کد شهید: 6513859 تاریخ تولد : نام : عباس محل تولد : مشهد نام خانوادگی : خوشسیما تاریخ شهادت : 1365/10/26 نام پدر : بیکمیرزا مکان شهادت : شلمچه
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : مسئول واحد گلزار : بهشترضا خاطرات: یک روز شهید میهمان ما بود. گفتم: آقای خوش سیما ، اگر به جبهه بروی شهید می شوی. زن و بچه ات گرفتار می شوند. رو کرد به همسرم گفت: می بینی به من چه می گوید؟ همسرم گفت: راست می گوید، جبهه است دیگر نقل که پخش نمی کنند که حتماً بگوئی قسمت است ، شاید رفتی و شهید شدی. در جواب همسرم گفت: من با خانمم حرم رفتم و آنجا با همدیگر صحبتهایمان را کرده ایم. شهید خوش سیما همیشه می خندید و می گفت : من همیشه گفته ام که خدایا من در بست مخصلتم ، در بست در اختیارتم امّا حاضر نیستم تکه تکه شوم . یعنی اگر بخواهی دست و پایی از من بگیری صبرش را ندارم . یک روز که از جبهه به مرخصی آمده بودم برای احوال پرسی به دفتر شهید خوش سیما در سپاه ناحیه خراسان رفتم . دیدم سربازی که مهندسی هم بود به دفتر مراجعه و برای رفتن به جبهه بحث می کرد و از رفتن به جبهه پرهیز و خودداری می کرد و شهید خوش سیما ایشان را توجیه و نصیحت می نمود و می گفت : شما فکر می کنید همه چیز در این دنیا خلاصه شده است . در دنیایی که برای خود ترسیم نموده اید هیچ چیز دیگری را نمی خواهید ببینید . خیلی از واقعیتها را نمی خواهید و نمی توانید ببینید یا نمی خواهید قبول کنید . به ما اشاره کردند و گفتند : این آقا الان از آنجا آمده شاید خیلی از چیزها را دیده باشد به هر حال خیلی از مطالب را و آن ایثارگریها ان توانمندیها ، آن همتهایی که جوان 16و 17 ساله دارد و یا یک پیر مرد 60 و یا 70 ساله دارد . انجام می دهد و ماجرای یک پیرمردی را برایش تعریف کردم که در منطقه چه فداکاری کرده است . بعد از اتمام مرخصی که به اهواز رفتم هنوز یک هفته ای نگذشته بود که دیدم همان سرباز ( آقای مهندس )(خودش داوطلبانه به منطقه آمده بود و می گفت : من می خواهم جلوتر بروم و در خط کار کنم . مدتی را در منطقه ماند و به جبهه علاقه پیدا کرد . آخرین باری که می خواست به جبهه اعزام شود ، وسایلش را داخل ساکی گذاشتم که شب ازدواجمان لباس دامادی او را بردیم . خندید و گفت : ما یک بار شب دامادیمان توی این ساک لباس گذاشتیم . حالا باز قسمت شده این بار هم همین ساک را ببرم . دو سه بار آمد داخل خانه دور زد . بچّه هاخواب بودند آنها را بوسید و رفت ولی باز برگشت پیش بچّه ها و دوباره آنها را بوسید تا اینکه بالاخره از زیر قرآن گذشت و خداحافظی کرد و رفت . آخرین باری که شهید خوش سیما را دیدم گفت : احساس می کنم که دیگر رفتنی هستم ، بیا تا وقتی اینجا هستم بیشتر ببینمت ، یکی از همین روزها می خواهم به مأموریّت بروم ، اگر دیگر برنگشتم افسوس می خوری که چرا پیشم نیامدی ؟ گفتم : اینقدر به زن و بچّه ات ظلم نکن ، اگر خدای نکرده اتّفاقی برایت بیفتد آنها چکار کنند ؟ گفت : من برای اینکار آماده شده ام و ساخته شده ام . به من الهام شده که این آخرین بار است که همدیگر را می بینم ، پس بیشتر بیا ببینمت . با بچه های مهندسی لشکر در خط مقدم تماس گرفتم . گفتند : راستی میمانهایتان رفتند! گفتم : آنها که می خواستند تا دو سه روز بمانند . گفتند : نه دیگر رفتند . زود تر پرواز کردند . تا گفت : پرواز کردند ، گفتم : تمام شد . فهمیدم که خوش سیما شهید شده است . بمباران هواپیمایی بود . با ماشین در حال حرکت بودیم شهید خوش سیما به راننده گفت : نگهدار تا سنگر بگیریم ، راننده هم پایش را سریع روی ترمز گذاشت که به حساب بپرد پایین و بعد هم بروند سنگر بگیرند . همین طوری که خوش سیما در را باز کرد ، دستم را انداختم به گردنش که پایین نرود . به راننده گفتم : برو ، اینجا وسط آتش نگه داشتی که چی ؟ وقتی که به طرف شهید برگشتم ، در همین چند لحظه که در را باز کرده بود ، ترکش از لای در وارد شده و به سرش خورده بود. مقداری از مغزش روی شیشه ماشین پاشیده بود . او را به اورژانس بردیم . داخل اورژانس پانسمان کردند و با یک وسیله مثل آچار چرخ ، دهانش را باز کردند همانجا دندانهایش ریخت . دهانش که باز شد شروع کرد به نفس کشیدن ، اما ساعت 11/5 همان شب به شهادت رسید . وقتی به حرم می رفتیم، دست بچه را به ضریح می کشید. صورتشان را به گوش او می چسباند و دعاهایی که خودش می خواند در گوش او هم می خواند. یک روز زمستان، سر مزار شهدا رفتیم، برف نشسته بود. با سرعت برفها را پاک کرد. دست بچه را گرفت و روی سنگ مزار این شهید گذاشت. خودش که فاتحه می خواند در گوش بچه هم می خواند. سه روز از تولّد اوّلین فرزندم - حامد - می گذشت . هنوز در بیمارستان بودم که «شهید خوش سیما» با همان چهره و لباس خاک آلود جبهه به محض رسیدن به مشهد به ملاقاتم آمد . خارج از وقت ملاقات با اصرار وارد شده بود . وقتی وارد اتاق شد ، خوشحال بود، گلدان گلی هم در دست داشت . وقتی بچّه را در آغوش گرفت ، نگاهی به او کرد . دیدم چند قطره اشک از چشمانش چکید. وقتی کار پل الغدیر تمام شد ، یک روز سر مزار شهید خوش سیما رفتم و با شهید صحبت کردم . گفتم: شهید پل غدیر را هم ساختیم ، جایت خالی است ، خیلی پروژه جانانه ای شده است . یکی دو روز بعد ، روز افتتاح پل آمدم دیدم کنار پل غدیر تصویر بزرگی از شهید خوش سیما روی داربست نصب شده است . همانجا کنار عکس ایستادم و گفتم : از اینکه آمدی پل ما را افتتاح کردی از شما متشکرم . منبع: سایت یاران رضا http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8354