شهید حسین بی غم تاریخ تولد :1338/07/01 تاریخ شهادت : 1360/03/08 محل شهادت : نامشخص محل آرامگاه :تهران - بهشت زهرا
زندگینامه
در مهر ماه سال 1338 در یکی از محله های جنوب شهر تهران درخانواده زحمت کش دیده به جهان گشود و دوران کودکی را با کنجکاوی و زكاوت پشت سر گذاشت تا این که پس از گذراندن دوران کودکی در یکی از دبستان های دولتی شروع به تحصیل علم نمود در دوران تحصیل سعی بر این داشت تا همیشه متکی به خود باشد و در هیچ شرایطی حرف زور را نمی پذیرفت، به تدریج به کلاس بالاتر رفت.
به درس و ورزش علاقه زیادی داشت، احترام به بزرگتر در خانواده را خیلی رعایت می کرد تا آنجايی که من خاطرم هست از دوران کودکی علاقه زیادی به هواپیما و خلبانی داشت تا این که در سال دوم متوسطه ضمن تحصیل در باشگاه هواپیمايی به رشته چتربازی روی آورد. به تدریج پس از پرش های گوناگون این دوره را با موفقیت به پایان رسانید، مقاومتش در برابر هرگونه فعالیت اجتماعی فوق العاده بود، همیشه در این فکر بود که پس از گرفتن دیپلم به نیروی هوايی برود و در رشته ي خلبانی ثبت نام نماید، تا این که موفق به اخذ دیپلم چتربازی از باشگاه، و دیپلم متوسطه از دبیرستان شد.
به خاطر علاقه ي وافر به خلباني، به محض اخذ دیپلم، به نیروی هوايی مراجعه، ولی با عدم استخدام مواجه گردید، سخت آشفته شد و دائم دم از هدف خود یعنی خلبانی می زد به ناچار چند ماهی هم صبر کرد تا شاید موفق به ورود در دانشکده افسری خلبانی شود، با توجه به این که من حسین را فوق العاده دوست داشتم و دلم نمی خواست که به او گزندی رسد همیشه به او می گفتم: خلبانی چون با حوادث زیادی مواجه می باشد و تقریباً بیشتر خلبان ها آن طور که من شنیدم پس از مدتی یا هواپیمای آنها سقوط کرده یا از طریق دیگری جان خود را از دست داده اند دلم نمی خواهد که تو هم جزء آنها باشی می دانید او در جواب من چه گفت؟ او گفت: اولاً این رشته را دوست دارم، ثانیاً مرگ حق است و این جان را خدا به ما عطا کرده و هر وقت که عمر انسان به اتمام برسد او خودش هم از ما می گیرد.
ایمان راسخی به خدا، دین و قرآن داشت، حتی المکان سعی می کرد در همه جا حق خودش را بگیرد، به زیر دستان و ضعیفان کمک می کرد، هیچ وقت بی کار نمی ماند، از بی کاری رنج می برد، همیشه سعی می کرد خود را مشغول سازد، در سه ماه تعطیل مدرسه هم کار آزاد می کرد، اکثراً بچه های محل او را نمی شناختند چون در محل زیاد رفت و آمد نمي كرد.
پس از گذشت زمانی که با عدم استخدام نیروی هوايی مواجه شد، به اداره نظام وظیفه مراجعه و جهت خدمت سربازی ثبت نام نمود، چند ماهی گذشت تا این که در آذر ماه 1358 جهت گذراندن دوره آموزشی عازم کرمان شد پس از چهار ماه موقع تقسیم افراد وظیفه، چون در چتربازی مهارت کاملی داشت به تیپ 55 هوابرد شیراز اعزام شد. بعد از حدود یک سال یعنی مورخه 1359/06/05 یک گردان از این تیپ را به اتفاق تیپی دیگر از کرمانشاه که ستون بزرگی شده بودند جهت پاک سازی منطقه بانه و سردشت به کرمانشاه اعزام نمودند که او نیز همراه آن تیپ بود در این ماموریت که حدود سه ماه به طول انجامید خاطره های زیادی از او به یادگار مانده بود، ایمانش کامل تر شده بود خیلی آرزوی شهادت می کرد، مختصری از نامه ای که در طول این سه ماه برای من نوشته بود چنین بود.
در ابتدا طی نامه ای که در تاریخ 1359/06/26 از چند کیلومتری سردشت تپه امید، تپه ای که پس از فتح آن اسمش را تپه امید گذاشته بودند به این صورت نوشته بود، داداش تا آنجايی که می توانی سعی کن به پدر و مادرم اطلاع ندهی که من به این ماموریت آمدم چون حتماً ناراحت می شوند، به آنها بگو تلفن زده ام و حالم خوب است، هر چند که به خدا تو این را بدان چون من همیشه به یاد خدا هستم او نیز نگهدار من خواهد بود، در گوشه ای دیگر نوشته بود، داداش من تو را سنگ صبور خود می دانم، حداقل باید با یکی درد و دل کنم که اگر افتخار شهادت نصیبم شد از وضع شهادتم با خبر باشد و این نامه را هم توسط یکی از خلبانان هلی کوپتری که برای ما آذوقه می آورد سپردم که وقتی به شهر آمد آن را برای تو پست کند، ضمناً آدرس هم ندارم تا تو بتوانی جواب آن را برایم بنویسی.
طی نامه دیگری که در مورخه 1359/07/03 از همان آدرس قبلی که در نامه موقعیت آدرس را کم و بیش متوجه شدم یعنی تپه امید به دستم رسید به این صورت نوشته بود، داداش امیدوارم که سلام من را از این راه دور، راهی که با خون شهدای اسلام تمام اطرافش شسته و پاک سازی شده است پذیرا باشی. ما در این مأموریت پاک سازی بین شهرستان بانه و سردشت با این منافق های داخلی و حزب های دموکرات و کومله می جنگیم تا این ضد انقلابیون و ضد اسلامی ها را از بین ببریم در ضمن تا به حال عده ي زیادی از ما زخمی و شهید شده اند، بله با این همه درگیری ها شاید واقعاً لیاقت آن را نداشتم که به درجه شهادت نائل شوم و هنوز سالم ماندم و آن هم به یاری خداست و باز هم خداوند است که نگهدار تمام مسلمین جهان است و به امید خدا به زودی زود تمام دشمنان ایران از بین خواهند رفت.
در گوشه ای دیگر از این نامه می گوید داداش زندگی پستی و بلندی دارد ولی تنها این به من ثابت شد که انسان در هر لحظه باید با خدا باشد و این را در نظر داشته باشد که این جان ناقابل از آن خداست پس چه بهتر که انسان با افتخار بمیرد و باز چه از این بهتر که این مرگ با افتخار با شهادت در راه دین و اسلام توام باشد ...
در این مأموریت همان طور که خودش می گفت حدود سه چهارم از پرسنلی که به این مأموریت رفته بودند زخمی یا به درجه رفیع شهادت نائل گشتند و فقط یک چهارم از آنها توانستند به سلامت بازگردند که بلافاصله به تیپ خودشان مراجعه نمودند و جهت استراحت به آنها یک هفته مرخصی تشویقی دادند که او به تهران آمد، از این که به مرخصی آمده بود سخت مضطرب بود دائم آرزو می کرد در جبهه بود و می جنگید تا شاید به آرزوی خودش که شهادت بود برسد پس از اتمام مرخصی به شیراز برگشت او و چند نفر دیگر از باقیمانده های گروهانشان را به کازرون جهت نگهداری و نگهبانی پادگان کازرون اعزام داشتند در آنجا مدام ناراحت بود از اینکه من با این استقامت بدنی که دارم باید در جبهه باشم و آنهائیکه مقداری ناتوانترهستند اینجا نگهبانی بدهند، خلاصه پس از مدتی که در کازرون بود همیشه با من در تماس بود، دم از نگرانی می زد و می خواست به جبهه برود، آنها حدود شش نفر بودند و پس از مدتی کاری کردند که منتقلشان کردند به شیراز و از آنجا هم گروهانی عازم به جبهه سوسنگرد ده مالکیه بود به سوسنگرد رفتند پس از آن اظهار رضایت می کرد و می گفت جای ما خوب است و به آرزوی در جبهه جنگیدن هم رسیدم هر چند وقت یکبار می آمد اهواز و از آنجا تلفنی با من تماس می گرفت. اوایل خرداد ماه سال 1360 بود چند روز قبل از اینکه به شهادت برسد یعنی همان موقعی که در سوسنگرد تپه الله اکبر را فتح کردند به من تلفن زد و پس از احوالپرسی گفت داداش شنیدی تپه الله اکبر را گرفتیم، پدرشون را درآوردیم و همینطور پیش می رویم تا تمام این از خدا بی خبرها را به هلاکت برسانیم خلاصه این آخرین تماسی بود که با من داشت تا اینکه در روز پنجشنبه هفت خرداد ماه 1360 ساعت 11 صبح در سوسنگرد در اثر ترکش خمپاره جراحت زیادی از ناحیه سر و کمر و پا دیده بود که او را منتقل به بیمارستان اهواز و پس از چند ساعت به علت اینکه در بیمارستان مقدورات وجود نداشت با هواپیما به شیراز بیمارستان سعدی منتقل کردند، در بیمارستان سعدی ساعت 8 صبح 1360/3/8 به ملکوت اعلاء پیوست و به آرزوی دیرینه اش که شهادت در راه اسلام بود رسید و پس از نقل و انتقال از شیراز به تهران درروز دوشنبه مورخه 1360/3/11 مصادف با مبعث حضرت رسول اکرم (ص) به خاک سپرده شد، یاد آور می شوم درآن زمانی که ما شیراز رفته بودیم تا جسدش را تحویل بگیریم برادران زحمتکش بنیاد شهید شیرازمی گفتند، شب آخری که این شهید به حالت اغمی در بیمارستان بود تا صبح فریاد می زد، مادر، مادر، فرمانده دستور بده، بچه ها حمله کنید، و این آخرین کلماتی بود که به زبان آورده بود، که می توانم متذکر شوم این سخنان حاکی از ایمان قوی و هدف مقدس و راسخ او بود. تا باشد انشاالله ما هم ادامه دهندۀ راه آن شهید و شهیدان گلگون کفن راه آزادی و اسلام باشیم، آمین، یادش گرامی باد.[۱]