آهن بود. که می خواستم به جبهه بروم و ایشان هم به مرخصی آمده بودند که به طور تصادفی همدیگر را دیدیم. بعد از احوالپرسی به ایشان گفتم همین دفعه که به مرخصی آمدی باید عروسی ات را هم بگیری و بروی سرخانه و زندگی ات ولی ایشان در جواب من گفت : مسلم جان بعد از این مرخصی سیریعاً باید خودم را به منطقه برسانم و در عملیات شرکت کنم و اگر لیاقت داشتیم و به آرزویم رسیدم و شهید شدم که هیچ ولی اگر برگشتم عروسی ام را می گیرم. و با من خداحافظی کرد و رفت به خانه من هم به جبهه رفتم. در جبهه بودم که به من خبر دادند برادرت مهدی به درجه رفیع شهادت نائل آمده است .
- آخرین باری که فرزندم مهدی جلیلی به مرخصی آمده بود. خیلی مهربان تر از قبل شده بود. و یک حالت و چهره نورانی به خود گرفته بود فکر می کردیم اینطور رفتار کردنش به خاطر رضایت گرفتن برای اعزام مجدد به جبهه است ولی حقیقت چیز دیگری بود و وقتی به جبهه رفت به درجه رفیع شهادت نائل آمد .[۱]