شهید عباس کریمی

نسخهٔ تاریخ ‏۵ آذر ۱۳۹۳، ساعت ۰۹:۵۴ توسط Razavi sw (بحث | مشارکت‌ها)

(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)
شهيد عباس کریمی

زندگینامه

روستای قهرود از توابع شهرستان کاشان در سال 1336 پذیرای کودکی شد که پدرش جهت سالم ماندن او به آستان با کرامت حضرت عباس نذر کرد و مادر، اسم او را عباس نهاد. او در محیط ساده و باصفای روستا و جو مذهبی خانواده رشد کرد.

پس از اتمام تحصیلات ابتدایی در زادگاهش برای ادامه تحصیل راهی تهران شد. در آغاز سال سوم دبیرستان مجدداً به کاشان بازگشت و موفق به اخذ دیپلم در رشته نساجی گردید. دوران سربازی خود را در پادگان عباس‌آباد که در آن زمان فرماندهی حکومت‌نظامی تهران بود، گذراند. عباس از طریق ارتباط با برخی دوستان روحانی مبارز، با پخش اعلامیه و نوارهای سخنرانی امام فعالیت خود علیه رژیم پهلوی را آغاز کرد و در همین دوران توسط ساواک دستگیر و مورد شکنجه قرار گرفت. تا اینکه در پی فرمان امام خمینی (ره) او نیز از پادگان گریخت و در جمع مردم به مبارزات خود ادامه داد.

هنگام ورود امام در کمیته استقبال، مسئولیت حفاظت و حراست از ایشان را به عهده گرفته در تصرف و خلع سلاح پادگان عباس‌آباد در 21 و 22 بهمن نقش مؤثری داشت. با پیروزی انقلاب اسلامی در راه‌اندازی سپاه پاسداران کاشان پیش‌قدم شد و در اوایل سال 1358 به عضویت این نهاد مقدس درآمد. در فاصله کوتاهی مأمور به حفاظت از بیت امام در قم گردید و هنوز این مأموریت به پایان نرسیده بود که مسئله اغتشاش در ایرانشهر مطرح شد و در پی آن غائله کردستان او را با چهره واقعی جنگ آشنا کرد. عباس با استعفا از مسئولیتش در سپاه کاشان راهی کردستان شد و پس از مدتی به سمت مسئول اطلاعات و عملیات پیرانشهر منصوب گردید. حاج عباس که لیاقت نظامی خود را به فرماندهان از جمله حاج احمد متوسلیان نشان داده بود پس از شکل‌گیری تیپ 27 محمد رسول‌الله (ص) راهی جنوب شد و به سمت عنوان مسئول اطلاعات- عملیات تیپ انتخاب گردید. او در عملیات ظفر آفرین فتح الم بین از ناحیه پا به شدت مجروح گشت و در خردادماه سال 1361 زمانی که حملات اسرائیل به لبنان اوج گرفت، همراه سایر دوستان برای حمایت به کشورهای سوریه و لبنان عزیمت کرد و پس از بازگشت به وطن در مهرماه همان سال به سنت نبوی جامه عمل پوشاند و ازدواج کرد که حاصل آن یادگاری به نام داوود است. در تمامی صحنه‌های نبرد، سربازی لایق بود و پس از عملیات خیبر (شهادت حاج همت) به فرماندهی لشگر 27 محمد رسول‌الله منصوب شد. سرانجام در روز بیست و چهارم اسفندماه 1363 طی عملیات بدر بر اثر اصابت ترکش خمپاره به سرش با آب دجله وضو ساخت و نماز عشق را به قد قامت شهادت ایستاد. پیکر این سردار 27 ساله را از شرق دجله به بهشت‌زهرا (س) انتقال داده و در قطعه 24 ردیف 75، شماره 23 به خاک سپردند. [۱]


نگارخانه‌ی تصاویر


نگارخانه‌ی ویدئو

زندگینامه و خاطرات - مشاهده در آپارات


آثار شهید

وصیت‌نامه

بسم‌الله الرحمن الرحیم

«و ما لکم لا تقاتلون فی سبیل الله وال مستضعفین من الرجال والنساء و الولدان...» سوره نساء آیه 75.

چرا در راه خدا جهاد نمی‌کنید؟ درحالی‌که مردان، زنان و کودکان مستضعف، همواره می‌گویند پروردگارا! ما را از این سرزمین ستم‌پیشه بیرون بر و از جانب خود، سرپرست و یاوری برای ما قرار بده! «و قاتلواهم حتی لا تکون فتنه و یکون الدین کله لله.» سوره انفال آیه 39. بکشید کافران را تا برکنده شود ریشه فساد؛ و دین، منحصر به دین خدا شود.

هیچ قطره‌ای در مقیاس حقیقت، در نزد خدا، از قطره خونی که در راه خدا ریخته شود، بهتر نیست و من می‌خواهم که با این قطره خون، به عشقم برسم که خداست. شهید کسی است که حقیقت و هدف الهی را درک کرد و برای این حقیقت، پایداری نمود و جان داد. شهادت در اسلام، مرگی نیست که دشمن بر مجاهد تحمیل می‌کند؛ بلکه انتخابی است که وی، با تمام آگاهی و شعور و شناختش، به آنان می‌رسد. «ولا تقولوا لمن یقتل فی سبیل الله اموات بل احیاء و لکن لا تشعرون.» سوره بقره آیه 154. به آنان که در راه خدا کشته می‌شوند، نگویید مردگان؛ بلکه آن‌ها زنده‌اند، ولی شما در نمی‌یابید.

شهادت برای من، فیض بزرگی بود. من لیاقت یک شهید را نداشتم و امیدوارم آن‌هایی که قبل و بعد از من به درجه شهادت نا یل، مرا در آن دنیا شفاعت کنند؛ انشا الله. از قول من، به تمام اقوام و خویشاوندان، به خصوص پدر و مادر و خواهر و همسر و برادرانم، بگویید که بعد از مرگم، برای من گریه و زاری نکنند و در عوض، به همه دوستان و آشنایان، با چهره‌ای خندان تبریک بگویند و به آنان بگویید، جان او هدیه‌ای برای اسلام عزیز و امام امت و امت امام بود. خانواده من صبر پیشه کنند و صبر، تسلیم شدن در مقابل باطل و ناحق نیست؛ بلکه استواری و ایستادگی در برابر ناملایمات و سختی‌هاست. (صبر)، (مقاومت) مدر مقابل گرفتاری‌ها، مبارزه سرسخت با مشکلات زندگی، مبارزه با هوای نفسانی و اجرای دستورهای امام و مبارزه با منافقین داخلی است که خود نیز یک جبهه داخلی هستند. طبق فرمایش قرآن کریم: «و قتلوا هم حیث ثقفتموهم و اخرجوهم من حیث اخرجوکم والفتنة اشد من القتل.» سوره بقره آیه 191.

هر جا مشرکان را یافتید، به قتل برسانید و از شهرهایشان برانید؛ چنان‌که آن‌ها شما را از وطن آواره کردند و فتنه‌گری آنان سخت‌تر از جنگ، و فسادش بیشتر است.

در رابطه با رزمندگان اسلام، باید بگویم که همیشه با توکل به خداوند و ائمه معصومین (ع) و اجرای دستورهای رهبر عزیز و عالی‌قدرمان، بر دشمنان بتازید تا آن‌ها را از صفحه روزگار بردارید و هیچ‌وقت بر پیروزی‌هایتان مغرور نشوید؛ چون در مرحله نخست، این شما نیستید که می‌جنگید و این شما نیستید که شلیک می‌کنید؛ بلکه طبق آیه قرآن مجید، «و ما رمیت اذرمیت و لکن الله رمی!» (سوره انفال آیه 17) و شما باید مجاهد فی سبیل الله باشید؛ آن کسی که جهاد کند تا «کلمة الله هی العلیا» (سوره توبه آیه 40)، تا این‌که اراده خداوند، حاکم بر اراده‌ها شود این همان راه خداست. وصیت من به خانواده‌ام این است که از همسرم با کمال احترام و محبت رفتار شود و همسرم نیز متقابلاً با آن‌ها با احترام رفتار کند. اسلحه و کلیه وسایلی که متعلق به بیت‌المال است، توسط همسرم تحویل سپاه شود. وسایل شخصی‌ام، از لباس و غیره را به همسرم تحویل دهید و کلیه موجودی پول‌هایم را به همسرم بدهید. همسرم نیز نصف این پول را برای کمک به جبهه‌ها و مستضعفین بدهد و بقیه را هر طور خود صلاح می‌داند، به مصرف برساند. وصیت‌نامه‌ام را قبل از خاک‌سپاری به همسرم بدهید. وصیت من به همسرم این است که، از این لحظه، باید مسئولیت خانواده ما را قبول کنی و علاوه بر مسئولیت خانه‌داری، به تعلیم و تربیت بقیه افراد بپردازی و رسالتی که بر دوشت تو گذاشته‌شده، به انجام برسانی. سلام و دعای همیشگی‌تان را فراموش نکنید.[۱]

عباس کریمی 27 آبان 1361

2 صفر 1402


سخن و پیام

خودمان را بررسی کنیم، ببینیم کجا بودیم، چه بودیم، از کجا آمده‌ایم و به کجا می‌رویم. ما که نیروی این انقلاب هستیم باید برای آن خون بدهیم. خصوصیات یک فرمانده به این شرح است: «سلامتی جسم و فزونی علم، مشورت با نیرو، سعه‌صدر و نداشتن حس انتقام، برخورد با افراد تحت فرماندهی از راه ارشاد و موعظه در کنار همه تاکتیک‌ها، از همه مهم‌تر فاصله نگرفتن از خداست. فرماندهی که ابتکار عمل نداشته باشد تسلیم است. ابتکار عمل سلاح برنده مؤمن است.» [۱]

خاطرات

قوطی کمپوت

یکی از معجزات الهی که منجر به پیروزی عملیات فتح الم بین شد آخرین شناسایی شب قبل از عملیات بود. من، حسین قجه‌ای و محسن وزوایی برای یافتن بهترین سیر هدایت گردان به پشت جبهه دشمن و تصرف توپخانه آن‌ها به مأموریت رفتیم. پس از اتمام کار شناسایی برای استراحت دور هم نشسته، کمپوتی را باز کردیم و درحالی‌که آرام صحبت می‌کردیم مشغول خوردن شدیم و به یکدیگر تأکید می‌کردیم که قوطی خالی را با خود ببریم تا نشانی از خود به جا نگذاشته باشیم. با خوشحالی به مقر بازگشتیم و پس از ارائه گزارش کار، ناگهان به خاطر آوردیم که غفلت کرده و قوطی را همان جا گذاشته‌ایم. دیگر کاری نمی‌توانستیم بکنیم و فقط به خدا توکل کردیم. اوایل شب بعد، چند ساعتی پس از حرکت گردان، محسن وزوایی با بی‌سیم اعلام کرد که راه را گم کرده است. همه نگران بودند حتی فرماندهمان حاج احمد متوسلیان به سجده رفته و با گریه به پروردگار التماس می‌کرد. چند لحظه بعد خبر داده شد که گردان راهش را پیداکرده و عملیات با رمز فاطمه الزهرا (س) آغاز شد. بعدها فهمیدم فرمانده گردان مسیر را از روی همان قوطی جامانده پیدا کرده است. همیشه می‌گفتم خداوند این‌گونه شری را به خیر رقم زد.[۱]


رمز یا زهرا (س)

برای تولد تنها فرزندمان داوود در خرداد سال 1363 از اندیمشک به دزفول آمدیم. در طول مسیر حاجی نشان بیمارستان را از مردم می‌پرسید، متوجه شدیم که تنها بیمارستان مناسب که مزین به نام حضرت زهرا (س) بود در همان حوالی است. وقتی حاجی نام خانم فاطمه زهرا (س) را شنید، ذکر نام ایشان را آن چنان بیان کرد که فکر کردم اتفاقی افتاده ولی خودش به من چنین گفت: «نام همسرم زهراست، در عملیات فتح الم بین با رمز یا زهرا (س) مجروح شده‌ام و اینک تولد فرزندم نیز در بیمارستان حضرت زهرا (س) است.» حاج عباس درست می‌گفت زندگی ما با رمز یا زهرا (س) گره خورده بود. حتی شهادت او هم در عملیات بدر با رمز یا زهرا (س) بود و پیکرش میهمان ابدی بهشت‌زهرا (س) شد.[۱]راوی: همسر شهید


بوی برگ حضور

قبل از عملیات به دیدن عباس رفتم به غیر از او کسی داخل سنگر نبود. در حالت چهره‌اش نورانیت زیادی می‌دیدم، اصلاً نمی‌توانستم به خودم اجازه دهم که با او شوخی کنم. از لحن صحبت‌هایش دانستم که دلش جای دیگری است به او گفتم: «امروز با روزهای دیگر فرق داری، حلالم کن. من چیزی می‌بینم که خودت نمی‌بینی، اگر شهید شدی مرا هم شفاعت کن.» با هر زحمتی بود از او قول شفاعت گرفتم، اما خودش چیزی نمی‌گفت، پرسید: «معلوم نیست امروز چه می‌گویی؟! برو زمان دیگری بیا.» ولی آن قدر اصرار که گفت: «اگر کاری از دستم برآمد، چشم!» او روزی دیگر با یکی از دوستان به بهشت‌زهرا رفته بود، در آنجا کنار مزار شهید اقارب پرست ایستاد و چند دقیقه‌ای به قاب عکس و قبر او خیره شد و همان جا مبهوت ماند. آن موقع خیلی معنایش را نفهمیدم تا روزی که او را در همان جا به خاک سپردند.[۱] - راوی: صادقی- رمضان پور


فرمانده لشگر

حاج عباس رفتار و کردارش با پذیرفتن فرماندهی لشگر تغییر نکرد و او کسی نبود که این القاب را افتخاری بداند به همین خاطر هیچ‌وقت نخواست عنوان کند که فرمانده لشگر است زیرا بسیجیان را فرماندهان واقعی جنگ می‌دانست. بعد از عملیات خیبر، مشغله‌اش زیاد شد و دیر به خانه می‌آمد. او چیزی نمی‌گفت. من هم نمی‌پرسیدم تا اینکه یک روز از طرف لشگر تلفن مخصوصی را در خانه ما نصب کردند و گفتند: «این مخصوص فرماندهی است و عباس فرمانده لشگر 27 محمد رسول‌الله (ص) است.» او با اینکه فرمانده لشگر بود حقوق کمی می‌گرفت. هنگام شهادت میزان حقوقش 2900 تومان بود. اموالی را که در اختیار داشت متعلق به خداوند و تمامی مردم می‌دانست و معتقد بود که او وظیفه نگهبانی از آن‌ها را بر عهده دارد و اجازه نمی‌داد بیت‌المال حتی یک سر سوزن جابجا شود.[۱] - راوی: همسر شهید


پیوندی با نور قرآن

حاج عباس مدتی که به علت مجروحیت حین عملیات فتح الم بین در بیمارستان بستری شد وقت را مغتنم شمرده و در مورد تشکیل خانواده فکر می‌کرد. همسر یکی از دوستان عباس، مرا به او معرفی کرد و این آغاز آشنایی ما، در سال 1361 بود. در جریان خواستگاری احساس همدلی و همفکری کرده به جهت اطمینان استخاره کردم، آیه‌های سوره نور آمد: «الله نور السموات وال ارض» بعد از خرید مختصری بر طبق آداب و رسوم در تاریخ 21/7/1361 دل‌ها یمان با نور قرآن پیوند خورد و عقدمان جاری گشت. روز بعد از مراسم عقد به گلزار شهدا رفتیم و عباس حلاوت خودش را در این مدت برایم توصیف کرد: «وقتی برای خواستگاری به سراغت آمدم بار سنگینی بر سینه‌ام حس می‌کردم، با شنیدن نامت (زهرا) آرام شدم، وقتی به درخواستم جواب مثبت دادی، همه درهای بسته به رویم گشوده شد.» همه به او سفارش می‌کردند که مراسم عروسی را در باشگاه برگزار کند اما او نپذیرفت چون از خانواده شهدا خجالت می‌کشید و نمی‌خواست خود را درگیر مراسم کند. لباس دامادی او نیز همچون سرداران دیگر جامه سبز سپاه بود. مراسم در عین سادگی انجام شد و حاج عباس بعد از ازدواج بلافاصله به منطقه بازگشت.[۱]راوی: همسر شهید


از جزیره مجنون تا بهشت‌زهرا (س)

در عملیات بدر، حاج عباس پس از سرکشی سنگرهای اطراف، به سنگر دیده بانی بازگشت. در یک لحظه با شنیدن صدای مهیبی روی زمین دراز کشیدم خوب دقت کردم تا بدانم گلوله تانک کجا اصابت کرده، خدایا چه می‌بینم؟! توی این سنگر حاج عباس بود! او را از سنگر بیرون کشیدم. ترکشی پشت سرش را متلاشی کرده بود اما چشم‌هایش هنوز نگران بسیجیان بود. او را داخل قایق گذاشته و با سرعت به طرف پست امداد حرکت کردیم. اما دیگر فایده‌ای نداشت همه چیز تمام شد ... قایق آرام به طرف اورژانس حرکت کرد درحالی‌که حاج عباس با چهره‌ای معصوم در زیر پتو آرمیده بود. پیکر خونی و خیس او را داخل آمبولانس گذاشته و به سمت دوکوهه راه افتادیم و به نیت آخرین وداع، پیکر او را دور زمین صبحگاه طواف داده به سمت تهران حرکت کردیم. عباس کریمی روز 23/12/1363 و در سالروز شهادت حاج همت به او پیوست و این تاریخ برای دومین بار در خاطره لشگر 27 محمد رسول‌الله (ص) جاودانه شد. 2 روز بعد پیکرش در کنار مزار شهید اقارب پرست به خاک سپرده شد و بار دیگر مسافری از جزیره مجنون به بهشت‌زهرا (س) میهمان گشت. [۱] - راوی: گل علی‌بابایی - قاسم صادقی


منابع

  1. ۱٫۰ ۱٫۱ ۱٫۲ ۱٫۳ ۱٫۴ ۱٫۵ ۱٫۶ ۱٫۷ ۱٫۸ وبگاه صبح www.sobh.org


رده‌ها

آخرین تغییر ‏۵ آذر ۱۳۹۳، در ‏۰۹:۵۴