شهید یوسف کلاه دوز

نسخهٔ تاریخ ‏۹ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۲۳:۱۵ توسط Eslah9705 (بحث | مشارکت‌ها)

(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)

زندگینامه

Photo 2018-11-30 11-36-53.jpg

خاطرات

  • تاس کباب

اوائل ازدواجمون بود و هنوز نمی تونستم خوب غذا درست کنم. یه روز تاس کباب بار گذاشتم و منتظر شدم یوسف از سرِ کار بیاد. همین که اومد رفتم سرِ قابلمه تا ناهارو بیارم ولی دیدم همه ی سیب زمینی ها له شده. خیلی ناراحت شدم. یه گوشه نشستم و زدم زیر گریه. وقتی فهمید واسه چی گریه می کنم، خنده ش گرفت و خودش رفت غذا رو آورد سر سفره. اون روز اینقدر از غذا تعریف کرد که اصلاً یادم رفت غذا خراب شده.

نیمه پنهان ماه، صفحه27

آخرین تغییر ‏۹ آذر ۱۳۹۷، در ‏۲۳:۱۵