شهید تقی خلیل آبادی

تقی خلیل آبادی
Taghi-khaliliabadi.jpg
ملیت پرچم ایران.png ایرانی
دین و مذهب مسلمان، شیعه
تولد 1347/03/01
شهادت 1367/04/31


شهید تقی خلیل آبادی تاریخ تولد :1347/03/01 تاریخ شهادت : 1367/04/31 محل شهادت : نامشخص محل آرامگاه : نامشخص


زندگی نامه

شهید تقی خلیل آبادی در اولین روز ازخرداد ماه سال 1347 درشهرستان اردبیل دیده به جهان گشود. پدرش جمشید خلیل آبادی با سواد اول راهنمائی به شغل تعلیم رانندگی مشغول بود ومادرش جمیله بابایی فردی بی سواد ودرخانه به تربیت فرزندان مشغول بود.

پس از ماهها انتظاربالاخره تقی به دنیا آمد پس از بدنیا آمدن او موعد نام گذاری او شد یکی از خویشاوندان که درآن زمان بزرگترما به حساب می امد اسم او را توگوشش خواند وی چون اهل مسجد وهیئت بود بخاطر همین اسم شهید را وی توگوشش صدا زد.

وضعیت مالی خانواده شهید درزمان تولد وپیش از آن خوب نبود. بنا به گفته مادرش درآن زمان مادربه همراه دخترهایش درخانه به فرش بافی مشغول بودند وبا پول آن زندگی روزمره خود را می گذراندیم ولی با این همه به زندگی امیدواربودیم بدلیل مشکل مالی که درآن زمان داشتیم نتوانستیم شهید را به مهد کودک یا جاهای آموزشی دیگربفرستیم.

بخاطراینکه او اولین پسر خانواده بود وپس از سه تا دختر خدا وی را به ما داده بود بنابراین خیلی برایمان عزیز بود وخواهرانش بیشترازما او رادوست داشتند ونمی گذاشتند تا ازجلوی چشمانش دوربشود بیشتر اورادرخانه دربغل خودشان نگه می داشتند و به اوداستان می گفتند اواینقدر به خواهرانش علاقه بسته بود که اگرگاهی ازخانه بیرون میرفت زود به خانه برمی گشت بعضی وقتها موقعی که صدای بچه های هم سن وسال خودش را ازکوچه می شنید میرفت ودرکوچه با آنها بازی میکرد وزود برمی گشت واگرکمی دیرمیکرد یکی ازخواهرانش میرفت واو را صدا میزد او رابه خانه می آورد وقتی به خانه می آمد به مادرمی گفت که آغوش خود را بازکن که من میخواهم به آغوش گرم مادربیایم تا درآنجا خودم را گرم کنم مادراو را به آغوش میکشید وبه سروصورت او بوسه میزد وبه او داستان می گفت ودرآن موقع او به خواب عمیق میرفت ومی خوابید.

وقتی تقی 6ساله بود وضعیت مالی ما نسبت به گذشته کمی فرق کرده بود ما درآن سالها بیشتر ازپیش تلاش می کردیم تا وضع زندگی مان را بهبود ببخشیم.ازهمان اول درآن خانه ای که شهید به دنیا آمده بود ساکن بودیم وتا همین الان درآنجا زندگی می کنیم. با آغازهفت سالگی وقتی موعد مدرسه رفتن شد روزاول مادراورا آماده رفتن به مدرسه کرد وپدرش دست او را گرفته وبه مدرسه برد اورا دردبستان آموزگارمحله علی آباد ثبت نام نمودیم بعد از شروع به درس خواندن او سعی می کرد که خوب درس بخواند احیانا" اگرمشکلی داشت ازخواهران بزرگترازخودش کمک می گرفت.

تقی دراین سنین رابطه ی خوبی با بچه ها داشت وبیشتر با بچه های همسایه بازی میکرد درآن زمان اوقات فراغت خود را بیشتربا بازی فوتبال سپری میکرد.

پدرش درادامه می گوید که وقتی سوم ابتدائی را می خواند به او قول داده بودم که اگر ازسوم قبول بشود وبه کلاس چهارم برود به او رانندگی یاد خواهم داد او هم قبول شد ومن او را با خودم میبردم بیرون ازشهر دریک جای خلوت به او رانندگی یاد میدادم او بخاطر اینکه قدش کوتاه بود ازپایین فرمان به جلو نگاه می کرد وماشین را به جلو هدایت می کرد.

با شروع دوران نوجوانی ما همچنان درخانه قبلی ساکن بودیم پدرش شغل خود را تغییر داده بود ودرآن زمان آموزشگاه تعلیم رانندگی بازکرده بود. دوران راهنمائی را درمدرسه دکتراعیادی آغاز نمود ولی فقط تااول راهنمائی درس خواند پس ازآن ترک تحصیل نمود وبه کار دردندانپزشکی پرداخت درهمان یک سال راهنمایی نیز دردرسش خوب بود وقتی او نوجوان شد واخلاق ورفتارش خیلی تغییر کرد.

دراین ایام بیشتراوقات فراغت خود را با دوستانش سپری می کرد با آنها به مسجد می رفت ودرزمینه فعالیتهای مذهبی تلاش می کرد وبعضی وقتها نیز فوتبال بازی می کرد وبعضی وقتها نیزبا دوستانش به بیرون ازشهر میرفتند.دراین دوران روابطش با خانواده بسیار خوب وپسندیده بود وبیشتر به مادرش درکارهای خانه کمک می کرد ودرزمینه مالی نیز به پدرش کمک می کرد یعنی پولی که از کارکردن دردندانپزشکی بدست می آورد به پدرش می داد.

با همسایگان وخویشاوندان نیز رابطه خوبی داشت ونظر همه آنها درمورد وی مثبت بود. دراین دوران شهید با هم کلاسی خود که نامش خوش روز بود دوست صمیمی بود وبیشتر با او هرکاری انجام میداد ودرهرکاری با اومشورت می کرد.

شهید بیشترازهمه به پدرومادرش احترام می گذاشت وحرمت میهمانان وهمسایگان را هم حفظ می کرد.زمانی که نوجوان بود با پسرعمویش وبچه های همسایه ها به تظاهرات می رفتند وبا سردادن شعارمرگ برشاه ازامام حمایت بکنند.

بالاخره بعد ا ز گذراندن دوران نوجوانی وقتی پا به سن جوانی گذاشت تصمیم گرفت که به خدمت سربازی برود بنابراین به خدمت رفت درآن موقع با هم دوره ای های خود دوست صمیمی بود که ماآنها را نمی شناختیم. درآن زمان وقتی که وقت فراغت گیرمی آورد به مسجد می رفت ودرکارهای مسجد به کارکنان مسجد کمک می کرد وبعضی وقتها نیز ورزش میکرد.موقعی که با مشکلی برخورد می کرد با مادرش مشورت میکرد. بزرگترین آرزویش تشکیل خانواده بود. دوست داشت درآینده یک پزشک بشود وبه همشهریهای خودش خدمت کند. موقعی که می خواست به جبهه اعزام شود من (پدر) ناراحت شدم به من گفت که پدر ناراحت نشو من صدام را خودم خواهم کشت بعد خواهرانش ومادرش او ر ابردند وراهی اش کردند. ورفت. نظرش درمورد جنگ این بود که باید ازاسلام دفاع کرد ونگذاشت که دشمن وارد کشور بشود.

همیشه این را می گفت که این همه ازجوانان ما شهید می شود آنها که کمتر ازما نیستند ما هم باید برویم وازدین ومملکت خود دفاع بکنیم بنابراین به فکر جبهه رفتن افتاد.

درزمان جنگ به عنوان یک سرباز وظیفه به نظام خدمت می کرد.موقع رفتن به جبهه به خواهرانش گفت که خواهران من اگرمن به شهادت رسیدم شما ناراحت نشوید. فقط نگذارید که دشمنان اسلام شاد بشوند. همه همسایه ها ودوستان وآشنایان ازشنیدن خبرشهادت وی ناراحت شدند وخیلی متأثر گشتند.

پسرعمویش نیز شهید شده بود هرموقع تقی به مرخصی می آمد می گفت که من انتقام پسرعمویم را می گیرم واینطوری به پدرومادراوتسکین می داد.

مادرش درادامه سخنانش همچنین می گوید درآن زمان که درآن زمان که پسرم حدود 17 یا 18 سال داشت با دندانپزشکی درمحله، به عنوان همیاردندانپزشک کارمیکردند. یکروزبه ایشان گفتم که پسرم من امروز خیلی خسته ام تو باید امروز نان خانه را از نانوایی محله بگیری وبعد به سرکاربروی.

تقی صبح زود بیدار شد وطبق خواسته من به نانوایی رفت تا سریع نان را تهیه کرد. وبه سر کار برود. نیم ساعتی گذشته بود که درخانه زده شد. پریشان ازخانه پریدم تا ببینم چه کسی صبح زود درمی زند دررا باز کردم ودیدم که دو مامور تقی راگرفته اند واحساس میکنند که ایشان سرباز فراری است ازمن شناسنامه ایشان را خواستند تا بررسی کنند که به سن تکلیف (خدمت سربازی) رسیده یانه؟ من هم شناسنامه او را به ماموران دادم وبررسی کردند وبعد ازعذرخواهی ایشان را آزاد کردند.

پدرش درادامه می گوید یک روز ازروزها که تقی حدود یازده سال سن داشت جهت آموزش رانندگی (دردفترکارخودم) ایشان را به آموزشگاه بردم وتقی توان رانندگی رانداشت ولی من به دلیل علاقه شدید به ایشان اصرارداشتم که او یاد بگیرد.

چندین باربه جلو وعقب ماشین را حرکت داد وحتی آن را خاموش کرد.

دردفعات بعدی مسیر حرکت خودمان را به یک میدان درخیابان تغییردادم تقی توانست میدان را دو باردوربزند ولی دربارسوم ماموران شهربانی، ماشین را نگه داشتند مامورین بدلیل اینکه من به یک پسربچه 11 ساله آموزش می دادم ازمن کارت ومشخصات گرفتند ومن را برای فردا به شهربانی احضارکردند.

زمانی که انقلاب بود وشهربانی را گرفتند اینها ازترس نتوانستند برای تظاهرات ازخانه بیرون بروند بعضی ما هم که تظاهرات می کردند مأموران آنها را با تیرمی زدند ومی کشتند تقریبا" یک روز عصر بود که صدای تیراندازی به گوش رسید تقی با خواهرانش رفت بالای پشت بام تا درآنجا نگاه بکنند ودران موقع مأموران اینها رادیده بودند وبه طرف اینها تیراندازی کرده بودند یکی ازتیرها ازکنارگوش من (پدر) رد شد بعدعمویش رفت بالاپشت بام وبا عصبانیت آنها را پایین آورد وبه آنها گفت که آخرین بارتان باشد که ازاین کارها می کنید.

بازاززبان پدرش درسال 1367/05/05 آمدند وبه من گفتند که فرزند شما شهید شده من خیلی ناراحت شدم ازآنها پرسیدم که جسد پسر من کجاست گفتند که معلوم نیست فقط این را می دانیم که شهید شده بعد ازچند روزی به من گفتند که جسد پسرشما درسردخانه ای درتهران است من رفتم تهران ودیدم که این جسد پسرمن نیست ازآن موقع تاحالا هیچ خبری از پسرم نشده وما همیشه چشم به راهیم که اومی آید.

من (پدر) تقریبا" پنج یا شش سال پیش خیلی ناراحت بودم که چرا حتی جسد پسرم هم پیدا نشده است. یک روز درهنگام رازو نیاز با خدا، ازایشان خواستم (دعا کردم) که اگرپسرمن زنده است امشب بیاید به خوابم.

شام خوردم وبه خاطر اینکه خیلی هم ناراحت بودم به همسرم گفتم من می خواهم زود بخوابم. خیلی وقت نبود که به خواب رفته بودم، یک دفعه دیدم که پسرم به خانه آمد با یک لباس سفید وتازه وتمیز. وروبروی من ایستاده وبه من می گوید که پدرجان این همه ناراحتی برای چیست؟

من درهمه جا شما را دوست دارم وخواهم داشت.از من پرسید که مادرم کجاست گفتم که اینجاست. خواستم سریع بیدارشده واو را بغل کنم ناگهان دیدم که این رویایی بیش نیست. همه ازصدای بلند من وگریه من بیدار شدند.

رویای خودم را به همه بازگو کردم ولی این بازگوئی اثربدی روی افکارمادرش گذاشت وازآن روز به بعد دچار فراموشی شده است.

شهید تقی خلیل آبادی درقصر شیرین به شهادت رسیده است ازنحوه شهادت وکیفیت شهادت او هیچ کس اطلاعی ندارد چون وی مفقودالاثرمی باشد خبرشهادت او را درتاریخ 1367/05/05 اطلاع دادند.[۱]


پانویس

  1. سایت شهدای ارتش
آخرین تغییر ‏۶ مهر ۱۳۹۸، در ‏۱۸:۰۰