شهید حاج حسین بصیر

نسخهٔ تاریخ ‏۲ دی ۱۳۹۸، ساعت ۲۰:۵۷ توسط Salehniya (بحث | مشارکت‌ها)

(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)

خاطرات

  • استراحت دراز مدت

گفت: « هادی! دیگر پیر و خسته شدم. احساس کهولت می‌کنم و نیاز به یک استراحت دراز مدت دارم.» تاحالا کلمه خستگی رو ازش نشنیده بودم.گفتم: « انشاءالله بعد از عملیات به شمال می‌روید و کمی استراحت می‌کنید تا خستگی‌تان رفع شود.»

فقط لبخندی ملایم زد و رفت.

بعد از چند ساعت که خبر شهادتش رسید معنی استراحت دراز مدت حاجی رو فهمیدم[۱]

  • حتما شهيد می‌شوی

همیشه ترس داشت که نکنه شهید نشه. یمدت بود دیگه خوشحال بود بهش گفتم قضیه چیه؟ گفت:«چند شب پيش در عالم رويا سراغ امام حسين(ع) را گرفتم و پرسان پرسان به اردوگاه امام رسيدم. از اصحاب حضرت سراغ خيمه امام را گرفتم و آن‌ها نشانم دادند. نزديك خيمه شدم.

از فردی كه از خيمه محافظت می‌كرد، اجازه ورود خواستم، در جوابم گفت: آقا هيچ كس را به حضور نمی‌پذيرد. خيلي ناراحت شدم و دوباره گفتم: فقط سوالی از آقا دارم. گفت سوال را بنويس تا من جوابش را برايت بياورم.

من هم در برگه‌ای خطاب به اقا نوشتم آيا من شهيد می‌شوم؟ آقا در جواب نوشتند: بله شما حتما شهيد می‌شويد.»[۲]

  • عشق فرزند

فرزندش به دنیا اومده بودچند روز گذشت، اما نرفت خونه. بهش گفتم چرا نرفتی؟حداقل می‌رفتی بچه‌ات را می‌ديدی و می‌آمدی.»گفت :«اگر به فريدون كنار بروم، می‌ترسم دلم درگرو عشق زمينی محبوس شود و در كنج قفس عشق به دنيا، از پرواز در آسمان ملكوت محروم بمانم.»[۳]


باشگاه خبرنگاران جوان


گالری تصاویر

پانویس

  1. راوی :هادی بصیر باشگاه خبرنگاران جوان
  2. راوی: سردار کمیل کهنسال باشگاه خبرنگاران جوان
  3. باشگاه خبرنگاران جوان
آخرین تغییر ‏۲ دی ۱۳۹۸، در ‏۲۰:۵۷