شهید جواد خانی بیدابید

نسخهٔ تاریخ ‏۸ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۵:۱۷ توسط 99 Malek mohammadi (بحث | مشارکت‌ها)

(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)

نام : جواد محل تولد : مشهد نام خانوادگی : خانی‌بیدابید تاریخ شهادت : 1365/11/05 نام پدر : رمضان‌ مکان شهادت : شلمچه مسئولیت : رزمنده‌ گلزار : خواجه‌ربیع‌ خاطرات: یادم هست یکسال مریضی سختی گرفته بودم و چند وقتی را در بیمارستان بستری شده بودم و به خاطر این مریضی پیش خدا شکوه و گلایه می کردم در همان شبها یک شب خواب دیدم که برادرم جواد خانی به همراه یک سید نورانی به داخل اتاقم آمد به او گفتم برادرجان کجا بودی؟ اینجا چکار میکنی؟ گفت: شنیده بودم مریض هستی به دیدنت آمده ام. پرسیدم این آقا چه کسی است؟ چرا او را به همراه خود آورده ای؟ گفت: این آقا فرمانده من است و لطف کرده به همراه من به عیادت شما آمده است بعد از گذشت نیم ساعت که در کنار من بود و با او صحبت می کردم ایشان یک لیوان آب از آن سید بزرگوار گرفت و به من داد و گفت:این آب را بخور. انشاءالله خوب می شوی. بعد هم اینقدر عجز و ناله نکن قسمت هر کس را خدا بهتر می داند که چیست و اوست که داناترین دانایان است. و به همه امور آگاه است آب را خوردم و از خواب بیدار شدم از آن شب به بعد روز به روز بهتر شدم و چند روز بعد از بیمارستان مرخص شدم و دیگر ناراحت نبودم. به خاطر دارم قبل از پیروزی انقلاب و هنگام تظاهرات مردم بر علیه رژیم پهلوی برادرم جواد خانی نیز فعالیت زیادی در این مورد داشت یک روز که درگیری شدیدی بین مردم مزدوران رژیم روی داده بود ایشان نیز به تظاهرات رفته بود من نگرانش شده بودم و درب حیاط منتظر او بودم که یکدفعه متوجه شدم از سر کوچه وارد کوچه شد تا او را دیدم به طرف او دویدم که ناگهان او را در حالی که لباسهایش غرق در خون بود دیدم خیلی شوکه شده بودم و فکر می کردم که مجروح شده او را در آغوش گرفته و گریه می کردم و او نیز می گفت این خون من نیست . من هم باور نمی کردم برادرم مرا از خودش جدا کرد و گفت :خواهر جان اگر اینقدر خون از من رفته بود که تا به حال مرده بودم کمی آرام شدم و به او گفتم پس زخمی شده ای گفت :نه طی درگیری چند نفر مجروح شدند و من آنها رابه بیمارستان انتقال دادم به همین خاطر لباسهای من خونی شده است . بعد خندید و راه افتاد به طرف خانه ومن به دنبالش حرکت کردم ولی هنوز باور نمی کردم و به قد و بالای او نگاه می کردم وارد حیاط شدیم و در کنار حوض نشست و من برایش آب گرم آوردم و لباسها و دست و صورتش را شست.

بعد از شهادت دایی ام شهید جواد خانی یک شب در خواب دیدم که با کت و شلوار سفید با دسته گلی در یک دست و جعبه ی شیرینی در دست دیگرش بود در جلوی در خانه ایستاده به او گفتم چرا داخل نمی شوید گفت :منتظر اجازه ی شما بودم آن زمان یک هفته بعد از مجلس عروسی ما بود رو به دایی ام کردم گفتم:شما برای مجلس عروسی ام نیامدید حال برای چه آمدی ؟گفت :من در مجلس عروسی ات بودم ولی شما آنقدر غرق در مجلس بودی که مرا نمی دیدی . بعد جعبه ی شیرینی را به من داد و گفت باز کن تا شیرینی بخوریم و گذشته را فراموش کنیم من که این حالت را دیدم بغض گلویم باز شد و شروع کردم به گریه و از خواب بیدار شدم بعد که خوابم را برای مادرم تعریف می کردم . زن دایی ام و عمه ام نیز حرفهای مرا می شنیدند در همان لحظه همه شروع کردیم به گریه و چند دقیقه ای گریه می کردیم تا اینکه ساکت شدیم و مادرم گفت :شما از دست شهید گل و شیرینی گرفته ای و ایشان برای تبریک به تو آمده حتما خوشبخت می شوی . و همین طور هم شد. یادم هست یکی دو شب به عملیات کربلای 5 در منطقه شلمچه مانده بود که به برادر خانمم جواد خانی گفتم جواد جان شما مجروحیت جنگی داشتی و جانباز محسوب می شوی لازم نیست که در این عملیات شرکت کنی و می توانی در خط عقب به سربازان خدمت کنی او با گفتن این حرف من ناراحت شد و گفت من تا آخرین نفسم برای وطن و اعتقاداتم می جنگم و این مجروحیت را به حساب نمی آورم. موضوع گذشت و عملیات شروع شد و حجم آتش دشمن دقیقه به دقیقه بیشتر می شد و تداخل نیروها با هم خیلی کار را سخت کرده بود. من در کنار ایشان بودم و قصد پیش روی را داشتیم به او گفتم می توانی در همین جا بنشینی تا ما برگردیم. گفت من نیامده ام که اینجا بنشینم و اصلا صحیح نیست که من بنشینم و بچه های دیگر تلاش کنند. بلند شد وبه جلو رفت. در آن لحظه درگیری بالا گرت و دیگر او را ندیدم تا اینکه بعد از نیم ساعت یا چهل دقیقه خبر شهادتش را از نیروهای دیگر شنیدم. دو روز بعد از خاکسپاری برادر شهیدم جواد خانی با همسرم به مزار ایشان واقع در خواجه ربیع رفتیم. در آن زمان چون شهیدان را می آوردند و به خاک می سپردند خیلی شلوغ بود و به همین خاطر هر چه گشتیم آرامگاه او را پیدا نکردیم. همسرم گفت بیا همین جا می ایستیم و فاتحه می خوانیم. حتما که نباید در سر مزارش بنشینی. گفتم برادرم برای من خیلی فداکاری کرده است و من نمی خواهم بی تفاوت به او باشم. او همیشه وقتی من ناراحت بودم دست در گردن من می انداخت و مرا دلداری می داد. بالاخره آنقدر گشتیم که خسته شدیم و به خانه برگشتیم. همان شب در خواب دیدم که بر سر مزارش نشسته ام و گریه می کنم یکدفعه متوجه شدم دهانه قبر باز شد و برادرم جواد از قبر بیرون آمد و درست مثل همان عکسی بود که چند وقت پیش گرفته و من آن را خیلی دوست داشتم و لباسهای زیبا نیز بر تن دارد. از قبر که بیرون آمد کنار من نشست و دستم را گرفت و گفت خواهر جان چرا گریه می کنی گفتم: من صبح هر چه دنبالت گشتم نتوانستم پیدایت کنم گفت: من صدای تو را شنیدم ولی گرفتار بودم و نتوانستم پیشت بیایم. حالا که آمده ام بیا تا با هم به خانه ام برویم. از پله های قبر پایین رفتیم دیدم داخل آن خیلی زیبا فرش شده و در کناره آن همه تمیز و رنگ شده است. به من گفت این خانه موقت من است. بعد به خانه اصلی ام می روم شما بگویید که چرا اینقدر گریه می کنی و ناراحتی. گفتم نمی توانم دوری شما را تحمل کنم. گفت شما را اینجا آورده ام تا خانه موقت من را ببینی و دیگر ناراحتی نکنی و ببینی که جای بسیار خوبی دارم در همین حال بود که از خواب بیدار شدم و سعی کردم دیگر ناراحت نباشم و گریه نکنم. یادم هست بعد از شهادت برادر خانم و همرزمم جواد خانی حدود 10 روزی طول کشید تا عملیات تمام شود و نیروها را ترخیص کردند. من نیز مستقیم به مشهد آمدم. وقتی از راه رسیدم متوجه شدم که جنازه را تازه به مشهد آوردند و فرصتی از آن نگذشته بود. من با خودم فکر می کردم که طی این ده روز حتما جنازه از هم متلاشی شده است. روز بعد وقتی برای تحویل جنازه به معراج شهدا رفتیم با کمال تعجب دیدم که جنازه سالم است و هیچ مشکلی برای او پیش نیامده است و درست مثل اینکه چند ساعتی بیشتر از شهادتش نگذشته است. اما این موضوع باور کردنی نبود چون در آن موقع به خاطر اینکه دشمن از گازهای شیمیایی استفاده می کرد بچه ها بادگیرهای مخصوصی تن می کردند که جلوی نفوذ مواد شیمیایی را می گرفت. این شهید با وجود بر تن داشتن بادگیر و هوای گرم و کشنده اهواز در برج 5 و 6 جنازه اش سالم مانده بود و حتی بو هم نگرفته بود. حتی هنوز خونش تازه بود و او را که بلند می کردیم دستمان خونی می شد و انگار که تازه تیر به سر مبارکش برخورد کرده است. این یک معجزه بود که من تا بحال چنین چیزی ندیده بودم و برایم معلوم شد که خداوند جهادگران و شهیدان را دوست دارد و این گفته که خون شهید هیچ وقت خشک نمی شود صحیح است. روزی که برادرم قصد داشت تا برای آخرین بار به جبهه برود در راه آهن مرا در آغوش گرفت و گفت پیشانی ام را ببوس که محل برخورد تیر دشمن است. من که این گفته ها را از او شنیدم نتوانستم خودم را کنترل کنم و اشک از چشمانم جاری شد و هر لحظه که به رفتن ایشان نزدیک می شد گریه من نیز بیشتر می شد تا اینکه به جبهه رفت و بعد از چند وقت که شهید شد و جنازه را برای ما آوردند درست در همان جایی که خودش گفته بود تیر خورده بود و باعث شهادتش شده بود. یادم هست برادرم جواد خانی زمانی که مجروح شده بود نحوه مجروحیتش را اینگونه برای من تعریف کرد که تانک مورد هدف آر پی جی دشمن قرار گرفت و در حال انفجار بود من هر طور بود خودم را بالا کشیدم و از تانک پایین پریدم ولی در همان لحظه تانک منفجر شد و چند ترکش به بدم خورد ولی چشم درد شدیدی را حس می کردم و احساس می کردم داغ شده است ناگهان متوجه شدم خون مثل فواره از چشمم بیرون می زند. دستم را روی چشمم گذاشتم و از جا بند شدم و به طرف خاکریزهای خودی رفتم که توسط نیروهای دشمن به تیر بسته شدم دو تا تیر به شانه هایم خورد ولی از رفتن منصرف نشدم و هر طور بود خودم را به خاکریز خودم رساندم و دیگر چیزی متوجه نشدم تا اینکه چشم باز کردم و دیدم در بیمارستان هستم و لطف خدا بود که من از آنجا نجات یافتم. یادم هست در آخرین اعزام برادرم جواد خانی همراه خانواده به بدرقه او رفتیم در آنجا با هم عکس می گرفتیم و شوخی می کردیم. زمانی که حرکت کاروان می خواست انجام شود مرا در آغوش گرفت و گریه می کردیم. به من گفت: هر چه می خواهی مرا نگاه کن که این دفعه آخر است. به او گفتم این چه حرفی است که می زنی؟ می خواهی من را اذیت کنی؟ گفت نه قصد آزارت را ندارم ولی حقیقت است مواظب همسر و فرزندانم باش من گریه ام بلندتر شد او مرا به یک کناری برد و گفت نمی خواهم حالا مادر از این موضوع چیزی بفهمد. بعد دوباره مرا بوسید و خداحافظی کرد و سوار بر قطار شد. حال و هوای دیگری داشت من تا به آن وقت او را آن طور ندیده بودم و به یقین رسیده بودم که حرفهایش درست است و دیگر بازگشتی ندارد. به همین خاطر دویدم به طرف قطار ولی قطار دربهایش را بسته بود و در حال حرکت بود. با خودم تکرار می کردم خدا کند پشیمان شود و از رفتن منصرف گرد. ولی کار از کار گذشت و از ایستگاه دور شد و این دیدار تبدیل به آخرین دیدار من با ایشان شد. چند سالی بعد از شهادت برادرم جواد خانی می گذشت که یک شب در خواب دیدم که در یک جاده تاریک و ظلمانی راه می روم و به خاطر پیدا نکردن مسیر خود گریه می کردم و با خدای خود می گفتم چگونه راه را پیدا کنم که ناگهان دستی بر شانه ام احساس کردم. برگشتم و برادرم جواد را دیدم و چون دیدن او برایم غیر منتظره بود جیغ کشیدم. برادرم با لبخندی به من گفت ببخشید که تو را ترساندم همدیگر را در آغوش گرفتیم . گفت اینجا چه کار می کنی؟ گفتم دنبال شما می گشتم. گفت: من که گم نشده ام من همیشه در کنارتان هستم چرا اینقدر گریه می کنید من که نمرده ام شهید شده ام و شهیدان همیشه زنده هستند. بعد دست من را گرفت و به یک مکان زیبا و دیدنی برد و در آنجا مشغول صحبت شدیم بعد از کمی گفتگو به من گفت خواهرم من همیشه در کنارت هستم هر وقت دلتنگی و کاری داشتی مرا صدا کن کمکت می کنم در همان لحظه از خواب بیدار شدم.[۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا

رده

آخرین تغییر ‏۸ خرداد ۱۴۰۰، در ‏۰۵:۱۷