| محمدرضا عبدی | |
|---|---|
| ملیت | |
| دین و مذهب | مسلمان، شیعه |
| تولد | نیشابور |
| شهادت | ۱۳۶۵/۵/۷ |
| محل دفن | بهشت فضل |
| سمتها | رزمنده |
| جنگها | جنگ ایران و عراق |
| خانواده | نام پدر ابوالفضل |
وصیتنامه
بِسْمِ رَبِّ الشُهَداء ما زنده به آنيم که آرام نگيريم موجيم که آسودگي ما عدم ماست وَلاتَحسَبن الَّذينَ قُتِلوا في سَبيلِ اللهِ اَمواتاً بَلْ اَحياءٌ عِندَ رَبَّهُم يُرزِقون به نام خداوند در هم کوبنده منافقان و درود بر شهيدان کربلاي حسين (ع) سلام بر ياران امام حسين (ع) سلام بر امام امت و ابراهيم زمان خميني بت شکن حامي مستتضعفان جهان، درود بر تمام شهيدان تاريخ از هابيل تا شهداي کربلاي گلگون کفن ايران، سلام بر عاشوراي حسيني، سلام بر سنگرهاي پرخون مرزهاي ايران که توسط مزدوران بيگانه و جيرهخواران شرق و غرب که دستشان از آستين صدام خائن به درآمده است . مرگ بر منافقين که ميخواهند اين انقلاب نونهال را ناتوان سازند ولي بايد بدانند که ملت مسلمان ايران متکي به سلاح ايمان است و به خاطر همين است که به شرق و غرب (نه) گفته و به جمهوري اسلامي رأي آري داده است و تا آخرين قطره خون خود ايستادگي خواهند کرد تا استعمار شرق و غرب را به جاي خود نشانده و به ياري امام و امت اين انقلاب را به کشورهاي ديگر صادر خواهيم کرد . و اما وصيتم به ملت : اين است که راه امام خميني را فراموش نکنند و امام امت را هيچ وقت از ياد نبرند و قدر اين امام را بدانند و وصيتم به برادران دانش آموز و همکلاسيهايم اين است که سنگر مدرسه را حفظ کنند و با خوب درس خواندنشان مشت محکمي بر دهان شرق و غرب بزنند و از برادران معلم واستادانم معذرت ميخواهم و اميدوارم که مرا ببخشند . وصيتم به پدر اين است که ميخواهم بگويم درود بر تو پدر که همچون ابراهيم اسماعيلت را به قربانگاه فرستادي و مادرجان بر تو درود که فرزندي تربيت کردي که توانست راه خود را که همان راه انبياست انتخاب کرده و در همان راه به شهادت رسيد و شما اي خواهرانم از شما ميخواهم که همچون زينب حجابتان را حفظ کنيد چون که دشمن از حجاب شماها ميترسد و در پايان از خانوادهام ميخواهم که هنگامي که خبر شهادت مرا شنيديد کلمه (انالله و انااليه) را بر زبان بياوريد و گريه نکنيد چونکه دشمنان شاد ميشوند، ديگر وصيتي ندارم . مرگ بر آمريکا تاريخ :19/7/60
خاطرات
اعتقاد به ولایت
موضوع اعتقاد به ولايت
راوی سید مرتضی باشی ازغندی
متن کامل خاطره
در یکی از عملیاتها دستم مختصر خراشی برداشته بود . موقع وضو خونریزی آن قطع نمی شد . در حالی که محمد رضا در کنارم ایستاده بود، به او گفتم : این نجس کاری ها برای من آدم وسواسی ناراحت کننده است . گفت : هر که در این بزم مقرب تر است جام بلا بیشترش می دهند چندی بعد وقتی ناله هایش را پس از مجروحیت دوستانم از داخل آمبولانس شنیدند و برادرم بازگو کردند یاد شعرش افتادم و وقتی گفتند محمدرضا هم رفت، معنی شعرش را کاملاً درک کردم .[۱]