تاریخ تولد : 1340/04/01
نام : سیداسماعیل محل تولد : نیشابور
نام خانوادگی : حسینی تاریخ شهادت : 1357/08/12
نام پدر : محمد مکان شهادت : درود
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :
شغل : محصل یگان خدمتی :
گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : سایر
rId6
زندگینامه
- برادر شهید سید اسماعیل حسینی در سال 1340 در شهرک درود نیشابور دیده به جهان گشود. پس از طی دوران کودکی روانه مدرسه شدند و تا سال پنجم ابتدایی ادامه تحصیل دادند. شهید اخلاق و رفتار خوبی داشت و فردی خاضع و با تقوی بودند اخلاق و برخورد او در محیط خانواده و اجتماع نمونه بود و به همگام احترام می گذاشت و برخورد خیلی مؤدبانه داشت شهید در عمران روستا و در کارهای خیر از افراد پیش قدم بود و به جامعه کمک می کرد و از رشد آگاهی والائی برخوردار بود شهید بزرگوار قبل از انقلاب در پخش اعلامیه ها در میان مردم نقش فعالی داشت و مردم را برای سرنگونی رژیم راهنمایی می کردند و آنها را در ادامه راه شهدا و پیروزی انقلاب دعوت می کردند بنا به اظهار پدر محترم شهید هنگام غروب آفتاب بود بنده جهت ادای نماز مغرب و عشاء به مسجد محل می رفتم دیدم بچه ها دارند راهپیمائی می کنند و در میان خود زمزمه می کنند که سید اسماعیل تیر خورده من به خود آمدم و گفتم نکند که فرزند من باشد رفتم به جمع تظاهرات کنندگان دیدم بله فرزندم از ناحیه پهلو گلوله خورده و خونریزی شدید دارد سریع ماشینی دیدم و به نیشابور جهت درمان آمدم در راه که به نیشابور می آمدم شهید گفت پدرم راه مرا ادامه دهید و با تمام قدرت بر علیه رژیم خونخوار قیام کنید تا پیروز شویم نحوه شهادت شهید بزرگوار این بود که شهید ساعت 5/6 بعد از ظهر 12/11/57 بود که به اتفاق دوستان راهپیمائی رفتند و بر اثر اصابت گلوله توسط شخصی به نام قریشی از ناحیه پهلو به شدت مجروح و سپس جهت درمان به نیشابور انتقال دادند که به علت رسیدگی نکردن و بی توجهی پرسنل بیمارستان و خونریزی شدید به درجه عظمای شهادت نایل گشتند . راهش پر رهرو باد .
خاطرات
- شهید حسینی در حین شدت گرفتن عملیات مشغول انجام فریضة نماز بود. به او گفتم : حسینی ما در حال عقب نشینی هستیم، نماز خودت را بشکن. اما او با اشاره به من فهماند که حاضر نیستم نمازم را بشکنم، در این هنگام گلولة خمپاره آمد و حسینی به شهادت رسید و پیکر پاکش برای مدتی در منطقه باقی ماند .
- یادم هست برای آخرین بار که سید اسماعیل را دیدم قصد داشت در تظاهرات شرکت کند سه مرتبه خداحافظی کرد وموقع رفتن دست برادر زاده اش راکه کوچک بود گرفت وگفت عمو جان این آخرین مرتبه ایست که همدیگر را میبینیم ویکبار دیگر او را بوسید وخداحافظی کرد ورفت و در همان روزبود که خبر شهادتش را به خانواده مان دادند .
- به خاطر دارم هنگام غروب آفتاب بود که من جهت ادای نماز مغرب وعشاء به طرف مسجد محل رفتم دیدم بچه ها دارند راهپیمایی می کنند و در میان خود زمزمه می کنند، جلو رفتم دیدم سید اسماعیل از ناحیه پهلو تیر خورده بود وخونریزی شدیدی داشت سریع ماشینی گرفتم وجهت درمان او را به نیشابور رساندم. در راه که به نیشابور می آمدیم پسرم گفت: پدر راه مرا ادامه دهید و با تمام قدرت علیه رژیم شاه قیام کنید. او را به بیمارستان رساندم و به علت بی توجهی پرسنل بیمارستان و شدت جراحات وارده پسرم به فیض عظیم و والای شهادت در راه خدا نائل آمد و به آرزویش رسید .
منبع سایت یاران رضا