تاریخ تولد : 1346/04/02 نام : رجبعلی محل تولد : قوچان نام خانوادگی : چمنی تاریخ شهادت : 1361/08/02 نام پدر : غلامرضا مکان شهادت : تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده گلزار : باغبهشت
خاطرات
به خاطر دارم یک روز با دوستم رجبعلی چمنی در کوچه راه می رفتیم . یکی از بچه های محلمان در حال بی احترامی کردن به حضرت امام خمینی (ره) بود و به محض اینکه ایشان این حرفها را شنید به آن فرد تذکر داد و خیلی ناراحت شد به طوریکه اشک از چشمانش جاری شد و شروع به گریه کردن کرد و به خانه رفت،واز آن روز دیگر با آن فرد صحبت نمی کرد . ایشان تحمل توهین به امام (ره) و دیگر شخصیتهای محبوب جامعه را نداشت. یک روز که به همراه اعضای خانواده در حال خوردن ناهار بودیم . وقتی که برادرم رجبعلی از سر سفره بلند شد ناگهان کاغذی از جیبش افتاد ، من کاغذ را برداشتم وخواندم و آن را به ایشان دادم . گفتم :مواظب خودت باش.خواهر و مادرم کنجکاو شدند و گفتند :که در آن برگه چه چیزی نوشته شده است.ایشان نامه را از جیبش در آورد و با صدای بلند خواند : به نام خداوند تبارک و تعالی ، چمنی اگر دست از این کارهایت بر نداری و کتابخانه ات را تعطیل نکنی منتظر عواقب آن باش.سازمان مجاهدین خلق ایران.وقتی نامه را خواند مادرم ناراحت شد و گفت : رجبعلی ، دیگر نمی خواهد به کتابخانه ات بروی چون امکان دارد بلایی سرت بیاورند و شروع کرد به گریه کردن ، گفت : تو آخر ما را داغدار می کنی ، داغ پدرت برایم بس بود از تو خواهش می کنم کتابخانه ات را تعطیل کنی.ایشان با خنده گفت : نه مادرجان آنها هیچ کاری نمی توانند بکنند ، چون این چندمین نامه ای است که برایم فرستاده اند و هیچ غلطی نمی توانند بکنند.مادرم کمی آرام شد.به ایشات گفتم : حالا چه کار می کنی؟ گفت : مثل بقیه روزهای پیش فردا به کتابخانه می روم و همراه خودم هم یک تفنگ می برم.روز بعد کتابخانه اش را باز کرد و به کارش ادامه داد و کسی هم نتوانست جلویش را بگیرد. یک شب که به هرماه دوستم رجب علی چمنی در زیر تیر برق نشسته بودیم. ناگهان فردی از جلوی ما عبور کرد. ایشان بلند شد و جلوی آن فرد را گرفت و گفت : چرا این کارها را انجام می دهی؟ فکر می کنم قبلا او را می شناخت خلاصه کار به جرو بحث کشید. و ایشان هم جیبهای آن فرد را نگاه کرد و عکس شاه خائن را از جیبش بیرون آورد. آن فرد گفت این عکس را برای موارد ضروری در جیبم نگه داشته ام. ایشان گفت: یک سرباز واقعی سربازی است که از هیچ کس به جز خداوند تعالی نترسد و بدین ترتیب آن فرد دیگر به جمع شاه دوستان نرفت و انقلابی شد. یک دفعه که به همراه دوستم رجب علی چمنی برای انجام مسابقات قهرمانی کشتی استان خراسان به مشهد رفته بودیم. یکی از بچه های تیم به نام مسلم شهبازی با دوستم رجب علی قهر کرده بود. و هر موقع که از درب باشگاه می خواستند خارج یا وارد شوند اصلاً به هم اعتنایی نمی کردند. این مسئله چند بار تکرار شد. تا اینکه یک روز آقای چمنی و شهبازی روبروی هم خودردند و ایشان طاقت نیاورد و دستش را دراز کرد و دست مسلم شهبازی را گرفت و گفت: من که با شما قهر نیستم درست نیست دو تا همشری با همدیگر قهر باشند. همدیگر را در آغوش گرفتند و بوسیدند و آشتی کردند. به خاطر دارم در یکی از خانه های نزدیک آتش نشانی قدیم قوچان گروهی از منافقین فعالیت داشتند و کسی جرات مقابله با آنها را نداشت. ولی دوستم رجب علی چمنی به همراه دوستانش وارد عمل شدند و با همکاری سپاه محل را محاصره کردند و با انداختن گاز اشک آور در میان حیاط خانه توانستند. منافقین را دستگیر و گروهی را هم به هلاکت برسانند. با اینکه چند تا از دوستانش زخمی شدند ولی باند آنها را متلاشی و منهدم کردند. که کار بسیار بزرگی بود و همه از شجاعت و دلیری ایشان متعجب شده بودند. آخرین باری که دوستم رجب علی چمنی را قبل شهادتشان دیدم در مغازه ی قصابی بود در آن زمان من در مغازه ی قصابی کار می کردم. که ایشان به دیدن من آمد و گفت: قربان علی جان با من کاری نداری مرا حلال کن می خواهم به جبهه بروم من هم با ایشان خداحافظی کردم. خیلی عجله داشت تا سریعاً خودش را به محل اعزام برساند و از بقیه ی رزمنده ها عقب نماند. شوق و علاقه ی خاصی داشت نسبت به جبهه و جنگ وقتی به جبهه رفت دیگر بر نگشت و این آخرین دیداری بود که من با ایشان داشتم چون به درجه ی رفیع شهادت نائل آمد. در اوایل انقلاب بود و گروههای مخالف در شهر قوچان برای خودشان برو بیایی داشتند یک روز منافقین مسلح به خیابان آمده بودند و در حالی که به همراه خود اسلحه های کلاش و غیره داشتند علیه انقلاب شعار می دادند و با تیراندازی که انجام می دادند باعث رعب و وحشت مردم شده بودند. ناگهان دوستم رجب علی چمنی را دیدم که به همراه چند تا از دوستانش وارد عمل شوند و منافقین هم با دیدن آنها جلوی یک تاکسی را نگه داشتند و راننده اش را مورد ضرب و شتم قرار دادند و سوار تاکسی شدند و فرار کردند. ایشان هم آنها را تعقیب می کند و محلشان را پیدا می کند و به سپاه اعلام می کند و سپاه هم آنها را محاصره و دستگیر می کند.[۱]