شهید سید جعفر حسینی فیاض

نسخهٔ تاریخ ‏۱۸ بهمن ۱۳۹۷، ساعت ۰۱:۴۳ توسط Mehtari9705 (بحث | مشارکت‌ها)

(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)

تاریخ تولد : 1343/01/01 نام : سیدجعفر محل تولد : مشهد نام خانوادگی : حسینی‌فیاض‌ تاریخ شهادت : 1361/02/20 نام پدر : سیدحسین‌ مکان شهادت : شلمچه تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : پاسدار یگان خدمتی : گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌ گلزار : بهشت‌رضا


خاطرات

• فرزندم سیدجعفر بسیار شوخ طبع و مهربان بود قبل از اینکه به جبهه برود یک بخارپز برای من خریده بود و به شوخی گفته بود غذا در این وسیله نمی سوزد . اولین ماه رمضان بود که بعد از شهادتش می خواستم غذا درست کنم . طبق رسوم همه ساله شب اول ماه رمضان من آبگوشت درست می کردم . یاد شهیدم بخارپز را روی گاز گذاشتم و گوشت و آب و مخلفات را به آن افزودم و زیر آن را روشن کردم و به امید گفته ی جعفر که غذا در آن نمی سوزد رفتم خوابیدم . در عالم خواب دیدم شخصی کنار گوشم صدای صوت دیزی مثل هِشت هِشت در می آورد . بلند شدم خانه ها را گشتم دیدم همه خوابند . رفتم خوابیدم . دوباره باز همان صدای هِشت هِشت کنار گوشم بلند شد. سریع خودم را توی حیاط رساندم دیدم هیچ خبری نیست . مرتبه سوم که خوابیدم باز هم با صدای هِشت هِشت بلند شدم . گفتم حتما شیطان این شب اول ماه مبارک رمضان به جلد ما رفته . ناگهان به فکر آشپزخانه افتادم رفتم دیدم آب غذاها تمام شده و نزدیک است غذاها بسوزد . سریع مقداری آب به آنها اضافه کردم و فاتحه ای برای جعفرمان خواندم که نگذاشت غذا در بخارپز بسوزد. آن وقت به یاد شوخ طبعی های او افتادم که گفته بود غذا داخل بخارپز نمی سوزد. • فرزندانم مهدی و جعفر بعد از شهادت کاظم اسلحه ی او را برداشتند و به صف رزمندگان اسلام پیوستند . هر دو در عملیات آزاد سازی شلمچه شرکت داشتند . مهدی بعد از برگشت از عملیات برایم تعریف کرد و گفت مادر جان من در گردان اول که وارد عملیات شد شرکت داشتم بعد از مقداری پیشروی از ناحیه پا به شدت زخمی شدم . نمی توانستم راه بروم . به عقب برگشتم . در بین راه برادرم جعفر را دیدم مرا به پشت خود سوار کرد که ببرد . پشت خط یک وقت دیدم که جعفر شکل دیگری دارد . بسیار خوشکل و نورانی است . با خود گفتم خدایا چرا این داداش ما این قدر خوشکل و نورانی رفته . پرسیدم : جعفرجان تو چه کار کرده ای که این قدر خوشکل رفته اید ؟ گفت نمی دانم فقط این را می دانم که برادر دیگرمان سیدکاظم در عالم خواب مرا به پیش خود خواند . مرا به اورژانس رساند و خودش بعد از بوسیدن من به خط برگشت و داخلی مثلثی ها مفقود شد . • من از سابق 15 هر ماه را روزه می گرفتم . بعد از شهادت فرزندانم کاظم و جعفر نیز این کارم را ترک نکردم. یک شب که 15 ماه بود می خواستم روزه بگیرم ساعت دو و نیم از خواب بیدار شدم . رفتم آشپزخانه که چایی درست کنم و سحری بخورم . وارد آشپزخانه که شدم دیدم بوی گلاب خیلی خوش بو می آید که تا کنون در دنیا من این چنین بویی ندیده بودم . رفتم توی حیاط هیچ چیز ندیدم . خانه ها را رفتم دیدم همه خوابند. خدایا این بوی خوش از کجاست؟ دوباره وارد آشپزخانه شدم سیدجعفر و سیدکاظم شهید را دیدم که می خندند و ناگهان غایب شدند. • همرزمان فرزندم گفته بودند او مجروح شده و موقع عقب نشینی بین نیروهای خودی و دشمن گیر افتاده . شب های بلند زمستان تا صبح با خودم فکر می کردم که فرزندم چه شد ؟ او از سرما و تشنگی حتماٌ تلف شده ؟ خیلی غُصّه می خوردم . یک شب خواب دیدم مثلاً ساعت 2 نیمه شب در می زنند . درب را باز کردم فرزندم سیدجعفر را دیدم . حال و احوال کردیم و نشستیم صحبت کردند . پیراهنش را درآورد و گفت : ببینید هیچ کار نیستم می روید پیش مردها و می گویید تیر به سینه اش خورده گفت نگاه کنید هیچ جای بدنم عیب و نقص ندارد. گفتم : ماشاءا... خوب هستیند که سالمید . پرسیدم : الان کجا هستید ؟ گفت : لب دریا هستیم . ما را گروه گروه می برند دریا . گفتم : همین شب . گفت : مادر ما شب و روز نداریم . برای شهداء همیشه روز است . سپس ادامه داد مادرجان الان ساعت 3 است ما یک ساعت با هم صحبت کردیم . من همیشه با شما هستم . دیدید که سالم هستم حالا بلند شوید نماز صبح تان را بخوانید دارند اذان می گویند. از خواب بلند شدم دیدم اذان می گویند . وزنم به اندازه یک گنجشک بود . از خوشحالی می پریدم . دلم به حال آمده بود تا سه روز از خوشحالی به خال خودم نبودم و همیشه این جمله ی فرزندم که گفت : فرزندت را برای خدا دادی پس اصلاً به فکرش نباش و گله نکن در ذهنم تداعی می شد. منبع سایت یاران رضا http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7291

آخرین تغییر ‏۱۸ بهمن ۱۳۹۷، در ‏۰۱:۴۳