نام : محمدتقی محل تولد : بجنورد نام خانوادگی : حمیدی تاریخ شهادت : 1366/01/27 نام پدر : حسن مسئولیت : رزمنده خاطرات: به خاطر دارم برادرم محمدتقی حمیدی برای سومین بار ازجبهه برگشته بود و چند روزی را به خاطر مریضی پدرمان مرخصی گرفته بود . یک روز که از رادیو اعلام کردند قرار است چند روز دیگر نیروهای بسیجی به جبهه اعزام شوند ایشان به مشهد رفت تا برای چهارمین بار به جبهه برود . به محض اینکه برادرم حاج حسین فهمید که ایشان به مشهد رفته است تا عازم جبهه شود به مشهد رفت تا مانع او شود . در شهر برادرم حاج حسین به ایشان گفته است که صبر کن تا مریضی پدرمان خوب شود . ولی ایشان در جواب گفته بود مگر من و خانواده ام از دیگران بالاتریم و برتریم؟ خیلی ها هستند که نه پدر دارند و نه مادر ولی با وجود این باز هم به جبهه می آیند . درست است پدر مریض است ولی ماندم پیش ایشان فایده ای ندارد . در جبهه نیاز بیشتری به من دارند . وقتی برادرم حاج حسین از مشهد برگشت و این حرف ها را به ما گفت خیلی ناراحت بود . گفتیم : عیبی ندارد برادر بگذار تا محمدتقی به جبهه برود. ولی حاج حسین گفت : روحیه ی بالای ایشان و عشق و علاقه ی او را برای رفتن به جبهه دیدم خودم هم خواستم به جبهه بروم ولی موقعیت فراهم نشد وگرنه من هم الان در جبهه بودم برای همین ناراحتم . آخرین باری که برادرزاده ام محمدتقی حمیدی به مرخصی آمد رفتار و اخلاق شان تغییر کرده بود و بر ما مسلّم شده بود این بار که به جبهه برود دیگر برنمی گردد . برای همین روزی که می خواست به جبهه برود مانع رفتن ایشان شدم . گفتم : کجا می خواهی بروی در حالی که کسی نیست از برادران و خواهران صغیرت سرپرستی کند ؟ شما پدر ندارید باید مواظب آنها باشید ولی ایشان در جواب گفت : در این شرایط من به جبهه می روم و خداوند سرپرست و یاور همه ی ماست و بعد از خداوند هم از شما می خواهم که مواظب آنها باشید . به خاطر دارم بعد از اینکه انقلاب اسلامی پیروز شد یک روز محمدتقی به خانه آمد و عکس شاه را از روی دیوار خانه برداشت و آن را شکست و عکس را پاره کرد و از پنجره بیرون انداخت و بیرون رفت . بعد از چند دقیقه ای برگشت . دیدم عکس امام خمینی (ره) را به خانه آورد و آن را قاب گرفت و بر دیوار خانه نصب کرد و یک عکس امام هم همیشه در جیبش بود. به خاطر دارم آخرین باری که فرزندم محمدتقی حمیدی به مرخصی آمده بود خیلی ناراحت وغمگین بود . به ایشان گفتم : چه شده است ؟ چیزی نگفت . یک روز که در باغ مان قدم می زدیم رو به من کرد و گفت : مادر جان من الان دفعه ی سوم و چهارمی است که به جبهه می روم ولی هنوز لیاقت شهادت را نداشتم و گرنه به شهادت می رسیدم یا اینکه شما از من ناراضی هستید . گفتم : دیگر بس است . دیگر نمی خواهد به جبهه بروی. گفتم: مادرجان از شما خواهش می کنم برایم دعا کنید تا هر چه زودتر به شهادت برسم. من هم برای ایشان دعا کردم و به خدا سپردمش . وقتی به جبهه رفت بعد از چند روز به ما خبر دادند که در عملیات نصر 1 مفقودالاثر شده اند و هنوز هم جنازه اش پیدا نشده است. یک دفعه که فرزندم محمدتقی حمیدی به مرخصی آمده بود به ایشان گفتم : محمدجان شما چند مرحله به جبهه رفته ای و حقّت را ادا کردی دیگر بس است . بیا تحصیلاتت را ادامه بده و مدرکت را بگیر . گفت : مادر تا زمانی که جبهه وجود داشته باشد من هم در آن حضور دارم و نیازی نمی بینم که در پشت جبهه باشم در جبهه به وجود من نیاز دارند . درست است علم خوب است ولی در این شرایط چیزی از به جبهه رفتن ودفاع از مملکت کردن بهتر نیست . من می خواهم با رسیدن به شهادت فارغ التحصیل شوم و قبولی را از خداوند بگیرم و کارنامه دوران تحصیلم را توسط سالار شهیدان آقا اباعبدالله الحسن اخذ نمایم . البته اگر لیاقتش را داشته باشم . سایت یاران رضا http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7537