شهید محمد حسین سیاح کاهو

نسخهٔ تاریخ ‏۲۵ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۲۱:۴۷ توسط Jafarnezhad98 (بحث | مشارکت‌ها)

(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)
محمد حسین سیاح کاهو
ملیت پرچم ایران.png ایرانی
دین و مذهب مسلمان، شیعه
تولد درگز
شهادت ۱۳۶۳/۱۲/۲۳
سمت‌ها رزمنده
جنگ‌‌ها جنگ ایران و عراق
خانواده نام پدررمضانعلی


خاطرات

شهید یک کاردستی بسیار عالی درست کرده بود که نمایانگر یک هلی کوپتر بود و ما برای اولین بار آن را می دیدیم. ایشان آن را با جلوه ای خاص درست کرده بود و به مناسباتی که پیش می آمد ایشان نقاشی همان مناسبت را رسم می کرد به گونه ای که در مدرسه برای نقاشی و کاردستی بهتر و قابل مطرح شدن، همیشه به سراغ ایشان می آمدند.

پس از شهادت فرزندم ، خواب دیدم که شهید به من گفت : ((پدر ، بچه ام به دنیا آمده یا نه ؟ اسمش را چه گذاشته اید ؟))گفتم : بله ، اسمش زهراء است ! گفت :(( به شما یک پولی می خواهند بدهند که با آن یک ماشین بخرید تا امرار معاش کنید.)) من یک لحظه یادم آمد که وی شهید شده ، لذا گفتم : شما که شهید هستی ؟ گفت : ((درست است . ما هم در بهشت ، هم در کربلا ء و هم در ترابری سنگین که شما دیده ای و در اهواز است ، سر می زنیم .)) من دوبار با شهید به جبهه اعزام شدم . دفعة آخر که 45 روزه رفته بودم ، خواستم بیایم که ایشان به من گفت: (( پدر، صبر کن تا بعد از عملیات با هم برویم .)) که من گفتم : نه، من باید بروم تا خانه ها را درست کنم. چند روزی از آمدنم نگذشته بود که خبر شهادتش را آوردند.

چند ماه قبل از زایمان ، خواب دیدم خداوند به من فرزندی داده و من قنداقش کردم و لباس سفیدی بر تن وی نمودم . - مسئله عبای سفید در آن زمان از نظر مردم ، خوب و جایز نبود و جزء رسم مردم نبود - بچّه ام در خواب دارای ریش بلندی بود که دو شاخه بود . در عالم خواب پیش سیّدی که معروف به سیّد کلاتی بود ، رفتم و خواب خودم را برای وی بازگو کردم که ایشان گفت : در آینده فرزند شما سردار و ساربان کاروانی می شود که سیّدی جلوی آنها حرکت می کند . سپس از خواب بیدار شدم .»

زمانی که نیروهای ما از یک خاکریز عقب نشینی می کنند ایشان به همراه شهید سراج الدین آذری به جلو می روند. در این هنگام شهید آذری می گوید: فقط نگذار که من به وسط آنها بیفتم. که شهید سیاح می گوید: خودم می روم. سپس خاکریز اولی که عراقی ها در پشت آن مستقر بودند می رود و تانک را سوار شده و به صورت زیگزالی حرکت می کند و هر چه دوشیکا می زنند، از آنجایی که خدا کمک می کند هیچ اتفاقی نمی افتد. هنگامی که سراج الدین آذری صحبت می کرد می گفت: هر زمان آن صحنه یادم می آید باور کن موهای بدنم سیخ سیخ می شود.[۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا
آخرین تغییر ‏۲۵ فروردین ۱۳۹۹، در ‏۲۱:۴۷