شهید سهراب محبتی‌

نسخهٔ تاریخ ‏۷ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۹:۲۱ توسط Vazifeh98 (بحث | مشارکت‌ها)

(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)

کد شهید: 6617156 تاریخ تولد : نام : سهراب‌ محل تولد : اسفراین نام خانوادگی : محبتی‌ تاریخ شهادت : 1366/11/18 نام پدر : محبت‌ مکان شهادت :

تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌ گلزار : خاطرات خواب و رویای شهادت موضوع خواب و روياي شهادت راوی قربان محبتی متن کامل خاطره

یک روز من به همراه سهراب برای چراندن گوسفندان به بیابان رفته بودیم . وقتی که گوسفندان سیر شدند آنها را زیر سایه ای بردیم و خواباندیم و ما هم مشغول چای خوردن شدیم ایشان به من گفت : عموجان خواب دیده ام که به جبهه می روم و بعد از یک سال به شهادت میرسم . شروع کردم به گریه کردن و ناراحت شدم . به ایشان گفتم : این چه حرفی است که می زنی ؟ با ایشان دعوا کردم و گفتم : اگر تو به جبهه بروی پدر و مادرت دست تنها می شوند و آنها به غیر از تو کسی را ندارند ولی ایشان در جواب من گفت : عموجان از شما انتظار دیگری داشتم . گفت : شهید شدن نصیب هر کس هر کسی نمی شود و شما باید الان مرا تشویق به رفتن به جبهه کنید و یک سری حرف های دیگری به من گفت که با گفتن این حرف ها نظر من عوض شد و بعد از چند وقت همراه ایشان به پایگاه رفتیم و اسم ایشان را برای رفتن به جبهه نوشتیم و ایشان هم از این عملی که من انجام دادم بسیار خوشحال شد و همان طور که خودش گفته بود بعد از یک سال به درجه ی رفیع شهادت نائل گردید . عشق به جهاد موضوع عشق به جهاد راوی محبت محبتی متن کامل خاطره

زمانی که فرزندم سهراب به شهادت رسیده بود و ایشان را تشییع و دفن کردیم بعد از چهلم ایشان یکی از فرماندهان فرزندم به خانه ی ما آمد و خاطره ای از ایشان را برایم این گونه نقل می کرد : گفت : یک روز برای سهراب 7 روز مرخصی نوشتم و او را صدا زدم و گفتم سهراب جان این 7 روز مرخصی را برای تو نوشته ام برو خانه و از آن استفاده کن . ولی ایشان شروع کرد به گریه کردن . گفتم : چه شده سهراب جان ؟ گفت : من نمی توانم به مرخصی بروم . گفتم : برای چه نمی توانی بروی ؟ گفت : قبلاً خواب دیدم که من در همین مدت که به مرخصی بروم به شهادت می رسم برای همین می خواهم اینجا بمانم و به آرزوی دیرینه ام یعنی شهادت برسم و به مرخصی نرفت و چند روزی گذشت و به من خبر دادند که ایشان در عملیات به شهادت رسیده است و طبق گفته ی خودش در مدت 7 روز به شهادت رسید و اگر به مرخصی می رفت معلوم نبود شهادتش قسمتش می شد یا نه و قسمتش این بود تا به مرخصی نرود و در عملیات شرکت کند و به درجه ی رفیع شهادت نائل گردد. تقید در حضور در مزار شهدا موضوع تقيد در حضور در مزار شهدا راوی محبت محبتی متن کامل خاطره

به خاطر دارم یک روز در خانه نشسته بودم که فرزندم سهراب وارد منزل شد. به ایشان گفتم کجا بودی و چرا برای نهار نهار خانه نیامدی ؟ گفت: پدر جان کار داشتم. گفتم چه کاری؟ گفت: رفته بودم تشییع جنازه ی شهید نادر عاشوری و مراسم به طول انجامید برای همین دیر شد. گفت: پدر جان روزی مرا مثل نادر عاشوری روی دستهایشان بلند می کنند و کلمه معروف " لااله الا ا..." می گویند و مرا تشیع می کنند. گفتم این چه حرفی است که می گویی؟ گفت:هر چه قسمت باشد همان می شود. تقید به حجاب موضوع تقيد به حجاب راوی محبتی زهرا متن کامل خاطره

یک روز صبح تمام اعضای خانواده ام سر سفره ی صبحانه بودیم و صبحانه می خوردیم که ناگهان درب منزلمان به صدا در آمد. چون من از برادران و خواهران دیگرم کوچکتر بودم. بدون چادر بلند شدم و رفتم درب حیاط را باز کردم دیدم دوست نابینای برادرم سهراب است. وقتی وارد خانه شدم و خواستم برادرم سهراب را صدا بزنم دیدم یک نگاه خشنی به من کرد و فهمیدم که برای چه به من این طوری نگاه کرد. وقتی رفت با دوستش صحبت کرد و دوستش رفت. به خانه آمد و به من گفت: چرا بدون چادر رفتی درب را باز کردی؟ گفتم: دوست نابینای شما بود و مرا نمی دید. گفت: شاید کس دیگری پشت درب بود ضمناً او چشم نداشت شما که داشتید این دفعه ی آخری بود که بدون چادر بیرون رفتید من هم از آن به بعد همیشه چادر سرم می کردم. عشق شهادت موضوع عشق شهادت راوی موسی الرضا محبتی متن کامل خاطره

به یاد دارم گوسفندی نذر کرده بودیم و به همراه برادرم سهراب و پسر دایی ام علی اصغر به امام زاده سید سلطان احمد رضا کبیر رفتیم. تا آن را در آنجا قربانی کنیم. وقتی به آنجا رسیدیم بعد از زیارت، گوسفند را قربانی کردیم و گوشتش را بین مردم تقسیم کردیم. می خواستم بر گردیم برادرم سهراب به ما گفت: کمی صبر کنید تا با قرآن استخاره کنم. سه بار استخاره گرفت و دیدم خیلی خوشحال است. گفت به آرزویم خواهم رسید. گفتم حتماً می خواهی ازدواج کنی؟ گفت: نه آرزویی بالاتر از این حرفها. گفت آرزو کرده بودم که به شهادت برسم و استخاره کردم دیدم خوب آمد. پس به جبهه می روم تا به درجه ی رفیع شهادت نائل گردم. تشییع جنازه موضوع تشييع جنازه راوی معصومه رزاقی متن کامل خاطره

هنگامی که پیکر پاک فرزندم سهراب را تشییع می کردیم جمعیت بسیار زیادی برای مراسم تشییع و دفن ایشان آمده بودند وقتی فرزندم را به خاک سپردند من رفتم سر مزار پسرم و شروع کردم به گریه کردن . دیدم خانمی سیاهپوش جمعیت را کنار می زند و به سمت من می آید به من که رسید . گفت : شما مادر سهراب محبتی هستید ؟ گفتم : بله با من کاری داشتید گفت ، مادرجان گریه نکن من دیشب خوابی دیدم که مربوط به فرزند شما می شود ؟ گفتم : چه خوابی دیدی ؟ گفت : خواب دیدم سید سلطان احمد رضا کبیر جارو بدست گرفته و همین مکانی را که شما فرزندتان را دفن کردید . جارو می زد. به آن آقا گفتم : چرا شما اینجا را جارو می زنید ، گفت : فردا یک میهمان عزیز دارم و اینجا را برای او جارو و تمیز می کنم . بعد هم از خواب بیدار شدم . وقتی صحبتهای این خانم تمام شد با من خداحافظی کرد و رفت. وقتی که آن خانم رفت تازه متوجه حرفهایش شدم . بلند شدم و دنبالش رفتم که ناگهان غیب شد و دیگر ندیدمش . وقتی به خانه آمدم با خودم گفتم : ای کاش بیشتر با آن خانم صحبت می کردم . و از جایی که قرار است فرزندم به آنجا برود بیشتر می پرسیدم . ولی حیف شد خبر شهادت موضوع خبر شهادت راوی فاطمه محبتی متن کامل خاطره

به خاطر دارم زمانی که برادرم سهراب به مرخصی آمده بود. خیلی مهربان تر از قبل شده بود. یک روز که در وسط روستا با چند تا از دوستانم صحبت می کردم. دیدم یک ماشین سپاهی با چند تا سرباز به روستا آمد من هم رفته به برادرم سهراب خبر دادم و گفتم: یک ماشین با چند تا سرباز به روستا آمده اند ولی نمی دانم چکار دارند ایشان به من گفت: هر وقت ماشین سپاهی به روستا آمد به مهر و آرم روی دربش توجه کن. اگر روی درب ماشینی آرم هلال احمر دیدی برای خبر گرفتن از مجروحان جنگی آمده است ولی اگر روی درب ماشین آرم یک کبوتر با چند قطره ی خون دیدی بدان که آن ماشین از طرف بنیاد شهید آمده است و صد درصد رزمنده ای از این روستا به شهادت رسیده است و آمده اند که به خانواده اش خبر بدهند. که برای من هم اتفاق خواهد افتاد. گفتم خدا نکند، برادر جان گفت شهید شدن لیاقت می خواهد. اگر لیاقتش را داشتم به شهادت خواهم رسید. وقتی به جبهه رفت درباره ی این ماجرا به پدر و مادرم چیزی نگفتم تا اینکه یک روز دیدم یک ماشین وارد روستا شد و من هم سریعاً به آرم روی دربش نگاه کردم . دیدم شکل یک کبوتر و چند قطره ی خون روی آن هست . با خودم گفتم ، نکند خبر شهادت برادرم سهراب را آورده اند : وقتی جلو رفتم و از آنها پرسیدم که آیا برادرم سهراب به شهادت رسیده اند به من چیزی نگفت فقط از من خواستند تا خانه مان را به آنها نشان دهم تا با پدر و مادرم صحبت کنند. وقتی آنها را به خانه بردم. برادرم را صدا زدم و گفتم با شما کار دارند. و همینطور که فکر می کردم . به برادرم گفتند که سهراب به درجه ی رفیع شهادت نائل گردیده است. مشیت الهی موضوع مشيت الهي راوی معصومه رازقی متن کامل خاطره

به یاد دارم وقتی که سهراب سه ساله بود یک روز صبح وقتی که رفتم او را بیدار کنم دیدم که یک مار وحشتناک روی سینه‌اش نشسته و سرش را جلوی دهان سهراب قرار داده است. من که از دیدن این صحنه سخت هراسان شده بودم، داد و فریاد راه انداختم و می‌گفتم به دادم برسید بچه از دستم رفت وقتی که پدر سهراب و اطرافیان آمدند، ناگهان ما را از روی سینه سهراب بلند شد و خیلی آهسته از کنار بسترش رفت و در یک چشم به هم زدن چنان غیب شد که دیگر آن را ندیدیم. بعد فرزندم سهراب را از خواب بیدار کردم و دیدم که سالم است و خدا را شکر کردم. فکاهی وقایع خنده دار موضوع فکاهي وقايع خنده دار راوی معصومه رازقی متن کامل خاطره

یک روز صبح که از خواب بیدار شدم و همه را برای صبحانه خوردن بیدار کردم دیدم روی پیشانی همه اسم خودشان را نوشته‌اند. تعجب کردم. وقتی که فرزندم سهراب را از خواب بیدار کردم. به محض اینکه چشمش به ماها افتاد شروع کرد به خندیدن. فهمیدم که کار او بوده است و آن روز سر میز صبحانه کلّی به همدیگر خندیدیم. و هیچ موقع این خاطره از ذهنم خارج نمی‌شود فکاهی وقایع خنده دار موضوع فکاهي وقايع خنده دار راوی محبت محبتی متن کامل خاطره

فرمانده پسرم سهراب نحوه شهادت او را اینگونه تعریف نمود: یک روز عده‌ای بسیجی به جبهه‌ای آمده بودند که سهراب همراه دیگر همرزمانش برای استقبال آنها رفتند. در بین راه ناگهان هواپیماهای دشمن به سوی او و همرزمانش شلیک کرد که سهراب از ناحیه شکم مورد اصابت گلوله قرار گرفت و به درجه رفیع شهادت نائل آمد. سهراب به من می‌گفت: که باید به روی شهادت خندید. بعد از شهادتش که او را ملاقات کردیم، چنان لبخندی بر روی لبانش نقش بسته بود که احساس کردیم خوابیده است. در آن موقع حرف او به یادم آمد که می‌گفت: باید به روی شهادت خندید. منبع سایت: http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=18337

آخرین تغییر ‏۷ آبان ۱۳۹۹، در ‏۱۹:۲۱