شهید موسی سالخورده

کد شهید : 6407882 تاریخ تولد :

نام : موسی‌ محل تولد : چناران

نام خانوادگی : سالخورده‌ تاریخ شهادت : 1364/11/21

نام پدر : عیدمحمد مکان شهادت :


تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :

شغل : یگان خدمتی :

گروه مربوط : گروهی برای این ا شهید ثبت نشده است .

نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌

گلزار :


خا طرات :

شب عملیات خواب دیدم موسی آمد درب خانه و سر اسلحه را طرف من گرفت و گفت : می خواهم تو را با تیر بزنم . گفتم پسر جان ده تا تیر هم به ما بزنی من نمی ترسم . چرا سر به سرم می گذاری . دیدم با حالت خستگی خودش را به بغلم انداخت و صورتش را بوسیدم . اسلحه را به دست من داد و گفت : می خواهم بروم از این اسلحه خوب نگهداری کن . خداحافظی کرد و در حالی که لباس بسیجی بر تن داشت رفتم صبح که برای نماز بیدار شدم . برای پدرش صبحت کردم . گفت دیشب تلوزیون نشان می داد که عملیات شروع شده است . به پدرش گفت : موسی شهید شده است . گفت : چرا از این حرفها می زنی . پدر بعد از خواندن نماز قرآن خواند و سر به طرف آسمان بلند کرد و گفت : هر چه خدای می خواهد . من از این حرفهایی که تو می گویی ناراحت نیستم . طاقت نیاوردم به پدرش گفتم : بیا برویم به سپاه . رفتیم دیدیم اسم شهیدمان در لیست آنها هم آمده بود . ورق زد که به آن ورق که رسید ورق را برگرداند و با وجود اینکه سواد کم بود فهمیدم بعد که با پدرش آمدم بیرون به ایشان گفتم : اصلا متوجه شدی که ورق را برگرداند اسم موسی داخل لیست است . پدرش کمی تعجب کرد و گفت : هر چه می خواهد خدا همان می شود . تو می خواهی از پیش خودت معلوم کنی که موسی شهید شده است . گفتم : سه روز است که موسی شهید شده است . من می دانم . چون از من خداحافظی کرد .


شب همه خوابیده بودیم که من دیدم صدایی از خانه ای که پسرم موسی خوابیده بود می آید . من به پشت درب رفتم دیدم آنچنان به درگاه خدا ناله می کند که من تحت تاثیر قرار گرفتم . در دعاهایش موفقیت رزمندگان را از خدا درخواست می کرد . همچنین دعای کمیل را به تنهایی می خواند که حال مرا دگرگون کرد . رفتم داخل سئوال کردم پسر جان چه خبره ؟ چرا این طوری دعا می خوانی ؟ ایشان با یک نگاه به من گفت : مادر جان این آخرین وداع و آخرین شب است . من گفتم این چه حرفی است که می زنی ؟ گفت : مادر من از قاسم و علی اصغر امام حسین ( ع ) که بهتر نیستم . فقط من مطمئنم که شهید می شوم . مادر جان شما بعد از شهادت من دوست ندارم گریه و زاری کیند . دوست دارم زینب وار زندگی کنید . رفت و بعد از چند وقت خبر شهادتش را آوردند .

ی ک سری به برادر موسی گفتم چون من جزو کادر دوم گردان یدالله هستم باید به جبهه بروم شما جای پدر و مادر بمانید و امورات زندگی و کشاورزی را اداره کنید . در جواب من گفتند که : واجب خورده خود منع رطب نمی کند . این راهی است که خودتان به ما آموخته اید . و اگر راست می گویی شما اینجا بایست من به جبه می روم . گفت : هر کس برود برای خودش می رود و من ترجیح می دهم که به جبهه بروم .خطای یادکرد: برچسب تمام کنندهٔ </ref> بدون برچسب <ref>

آخرین تغییر ‏۲ اسفند ۱۳۹۸، در ‏۲۰:۱۹