خاطرات
یکی از بزرگترین آرزوهای فرزندم احمد شهادت بود و خیلی دوست داشت شهید شود . یادم هست یک روز یکی از همرزمانش که در روستای ما زندگی می کرد به شهادت رسید . ایشان خیلی گریه می کرد . به او گفتم : چه شده است چرا اینقدر ناراحتی و گریه می کنی ؟ گفت : از این ناراحتم که او به جبهه رفته است مثل من ولی لیاقتش را داشته و به شهادت رسیده است . اما من ... ؟ گفت : اسلحه ی او را بر می دارم و تلاش می کنم تا به او برسم .
به یاد دارم فرزندم احمد در تومی در زمان انقلاب بسیار کوجک بود ولی در راهپیمایی ها و پخش اعلامیه شرکت می کرد . یک روز وارد خانه شد دیدم چند برگه ای در دست دارد . به من گفت : مادر جان برای شما عکس امام را آوردم تا آن را قاب بگیرم و در خانه نصب کنم به ایشان گفتم : چرا این کار را کردی ؟ اگر ماموران شاه تو را می گرفتند چه کار می کردی ؟ ولی ایشان با خونسردی گفت : مادر جان تا وقتی خدا است هیچ اتفاقی نمی افتد وخیلی با شهامت و شجاع بود .
ِیک روز که در خانه نشسته بودِیم فرزندم احمد درتومِی وارد خانه شد . دِیدم در دستش قاب عکسِی است . به او گفتم : قاب عکس چه کسِی در دستتت است ؟ گفت : مادر جان اِین عکس خودم هست . آن را بزرگ کردم تا بعد از اِینکه به شهادت رسِیدم به زحمت نِیافتِید و از کارهاِیتان عقب نمِی مانِید . اِین عکس را براِی تشِیع جنازه ام گرفتم . تا آخر خداوند شهادت را نصِیبم کرد شما به زحمت نِیافتِید .[۱]
پانویس
ردهها
کدگزاری
jabe
gallery