شهید کاظم خائف

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو

نام : کاظ‌م‌ محل تولد : بیرجند نام خانوادگی : خائف‌ تاریخ شهادت : 1361/02/10 نام پدر : محمدرضا مسئولیت : معاون‌فرمانده‌گردان‌ ـ ادوات گلزار : شماره‌یک‌بیرجند

خاطرات

کاظم خائف روزی یک خانم کهن سال که به بی بی مشهور بود به منزل ما آمد و گفت : من پسر شما کاظم خائف را خواب دیدم که به من گفت : بی بی جان تا منزل خواهرم می روی ؟ گفتم : کاظم آقا من منزل خواهر شما طاهره را یاد ندارم گفت : عیت ندارد من جلو می روم شما از پشت سر بیایید! مراتا منزل طاهره آورد .کاظم دستش را در سینه کرد ودسته گلی تازه با گلهای خوشبوی محمدی بیرون آورد وگفت : بی بی جان این گلها را به طاهره بده و به او بگو هر وقت مادر ناراحت بود این دسته گل را به ایشان بده و به مادر بگو ناراحت من نباشد. در آخرین عملیاتی که کاظم به مرخصی آمده بود برای کاری به سپاه رفته بود در موقع برگشت از سپاه به مادرش گفت: مادرجان می خواهم بروم جبهه ولی مادرش گفته بود که شما هنوز دو روز است که از مرخصیتان می گذرد، باشید و استراحت کنید تا دیگران بروند و بعد نوبت شما بشود. کاظم در جواب مادرش می گوید: نه مادر باید بروم چون منطقه به ما نیاز دارد و عده ای هم می خواهند داوطلبانه به جبهه بروند. من(عمو شهید) گفتم: شما نمی خواهد بروید شما بایستی پیش مادرتان بمانید. بعد گفت: من افتخار می کنم که بروم و کمکی به اسلام باشم. یک شب خواب دیدم کاظم آمده است تا آمدم او را در آغوش بگیرم ناگهان غیب شد . مانند یک قطعه نور یا یک شبح من این ماجرا را برای خانواده اش تعریف کردم . آقای خائف ! شما با اینهمه شجاعت و بی باکی که در جبهه دارید چرا فامیلتان "خائف" یعنی "ترسو" است ؟ و کاظم با لبخندی پاسخ می دهد که: بله من خائف هستم ومی ترسم اما ترس من فقط از خداست و از هیچ چیز و هیچ کس نمی ترسم . در منطقه ای که ما با کاظم بودیم ظهر بود و هنوز غذا نیامده بود کاظم یک کلمن یخ ومقداری شکر و آبلیمو را درون آن ریخت وشربتی درست کرد و داخل قمقمه های بچه ها ریخت . بچه های اسفراین گفتند : آقای خائف این شربت شهادت است کاظم گفت : خدا کند اینجوری باشد و باید خوشبخت بود که ناگهان دیده بان ازبالای تپه صدا زد عراقی ها حمله کردند تانکهای آن ها دیده می شد . و به ما اعلام کردند بچه ها سریع بروید روی خاکریز سنگر بگیرید . رفتیم بالای خاکریز و مشاهده کردیم 6 تانک عراقی آمده اند و همان موقع کاظم فریادهای بلند الله اکبر را سر داد و می گفت : فقط گلوله ی آرپی جی بیاورید . ایشان پا برهنه رفتند . وچهار گلوله آرپی جی به طرف تانکها شلیک کردند و گلوله ی پنجم را درون جان لوله گذاشت تا شلیک کند اما عراقی ها درهمان حال پا به فرار گذاشتند . روزی با کاظم و آقای آهنی عازم ستادکربلا در اهواز شدیم برای هماهنگی منطقه که به ما اطلاع دادند دو سه روز دیگر شما را اعزام می کنیم برگشتیم در لشکر 92 زرهی شب را سرکردیم . نماز جماعت را به امامت حاج آقا صائب اقامه کردیم . وبعد از پیامهای تاریخی امام که در رابطه با مسائل جنگ بود برای ما تعریف کردند . آقای کاظم خائف بشدت تحت تاثیر سخنان امام قرار گرفت . که همانجا شروع به نوشتن وصیت نامه ی خود کرد . و می خواست کپی آن را برای خانواده ا ش پست کند . دقیقاً یک شب به شروع عملیات فتح المبین مانده بود بچه ها دعای توسل برگزار کردند و آقای خائف بی صبرانه منتظر برگزاری عملیات بود . تا اینکه عملیات شروع شد و صدای تیر اندازی از طرف منطقه دشت عباس به گوش رسید . و حمله هوایی از طرف دشمن صورت گرفت . ولی ما به عملیات اعزام نشدیم . و چون کاظم خیلی بی صبرانه منتظر شروع عملیات بود ناراحت شد . و فردای آن روز به عملیات رفتی و سربازهای عراقی ، اردنی ، سودانی را به اسارت گرفتیم کاظم خائف تعدادی کنسرو زا ار کوله پشتی خود درآورد و با محبت به اسرا داد و آن ها از این کار کاظم تعجب کرده بودند . شب کاظم را در خواب دیدم که ایشان می گفت : من خیلی ناراحت هستم بیا با هم قدم بزنیم گفتم: ناراحتی تو از چیست ؟ گفت : برای من احضاریه ای فرستاده اند . که یک شخص جوان از من طلبکار بوده و از دست من شکایت کرده و به من مرخصی داده اند تا کارهای دنیایی ام را حل کنم. بعد گفتم : چه کسی مشخصات او را به من بده . چون آن زمان قائم مقام کمیته بودم خاطر جمع باش من پارتی دارم و قاضی ها با من آشنا هستند . و کار تو را درست می کنم برادران کاظم محمد علی و مضفر را هم صدا زدم تا برویم در جلسه ی علنی دادگاه شرکت کنیم . مکان برگزاری دادگه در پشت سینما فردوسی که الان سازمان اطلاعات در آن جاست . دریک اتاق 12 متری صندلی و میز گذاشته بودند تا حضار جلسه بر روی آن ها بنشینند. یک روحانی سید حاکم شرع بود . آن جوان را آوردند و او می گفت : من از کاظم خائف طلبکارم و طلبم را می خواهم . حاکم حکم دادگاه را اعلام کرد من رفتم به قاضی گفتم : آقای کاظم خائف شهید شده است و ما با هم همکار هستیم و یک لطفی بکنید . حکم کاظم خائف را کمتر ببرید . و یک تخفیفی به او بدهید . حاکم در جواب من گفت : فقط می توانم ایشان را بازداشت نکنم تا طلبش را بدهد . کاظم گفت : من نمی توانم طلب ایشان را بدهم چون پول ندارم بعد از این خواب به برادر و پدر و مادرش گفتم : بگردید و ببینید چه کسی از کاظم طلبکار است ، طلب او را بدهید . یکشب خواب دیدم کاظم در یک فضای سبز مشغول تفریح است وجایی که من آن ها را نظاره گر بودم سیم خاردار کشیده بودند. به نظرم رسید که جبهه است . کاظم که لباس سفید به تن داشت مرا شناخت و به طرفم آمد و گفت : چطوری ؟ گفتم : خوبم چرا جای مرا سیم خاردار کشیدند گفت : چون اینجا ورود ممنوع است وباید بروی از داخل آن خیمه ها جواز وزود بگیری . یکی ازآن خیمه ها منزل امام خمینی است ودیگر خیمه ها منزل شهیدان است . زمانی که در منطقه مشغول خدمت بود به پیکر پاک مطهر شهیدی برخورد می کند . او همیشه آرزو می کرد که دوست دارم مانند این شهید به شهادت برسم . دوست دارم مانند او گلوله ای به رگ من اصابت کند و به شهادت برسم و در عملیات کرخه به همین نحوه به شهادت و آرزوی دیرینه اش رسید یادش گرامی باد . شبی خواب دیدم پشت در خانمی است به من می گوید مادر خائف سر مزار شهدا نمی آید . گفتم : چرا خانم چادرم را برداشتم و با هم به مزار شهدا رفتیم به کنار مزار کاظم رفتیم و برای او فاتحه خواندیم. آن خانم به من گفت : سر قبر را باز کنید با تعجب به آن خانم گفتم : قبری که با سنگ و سیمان ساخته شده است چگونه آن را باز کنم حتی اگر کلنگ و مردی بود آن را نمی توانست بشکافد . آن خانم فرمودند : دستتان را به پایین قبر بکشید قبر می شکافد . درهمین لحظه دیدم قبر کاظم غیب شد و بجای آن اتاقی سفید با تشک و بالشتی پدیدار شد و کاظم را دیدم با لباس های سرسبزی که به تن داشت و موهای سرش را شانه می کرد . اتاق کاظم پله می خورد رفتم به اتاق اوگفتم کاظم آقا اگر پدرتان بداند شما اینجا هستید خودش را به شما می رساند . گفت : مادر جان من الان از پیش پدرم می آیم و همین که فهیمدم شما به دیدن من می آیید خودم را به شما رساندم کاظم را در آغوش گرفتم و او را فشردم که ازخواب بیدارشدم . روزی سر درد عجیبی کاظم را گرفته بود به نحوی که اعصاب او به هم ریخته بود برای درمان او را به پزشک رساندیم . پزشک بعد از معاینه گفت: پسر شما منژیت دارد و تا فردا صبح بیشتر زنده نمی ماند . و در جای ساکتی باید استراحت کند . چون حالشان خوب نبود کاظم را به مشهد مسجد گوهر شاد رساندیم و برای شفا کاظم به ائمه (ع) توسلی پیدا کردیم حال او بدتر شد از مسجد گوهر شاد بیرون آورده و درون آمبولانس گذاشتیم که ناگهان کاظم چشمهایش را باز کرد و گفت : مادر جان امامان معصوم (ع) مرا شفا دادند . روزی 21 شهید به مشهد مقدس آورده بودند و ما برای استقبال از آنان به مشهد رفتیم در مسجد گوهر شاد و حرم مطهر تمام مادران از شهدای خود خداحافظی می کردند. ناگهان نفهمیدم کجا افتاده ام مرا همانجا قش گرفت. حس کردم دو تا خانم سر مرا به دامن گرفته اند و به من می گویند مادر بیدارشود مادرشهید هستید گفتم : بله حاج خانم . آن ها به من گفتند : بلند شومادر فامیلی شهید را بگو شما را کنار تابوت پسرتان ببرم . گفتم : حاج خانم فامیل شهید خائف است از بیرجند . و در ادامه گفتم : اگر برای شما مشکلی ندارد مرا به ضریح امام برسانید . تا با آن امام درد دل کنم و اجل (مرگ) خودم را بخواهم چون همیشه بی هوش می شوم و غش می کنم به خواب رفتم در عالم خواب دیدم که صدای ا…. اکبر به گوشم رسید من گفتم: چه شده ؟ گفتند :پاسداران به جبهه اعزام می شوند . من چون نان درست می کردم و کنارتنور بودم . رفتم تا ببینم کاظم هم با آنهاست . و دیدم خیابان زا تمام پاسداران گرفته اند همه با کاپشن های قرمز و فریاد ا..اکبر سر می دهند . و شخصی جلوی آنها در دست راست خود قرآن و در دست چپ خود پرچم بر دست دارد و الله اکبر می گوید . رفتم جلو آنها را گرفتم و گفتم : آهای برادرها یک لحظه صبر کنید تا ببینم کاظم من با شما نیست. دیدم جا به جا ایستادند . یکی از آن برادرها به من گفت : مادر آن شخصی که جلو من است فرمانده ماست از او سوال کنید. رفتم و گفتم : برادر شما کاظم مرا می شناسید تا رویش را برگرداند . دیدم کاظم است گفتم : کاظم جان کجا می روی ؟ گفت : مادر به جبهه می روم گفتم : نمی گذارم بروی تا آمدم او را در آغوش بگیرم از خواب بیدار شدم . خاطره ای که به یاد دارم ، کاظم 12 روز مرخصی گرفته بود و سه روز از مرخصی او می گذشت که شخصی به دنبال کاظم آمد و به او گفت : شما آماده ی رفتن به جبهه باشید چون درخط کسی نیست کاظم هم بدون هیچ سوالی درخواست آن برادر را پذیرفت و با او به خط رفت. روزی کاظم برای من تعریف کرد مادر جان دیشب خواب دیدم که چند کبوتر سفید آمده اند و در باغچه نشسته اند و بعد از پرواز کبوتر ها من هم با آنان پرواز کردم . یک روز در خیابانها تظاهراتی انجام دادیم . که ناگهان مشاهده کردیم . که تانکی جلوی راه ما را سد کرده و لوله تانک را به سمت جمعیت تنظیم کرده است . تمام مردم متفرق شدند و عده ای هم به کوچه های اطراف رفتند . کاظم خائف هم با ما بود و به کوچه ای بن بست رسیدیم. در خانه ی تمام اهالی کوچه را زدیم هیچ کس در را باز نکرد چون یک افسر ارتشی سر کوچه ایستاده بود کاظم خائف به کنارگوش یکی ازروحانیون که با ما بود حرفی زد و آن روحانی بچه ها را جمع کرد و گفت : همه پشت سر من بیایید و شعار ارتشی برادر ماست را بدهید . آن افسر می گفت : اگر جلوتربیایید تیراندازی می کنم و فحش می داد . به آن افسر نزدیک شدیم و خودمان را برروی زمین انداختیم و اسلحه وی را گرفتیم و بعد متوجه شدیم این طرح و نقشه را کاظم خائف داده بود. در آخرین دفعه ای که کاظم به جبهه رفته بود. در عملیاتهای کرخه و همزمان با فتح خرمشهر شرکت داشتند و با توجه به حملات شدید دشمن آن ها پیشروی می کنند و بر اثر ترکش خمپاره به ناحیه گردان (شاهرگ) به آرزوی دیرینه اش رسید . و پس از چند روز که منطقه آزاد شد پیکر کاظ مرا پیدا کرده بودند و به عقبه انتقال دادند . کاظم مشتاق شهادت بود و مرگ در راه خدا را دوست داشت و می خواست گلوله بعثیان عراق زخم بردارد و آرزو می کرد که بعد از شهادتش پیکرش در آفتاب باشد مانند صحنه ی عاشورا و بعد از عملیات کرخه دیده بودند که همین امر به واقعیت پیوسته و پیکر کاظم در آفتاب سوزان حدود سه روز بر روی زمین مانده بود . شهید پس از اخذ دیپلم در واقع به سربازی نرفت، بلکه بصورت استخدامی در ارتش وارد کادر درجه داری گردید و مشغول گذارندن یک دوره گروهبانی بود که جریانات انقلاب پیش آمد. ایشان تعریف می کرد که: فرماندهی داشتیم که از ارادتمندان حضرت آیت الله شیرازی، رهبر مبارزات انقلابی مشهد بود و ارشاداتش روی ما تأثیر زیادی گذاشته بود، تا جائیکه وقتی متوجه شدیم که شاید ما را برای مقابله با مردم در صحنه و انقلابی به سطح شهر بفرستند و لازم باشد که با مردم بجنگیم. دور هم جمع شدیم و حدود سیصد نفر تصمیم گرفتیم که متعهداً از اجرای چنین فرمانی احتمالی سرباز بزنیم همین کار را کردیم و بعداً کسانیکه برای اجرای این فرمان رفتند و با مردم درگیر شده بودند، بسیار پشیمان بودند و اشک ندامت می ریختند و ما را تحسین می کردند. همینطور تعریف می کرد که: در همان زمان با پوشیدن لباس شخصی به جمع مردم مؤمن و انقلابی که به راهپیمایی و اعلام ضدیت و انزجار علیه رژیم منحوس پهلوی می پرداختند، می پیوستیم. در یکی از همین روزها، نیروهای نظامی و انتظامی راهپیمایان را مورد ضرب و شتم قرار داده بودند که من دلیل اینکه خودم نظامی بودم و دستگیریم وضع وخیمی بدنبال داشت با دقت و فراست بسیار زیادی فرار کردم و از چنگ مأمورین گریختم. برادر بزرگوار جناب آقای موهبتی که از فرماندهان آن زمان و همرزم شهید خائف بود تعریف می کرد که یکبار ما را دعوت کردند که خود را به جبهه برسانیم و در عملیاتی که در پیش است شرکت کنیم. وقتی شهید خائف به سپاه آمد. مهری برداشت و دو رکعت نماز گذارد. علت را که پرسیدم گفت: «وقتی دوستان شهید خود را به یاد می آورم فکر می کنم که خداوند مرا دوست نداشته که به شهادت نرسیده ام ولی اکنون که می بینم پس از فاصله اندکی خداوند توفیق و فرصتی به من داد که برگردم و در راه او جهاد کنم، خوشحالم و بدین منظور شکر خداوند را بر خود لازم می دانم!» داماد خدا ! یک شب هنگامیکه از جبهه ترخیص شده و عازم بیرجند بودم، ایشان را که تازه به اهواز رسیده بود، در آنجا ملاقات نمودم. در کنار هم تا صبح صحبت کردیم و اصلا خواب به چشمان ما نیامد. قبلا به ما گفته بودند که قرار است گردانی با عنوان گردان ویژه تشکیل گردد و توضیح داده بودند که هیچ امید برگشتی بدون شهادت بجز یک درصد برای اعضای این گردان وجود ندارد و افرادی باید در آن عضو شوند که صد در صد از شهادت استقبال و از دنیای دون به سوی پروردگار خود قطع علاقه کرده باشند. در خلال صحبتها، وقتی که از کاظم خائف پرسیدم: در جبهه قرار است در چه واحدی انجام وظیفه کنی؟ فرمود: در گردان ویژه! من که توصیف گردان ویژه را می دانستم، یکه خوردم و حالم تغییر کرد. ایشان تعجب و اصرار کرد که چه شد؟ چرا اینطوری شدی؟ من نمی خواستم چیزی بگویم، ولی اصرار کرد و من هم توضیح گردان مذکور را دادم. عجبا که در اینحال چهره اش باز و بشاش شد. خیلی خوشحال و شگفت زده شد و در نهایت به من گفت: وقتی برگشتی، این مطلب را نزد پدر و مادرم تعریف نکن تا نگران نشوند! که من هم قول دادم و به آن قول عمل نمودم. به شهرستان برگشتم، حدود پانزده روز بعد در خانه نشسته و مشغول تعمیر وسیله ای بودم که ناگاه در به صدا درآمد و کاظم وارد شد. با تعجب پرسیدم: برگشتی؟ گفت: بله، برگشتم! دو سه روز ماند و سپس دوباره به دنبالش فرستادند که باید برای پر کردن محل یک معاون گردان، فورا برگردد و ایشان هم رفت. قبل از رفتن باهم بیرون رفتیم و صحبت کردیم و قدم زدیم. دفعات قبل اولین سئوالم از او در مورد دامادی وی بود که می فرمود: وضعم روبراه تر شود، داماد می شوم! ولی این بار در پاسخ پرسشم فرمود: آری، می خواهم داماد شوم! خوشحال شدم و گفتم: داماد چه کسی می شوی؟ فرمود: داماد خدا. و این عبارت را با لبخندی ادا کرد که من متوجه شدم که ایشان آماده شهادت است و حقیقت این است که از آنروز به بعد هر روز منتظر دریافت خبر شهادت او بودم. شهید آهنی که نام و هیبتش پشت کارآمدترین لشکرهای حزب بعث را می لرزاند در سخنرانی خود گفت: «وقتی که شهید خائف را به سپاه دعوت کردم تا اعزام شویم، هنگام ورود به محل اعزام سجده شکری به جا آورد. وقتی علت را پرسیدم، توفیق حضور برای اعزام به جبهه موجب این شکرگذاری شده بود!» سردار شهید حاج رجبعلی آهنی نقل می کرد که : شهید خائف معاون من (معاون گردان ) بود و مادر یک منطقه از نیروهای ارتش مشغول آموزش نیروهای ارتش مشغول آموزش نیروهای خودی بودیم . شهید خائف با نیروها کار می کرد و آنها را آموزش می داد . من در کنار یک سرهنگ ارتشی بودم و به ایشان گفتم : جناب سرهنگ ، به نظر شما فلانی (شهید خائف ) چقدر تجربه کاری دارد ؟»جناب سرهنگ وی را بر اندازی کرد و گفت : باید 20 الی 25 سال تجربه داشته باشد ! من گفتم : «جناب سن ایشان به 25 سال نمی رسد .» یکی از دوستان شهید که خودش هم به شهادت رسیده است، برای من تعریف می کرد که سحر ماه رمضانی بود که بیدار شده بودم و چیزی هم برای سحری نداشتیم و غذا خیلی مختصر و ناکافی بود. در همین زمان متوجه غیبت ایشان در سنگر شدم وقتی که بیرون رفتم ایشان را در حال نماز و عبادت در محوطه دیدم. نماز را که تمام کرد به وی گفتم: بیا برویم. سحری بخوریم. ایشان گفت: من سحری خورده ام. ولی من که می دانستم وی شب چیزی نخورده و سحری هم نداشته است اصرار کردم که نهایتاً ایشان فرمود: من دو تکه نان خشک داشتم، همان را آب زدم و خوردم. که این نشانگر اوج اخلاص و توجه و زهد و تقوی است. تا وقتی که در نیشابور، مشغول خدمت بودم، متأسفانه گناهی مانند غیبت دامنگیر من بود و من آنرا انجام می دادم. شبی شهید کاظم خائف را در خواب دیدم و پرسیدم: از کجا می آیی؟ گفت: از عالم آخرت. گفتم: آنجا چه خبر است و چه می کنی؟ گفت: من آنجا مسئول دبیرخانه هستم! گفتم: پس خوش می گذرد و جای مهم حساسی هستی! دیدم ناراحت است، گفتم: چه شده است؟! گفت: مدتی است به ما گزارش می رسد که تو فلان گناه را انجام می دهی! من که خجالت می کشیدم اعتراف نکردم و گفتم: دروغ است، گزارش دروغ بوده! لیکن ایشان فرمود: به آن دبیرخانه گزارش دروغ نمی رسد! من به تو گفتم و تا کنون هم آن گزارشها را رد نکرده ام ولی از امروز به بعد اگر تکرار شد آنها را رد خواهم کرد! و رفت. دوباره در همان عالم خواب در حال انجام گناه بودم که ناگهان ظاهر شد و گفت: بارک الله به ماا دروغ می گویی این هم گناه تو! از خواب که بیدار شدم رفتم که شام بخورم ولی متحول بودم... پس از دو یا سه ساعت دوستان به من گفتند: تو امشب حالت خودت دست خودت نیست. وقتی برای شام آمدی، حواست نبود، پاسخهای بی ربط می دادی و یک جور دیگر شام می خوردی، چه شده ؟! ولی من جریان را تعریف نکردم. ولیکن برای من ثابت شد که شهداء چگونه ناظر بر اعمال ما هستند و من هم سعی کردم که آن گناه را ترک کنم. پس از شهادت کاظم خائف خوابهای سریال وار جالبی می دیدم که خیلی برایم جالب بود ایشان را درعالم خواب ملاحظه می کردم که مزارش در محل پارک مصطفی خمینی (ره) بیرجند است و من می روم ایشان را صدا می زنم . با کفن بیرون می آید و کفش را می کند و در داخل قفسه می گذارد و کت و شلوار می پوشد . آنگاه با هم می رویم و قدم می زنیم و صحبت می کنیم و عالم بسیار خوشی داریم و این خوابها تکرار می شد و اکثرا با هم بودیم .گاهی می دیدم که من به سراغ ایشان نمی روم ، ولی ایشان می آید ، و وقتی می پرسم ، از کجا می آیی ؟ می فرمود : (( از عالم آخرت می آیم ؟)) و وقتی هم می خواست جدا شود و برود تا کنار مزارش می رفتم و آنجا از هم جدا می شدیم و ایشان می رفت . این خوابها آنقدر برایم جالب بود که شبی در همان عالم خواب با خود می گفتم: امشب وقتی بیاید ، باید به هرنیرنگی که شده او را ببرم و به پزشکی نشان بدهم تا بفهمم که خود اوست و یا روح وی ، و اگر خود اوست ، رهایش نکنم و به نزد پدر و مادرش ببرم ، تا او را ببیند و خوشحال شوند . اتفاقا به خوابم آمد و او را به طرف بیمارستان می بردم . به محض نزدیک شدن به بیمارستان ، ناگهان غیب می شد و از نظرم پنهان می گشت . شب دیگر ، دوباره قضیه تکرار شد و او را به دارالشفاء حضرت فاطمه (س) بروم و به دکتر نشان دادم و گفتم : ملاحظه بفرمایید که ایشان خودش است یا روحش ! و پزشک در حالیکه می خندید ، می گفت : ایشان خودش است و روح محض نیست ! من خوشحال شدم و یواش یواش تا نزدیکهای منزل پدرش بردم ، و ناگهان غیب شد . در یکی از روزهایی که کاظم از جبهه به مرخصی آمده بود به من می گفت: برادر جان دلم گرفته فکر می کنم وقتی به مرخصی می آیم من را از زندانی کرده اند. گفتم چرا؟ گفت: به جبهه می رئم و آن حال و هوا و نورانیت بچه ها را که با جان و دل با پروردگار حویش به راز و نیاز پرداحته اند را مشاهده می کنم دلم باز می شود و می گویی در این دنیا نیستم.[۱]

پانویس

  1. یاران رضا

نگارخانه تصاویر