کد شهید: 6305126 تاریخ تولد : نام : علی محل تولد : بجنورد نام خانوادگی : خیراتی تاریخ شهادت : 1363/06/14 نام پدر : غلامرضا مکان شهادت :
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده گلزار :
خاطرات
- یادم می آید موقعی که پسرم علی می خواست به جبهه برود به روستا آمد و گفت : پدر جان همانطور که خود می دانید رفتن به جبهه واجب و لازم است و من می خواهم بروم اما می خواهم که شما رضایت داشته باشید . می خواهم با جان و دل رضایت دهید که من به جبهه بروم و من نیز گفتم : پسرم این راه اسلام است بروید و ایشان با رضایت کامل رفتند .
- در رابطه با نحوه ی شهادت همسرم همرزمان ایشان نقل می کردند که ابتدا تیری به زانویش اصابت می کند و درحین عقب نشینی بدست کومله و دمکرات می افتد که آنها تیر خلاصی می زنند و ایشان را به شهادت می رسانند .
- بعد از عملیات پاکسازی قلل کردستان درنزدیکی پسوه و در حین استراحت با توجه به اینکه آب خوردن بچه ها تمام شده بود داوطلبانه جهت آوردن آب حرکت کردند و رفتند و درحین بازگشت تیری به پایش اصابت و بعد از آن با تیر خلاص از جانب کومله و دمکرات به شهادت می رسند .
- یادم می آید وقتی که خداوند به ایشان فرزندی پسر داد وی با حالت شاد وخوشحال رو به من کرد و گفت :پدرجان ،اگر من نباشم دیگر جای نگرانی نیست و ایشان بجای من هستند.
- به یاد دارم در اوائل شروع جنگ تحمیلی ایشان درپادگان نیشابور بودند و به وی پیشنهاد جبهه جنوب را می دهند و ایشان با اصرار به کردستان که جای خطرناکی است می رود و درنهایت به آرزویش که شهادت است می رسد و به لقاءا… می پیوندند.
- یک دفعه علی تعریف می کرد که یک روز میان ماو بعثیان عراق درگیری شدیدی صورت گرفت و مهمات ما بسیارکم شد دوستانم گفتند : باید یکی برود وفشنگ ومهمات بیاورد ایشان گفت : من حاضر شدم که بروم مهمات بیاورم چند قدمی که رفتم ناگهان ترکش خمپاره به سنگر ما خورد و من به شدت زمین خوردم طوری که چهار تا از دندانهایم شکست ولی با همه اینها مهمات را برای همسنگرانم آوردم تا اینکه بدون مهمات نمانند .
- پسرم علی قبل از شهادتش خوابی را که دیده بود این گونه تعریف کرد : خواب دیدم که آقایی از آسمان به پشت بام عمویم آمدند و فرمودند که دیگران نیز جمع شوند و به من هم فرمودند که نوحه بخوانید ومن نوحه حضرت علی اصغر را خواندم و مردم نیز سینه می زدند و هر لحظه که خواستم نفس بگیرم ایشان می گفتند : ادامه بدهید و من ادامه می دادم و بعد از چند ساعت آن آقا تبدیل به یک کبوتر شدند وبه آسمان رفتند و من ازخواب بیدار شدم و دیدم دارم خواب می بینم.
- یادم می آید یک دفعه که ایشان می خواست به جبهه برود من آن موقع کوچک بودم بعد ایشان نامه ای به من داد و گفت : اگر من از جبهه نیامدم این نامه را به پدر بدهید من هم طبق گفته های علی نامه را بعد از شهادتش به پدرم دادم که معلوم شد این نامه وصیت نامه ایشان بوده است .
منبع: سایت یاران رضا http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8445