نام:محمد رضا
محل تولد : سایر
نام خانوادگی : تاج مزینانی
تاریخ شهادت : 1365/01/14
نام پدر : محمد علی
مکان شهادت : فاو
تحصیلات : نامشخص
شغل : دانش آموز
گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان
نوع عضویت : سایر شهدا
مسئولیت : تخریب
خاطرات
بعد از شهادت محمدرضا، برادرش تعریف می کرد همان موقع که محمدرضا به مرخصی آمده بود و گفته بود که آمده کارهایش رو انجام بده و به دیدن ما آمد. همین جور که نشسته بودیم گفت: داداش. گفتم بله. گفت: می شه الان سرم را بگذارم و یک چرتی بخوابم. بعد از دراز کشیدن، وقتی بیدار شد، گفت: همین که چرتم برد؛ یک نفر که پرچم سبزی به دستش بود آمد و بعد من و او به همراه راننده اش رفتیم. بعد بلند شد و رفت اطاق دیگر و شروع کرد به نماز خواندن، حدودا پنج ساعت این نماز خواندن و راز و نیازش با معبودش طول کشید و بعد که به جبهه رفت مدتی نگذشته بود که خبر شهادتش را برایمان آوردند. یک روز توی آشپزخانه بودم که محمدرضا آمد و گفت مادرجان دیگر یکماه مرخصی ام دارد تمام می شود و من باید به جبهه بروم و وقتی به جبهه بروم بیست روز دیگر شهید می شوم و خبر شهادتم را برایت آوردند مبادا از دلت خون بچکد از چشمت اشک نریزد و مبادا با گریه کردن بخاطر من دل دشمن رو شاد کنی و امید به خدا باش و با صبر و بردباری، دشمن کش باش. روزی که خبر شهادت پسرم محمدرضا را آوردند پدرش رفته بود سر آب مزارع و من در خانه تنها بودم که درب زدند وقتی درب را باز کردم دیدم برادری می گوید منزل محمدرضا تاج مزینانی. گفتم بفرمائید چکار دارید؟ گفت با حاج آقا کار داریم گفتم هر کاری دارید به من بگویید حاج آقا نیستند ولی او اصرار کرد که با حاج آقا کار دارم. گفتم اگر محمدرضا شهید یا مجروح شده بگو هر چه خدا بخواهد ما راضی هستیم و چون به یاد حرفی که پسرم زده بود افتادم که گفت من بیست روز که در جبهه باشم شهید یا مجروح می شوم و حالا هم روز بیستم بود که آن آقا آمده بود و با حاج آقا کار داشت و بعد من اصرار کردم تا او راضی شد به من بگوید. برادر گفت: بله. محمدرضا مجروح شده و در بیمارستان مصطفی خمینی بستری است. بعد من با حالتی هراسان به سراغ حاج آقا رفتم و او را صدا زدم و گفتم: از طرف بسیج آمدند و با شما کار دارند سریع حاضر شو که منتظرت هستند. وقتی که حاج آقا آمد گفت چه خبر است. برادر گفت: هیچی حاج آقا بیاید بیرون تا برایتان بگویم اما حاج آقا گفت نه اگر حرفی هست همین جا بگو. راستش را هم بگو چون خودم خواب دیده ام. آن برادر گفت بچه ی شما مجروح شده اما راستش نمی دانم مجروحیتش زیاد است یا کم چون پسر شما همراه چند تا از همرزمانش برای خنثی کردن مین رفته بودند که مجروح می شود و من دستهایم را به آسمان بلند کردم و گفتم خدایا امانتی را که به ما داده بودی به خودت برگرداندیم. یک دفعه مریضی خیلی سختی گرفته بودم و توی اطاق سرم را به دیوار گذاشته بودم کسی خانه نبود و من تنها بودم و همین طور آرام آرام می گفتم خدایا دلم می خواهد پسرم محمدرضا را خواب ببینم. همین طور که زمزمه می کردم دیدم دیوار شکاف باز کرد و یک باره در باز شد و پسرم از آن بیرون آمد. گفت مادرجان سرت را بگذار روی زانوی من بعد یک قرصی به اندازه ی یک عدس به من داد و گفت بخور. من که هاج و واج مانده بودم گفتم مادر تو از این دیوار آمدی. گفت: من از همین جا آمدم تا تو را خوب کنم و ناراحت نبینم. وقتی قرص را خوردم دیدم هیچ اثری از مریضی و درد در من نیست. خواب دیدم که توی یک باغ بزرگ و سر سبز که از همه ی میوه ها داشت پسرم محمدرضا هم آنجاست. رفتم جلو و او گفت: ننه این دختر را نگاه کن، اگر می پسندی برویم و او را عقد کنم. گفتم: این که حوری بهشتی است که روی یک تخت ایستاده و چادر سفیدی بر سرش دارد. من می خواهم پسند نکنم این که پسند دیده ی خداست. گفت: پس همین جا باش تا روحانی خبر کنم بیاد و خطبه ی عقد را بخواند. من دستم را روی شانه ی پسرم و عروسم گذاشتم و صلوات فرستادم و روحانی هم آنها را عقد کرد. بعد پسرم گفت: خوب مادر بلند شو و دست عروست را بگیر و میان باغ برید و ما هم رفتیم. باغ آن قدر بزرگ بود که سر و ته نداشت. در بین راه عروسم گفت: از این میوه ها بکن و بخور، گفتم: مادر میوه بکنم و بخورم. گفت: آره بکن. چند تا میوه را باز کردم و بر دهان گذاشتم دیدم که میوه توی دهان سریع آب می شدند و بعد برگشتیم کنار پسرم و آنها هم از من خداحافظی کردند و به طرف آسمان پرواز کردند.[۱]