شهید محمد پیر حسینی

شهید محمد پیرحسینی

تاریخ تولد :1341/06/12

تاریخ شهادت : 1363/04/16

محل شهادت : نامشخص

محل آرامگاه :تهران - بهشت زهرا

زندگی نامه

بسمه تعالی زندگینامه شهید خداوندا تو بالاتر و برتر از جا و مکانی. بزرگی تو را در دهان کوچک و بی ارزش خود نمی توانم جای دهم، فقط این را می دانم دوست می دارمت. دوست می دارم که کسانی که برای تو و نه برای بهشت تو قدم بر می دارند بیشتر پذیرا می شوی. اگر نمی توانم به طور صحیح و کامل ادای مطلب کنم و از شما و از روح برادر شهیدم پوزش می طلبم. باید به حدود پانزده سال پیش برگردم. شاید باور نکنید که هرگز فراموش نمی کنم خلوص شرکت وی را در عاشورای حسینی در زمانی که کفر سایه خود را بر سر همه افکنده بود، برادرم نمی خواست در خود دسته های عزادار شرکت کند تا همه اهل محل او را ببیند و به قول معروف شناخته شود، همیشه در پشت تکیه آرام و خاموش خدمت می کرد و با اینکه به جرات می توانم بگویم بیشتر از همه کمک می کرد هیچ چشم داشتی هم نداشت، وقتی مردم برای تبرک نذری برای گرفتن غذا می رفتند ما هم منتظر بودیم که برادرم به خاطر کاری در تکیه دارد احتمالا مقداری نذری هم بیاورد ولی همیشه در انتهای روز با دست خالی برمی گشت و وقتی با اعتراض من رو به رو می شد، می گفت رویم نمی شود و درست نیست. انتظار زیادی داشته باشیم بگذارید که دیگران سهم خود را از نذری عاشورا ببرند. ای سالار شهیدان چقدر زیبا، یاران صدیقت را گلچین می کنی نه در ایام محرم بلکه در تمامی دوران زندگی کوتاهش آرام و متین بود به طوریکه تمامی فامیل و اهالی کوچه او را دوست داشتند، پدرم همیشه نگران بود وقتی که او به سن بلوغ برسد، همچون دیگر جوانان برسد کوچه ها ایستاده و بیشتر اوقاتش را به بطالت بگذراند اما بر عکس چنین مسئله پیش نیامده و اهالی محل از نجابت وی و پاکی چشم او برایمان صحبت می کردند مثالی برایتان بیاورم، وسیله نقلیه او یک موتور بود که کمی صدا داشت و با آن رفت و آمد می کرد. گویا یکی از همسایه های روبه رو به وی گفته بود که حجت جان موتورت صدا می دهد، و چند وقت بعد همان آقا به پدرم گفته بود که از آن به بعد حجت را می دیده که سرکوچه موتور را خاموش کرده و با پای پیاده آن را به پارکینگ منزل می آورد. شاید از این دست خاطرات کوچک و بزرگ بسیار باشد و من دلم بخواهد تمام آن ها را بنویسم البته می ترسم از حوصله و وقت شما خارج باشد. اما شما خوب می دانید که این نکات زیر در کنار یکدیگر نوح بزرگی را به وجود می آورند تا لیاقت شهادت را برای فرد به وجود آورند. وقتی تصمیم به رفتن به جبهه را گرفت پدرم در حدود بر آمد که وی را که تنها فرزند ذکورش بود معاف کند و دست به دامن اطرافیان شود. اما برادرم به او گرفت، من دلم نمی خواهد شما به خاطر من رو به کسی بیاوری و خود را به زحمت بیاندازی من دلم می خواهد بروم شما اجازه بدهید بروم، و پدرم که دید وی مصمم است، دیگر چیزی نگفت. وی روحیه ای فداکار داشت و به خاطر داشتن همین روحیه در میان دوستانش محبوب بود، با اینکه دوره ای بود که جوان ها خیلی به سر و قیافه ی خود می رسند و به اصطلاح تمام اوقاتشان صرف رسیدن به تیپ می شود اما او این طور نبود، همیشه ما او را به یک فرم میدیدم ساده و تمیز من و برادرم یکسال تفاوت سنی داشتیم اما دو خواهر کوچکمان با ما تفاوت سنی داشتیم اما دو خواهر کوچکمان با ما تفاوت سنی زیادی داشتند آنقدر که وقتی برادرم از در می آمد آنها خوشحال می شدند از دیدن من خوشحال نمی شدند، خیلی مهربان بود و قسمتی از وقت خود را در منزل صرف بازی و سرگرم کردن آن ها می کرد آن ها از بودن او در منزل لذت می بردند و دعا می کردند که حجت همیشه در خانه بماند، البته این را ننوشتم که پدر و مادرم به خاطر دلایلی از یکدیگر متارکه کردند و من و برادرم دارای نا مادری مهربان و دلسوز بودیم که خدا می داند چقدر او از ما و ما از او چقدر راضی بودیم خیلی برادرم را دوست داشت به طوریکه وقتی به خدمت رفت و به مرخصی می آمد مادرم به خانه ی من که آن موقع ازدواج کرده بودم سر نمی زد. وقتی از او گله می کردم پاسخ می دادند که حجت از جبهه آمده باید بیشتر به او برسم، او هم جواب این مهربانی را به گونه ای دیگر می داد مادرم می گوید گاهی از مواقع ساعت 1 یا 2 نیمه شب از جبهه می رسید و با اینکه خستگی راه را بر تن داشت ساعت 4 و 5 بعد از خواب بر می خاست و برای خرید نان می رفت و وقتی مادرم می گفت حجت جان من می رفتم شما چرا اینکار را کردی می گفت، دلم نمی خواهد وقتی من هستم نگرانی نان را داشته باشی و نمی خواهم با بودن من به نانوایی بروی، و تا وقتی مرخصی بود مادرم کمتر مشکل خرید روزانه را داشت. یک روز که به خانه پدرم رفتم رگبار شدیدی شده بود و اگر چند لحظه بیرون از منزل می ماندی کاملا خیس می شدی. چند دقیقه بعد از رگبار برادرم از راه رسید و دیدیم که 5 کیلو گوجه فرنگی خریده بود. البته باید اضافه کنم زمانی بود که گوجه فرنگی بیش از حد گران بود وقتی پرسیدیم حجت جان این همه گوجه به این گرانی می خواهیم چه کنیم گفت: دیدم که پیرمردی اینها را روی چرخ می فروشد و فقط مهین مقدار گوجه روی سینی اش مانده بود. این بود که فکر کردم بگذار خیس نشود. پیر هم که هست، همه را بخرم که زودتر به خانه برود و زیر باران نماند. وقتی که می آمد از جبهه برایمان حرف می زد وقتی دقت می کنم می بینم خاطرات جبهه رزمنده گان یکسان است از بوی خوشی که در جبهه است از صفا و صمیمیت آنها در کنار یکدیگر، از صفوف نماز جماعت، از غذای ساده اما دلچسب جبهه. همه و همه همان است که بارها و بارها از زبان خود بچه های جبهه و یا اطرافیان آن ها شنیده ایم معمولا در خاطراتش کمتر از خود حرف می زد و بیشتر از دوستانش می گفت و اینکه چه کارهایی انجام داده اند. تصور می کنم عدم روحیه خود خواهی در او باعث این عمل می شد. در جبهه مسئولیت مینی کامیونت بر عهده وی بود و از آنجاییکه به تمیزی و نظافت اهمیت می داد در سفر آخر رنگی تهیه کرده بود تا روی قسمت های وسیله ی در دستش بزند تا از بین نرود و ضرری متوجه ابزارآلات جنگی جمهوری اسلامی نشود. که البته ناموفق بود باید متذکر شود در ناحیه پا دارای ناراحتی بود و از طرف اطبا ارتش نامه ای به وی دادند مبنی بر اینکه این شخص نباید در واحد ؟؟؟؟ خدمت کند اما او از نشان دادن این نامه به مسئولین خودداری کرد تا بتواند به جبهه برود البته وقتی نزد پزشک می رفت. با وجود درد شدید در ناحیه پا از ابراز درد هم خودداری کرده بود. شلمچه شاهد چه رشادت ها و مهارت ها که نبوده چه جان های پاکی را و چه خون های جوشانی را که به خود ندیده، روزی که به شهادت رسید گویا بیسیمی را که غنیمت جنگی بوده تعمیر کرده و آشغال های آن را که در یک پتو بوده بیرون از سنگر برده و تکان بدهد تا تمیز شود. گویا یک خمپاره در نزدیکی اش به زمین خورده و سبب شهادت وی شده، وقتی پیکر بی جانش را به ما دادند بر لب ها تبسمی داشت که حاکی از رضایت باطنی به نظر می رسید، هم رزمانش در تمام مدت عزاداری به ما دلداری می دادند و از خوبی های او برایمان می گفتند تا اینکه تسلی خاطرمان باشد. اما منکه در آن روزها تمام چشمم چهره او و گوشم پر از صحبت های او بود، درست نمی دیدم و درست نمی شنیدم روز دوم مادر بزرگم خواب دید که جنازه وی را به شهر مشهد برده اند بعدها مطلع شدیم چون در لشکر 77 خراسان خدمت می کرده ابتدا پیکرش را به مشهد و سپس به تهران آورده اند. *من در نگارش مهارتی ندارم خیلی چیزهای بهتر و بالاتر که ننوشته ام و همه عیب و ایراد من است، نه کمبود و نقصان در این شهید عزیز.

منبع:سایت شهدای ارتش http://ajashohada.ir/Home/Martyrdetails/5751

آخرین تغییر ‏۲۹ بهمن ۱۳۹۷، در ‏۱۳:۱۷