تاریخ تولد : 1338/11/21
نام : محمدرضا محل تولد : مشهد
نام خانوادگی : باقری تاریخ شهادت : 1366/01/06
نام پدر : محمد مکان شهادت :
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :
شغل : یگان خدمتی :
گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده
گلزار : بهشترضا
خاطرات
- قبل از آخرین اعزامشون آمده بودند خانه ورفتند حمام .مادرم گفت:که حتما رفته غسل شهادت بکند، هنگام رفتن محمد رضا به جبهه مادرم به ایشان گفت: پسرم می خواستی نوار قرآنی از خودت برای ما به یادگار بگذاری وبعد از شهادت شما من آن نوار را برای دیگران بگذارم تا همه بدانند که چه پسری داشتم بعد هم به خاطر اینکه سخن شهادت آمد محمدرضا قبول کرد ودر هوای سرد اتاق نشست وآیات مخصوص شهادت وقسمتی از سوره یس را قرائت کردند وبه من یک قرآن ومفاتیح هدیه دادند وبعد هم خداحافظی کردند ورفتند .
- شبی خواب دیدم که محمد رضا عازم جبهه است ولباس خاکی هم در تن دارد یکی ما را صدا کرد وگفت: شما بایستید امام فرموده می خواهم شما را ببینم من کنار ماشین ایستاده ومحمد رضا در صفی که آخرش اتاقی بود که امام خمینی (ره)در آنجا نشسته بودند ایستاد ووقتی که امام خمینی (ره) را ملاقات کرد بسیار خوشحال بودند وسوار بر ماشین شدیم ورفتیم .
- بعد از 15 روزبه مرخصی اجباری آمده بودند ومرخصی ایشان مصادف شده با روزهای سرد وبرفی زمستان که به همین دلیل سرویس محل کار من نیامد و من مجبور بودم با وسیله دیگری تا سر جاده بروم. محمد رضا آن روز مرا تا محل کارم در روستا همراهی نمودند. تقریبا 2:30 ساعت تا محل کارم بود در طی این چند ساعت کلی با هم صحبت کردیم ووقتی که به محل کارم رسیدیم ایشان سفارشات لازم را به مسئول مدرسه کردند بعد هم ناهار را با هم خوردیم.ونوار قرآنی را که خودشان ضبط کرده بودند گوش کردند ومقداری پول به من دادند بعد هم خداحافظی کردند و رفتند .
- من ومحمدرضا ومادرم برای دیدن امام (ره) رفتیم. با تلاش زیاد کارت دیداررا فراهم کردیم. عید غدیر سال 1365 روز قبل از دیدار به قم رفتیم وهمان شب به تهران برگشتیم تا بعد از نماز صبح به طرف جماران برای دیدار برویم. قبل از طلوع آفتاب خود را به جماران رساندیم ولی به علت زیادی جمعیت ملاقات کنندگان نتوانستیم که امام را ملاقات کنیم. دیدار خصوصی ولی در دیدارعمومی ایشان که نزدیک ظهر بود به فیض زیارت آن خورشید فروزان نائل شدیم .
- روزی من ومحمدرضا به باغ یکی از اقوام نزدیکمان رفتیم وبا بچه ها در حال قدم زدن در باغ بودیم که درخت سیبی را دیدیم که شاخه هایش تا نزدیک زمین آویزان ومیوه های سرخ وزیبایش نمایان بود زیرشاخه های درخت نشستیم ومحمد رضا از زیبائیهای طبیعت گفت وقرآن جیبی اش را در آورد وآیاتی از قرآن را با صوت زیباخواند که تاثیر زیادی روی ما وحتی رهگذرانی که صدایش رامی شنیدند گذاشت تا جایی که با تکبیر محمدرضا را تشویق می کردند .
- سخت مریض بودند،وضو گرفتند وآماده شدند تا به حرم امام رضا(ع) بروند ،تا دم در رفتند ویکدفعه برگشتند و لباسهایشان را در آوردند،وقتی مادرم علت را از محمد رضا پرسیدند گفت: زیارت بی حال فایده ای ندارد صبر می کنم تا کمی بهتر بشوم وبعد می روم .
- فاصله منزل ما تا دبیرستانم فاصله زیادی بود یک روز محمدرضا از من پرسید که در راه مدرسه تا منزل چه کار می کنید من گفتم هیچ کاری نمی کنم بعد محمدرضا گفت چرا همه وقتت را بیهوده هدر می کنی شما می توانید روی برگه ای آیاتی از قرآن و حدیث را بنویسید وهر روز در مسیر مدرسه آنرا حفظ کنید. خودشان هم همین کار را در مسیر منزل تا محل کار انجام می دادند .
- یه روز که از مدرسه آمده بود خیلی ناراحت بود ازشون پرسیدم که چرا اینقدر ناراحتی گفت:یکی از بچه های مدرسه جوراب نداشت یک چیزی بدهید تا برای او ببرم .
- قبل از شهادت محمدرضا یکی از دوستانش در خواب می بیند که شهید ایرانمنش به ایشان گفته محمدرضا جای ما خواهد آمد.بعد دوستش این مطلب را به محمدرضا می گوید وایشان هم از این مطلب خیلی خوشحال شده بودند به خاطر اینکه فهمیده بود می خواهد شهید بشود .
- روغن وبرنج خریده بود وداد به من وگفت آقا جان اینها را به این آدرسی که می گویم ببرید چون اگر من ببرم بنده خدا خجالت می کشد شما به ایشان بگویید که اینها را یکی از دوستانتان فرستاده وخودتان را معرفی نکنید .
- وقتی که در جهاد مشغول به خدمت بود از همانجا بهشون یک ماشین داده بودند برای کارهای اداری یک روز من بهشون گفتم کجا می ری؟ گفت:می خواهم برم جهاد، من گفتم پس منو تا سر خیابان ببر که نان بخرم او گفت که ماشین متعلق به جهاد است شما این پول را بگیر وبا تاکسی برید نون بخرید .
- وقتی دوستان محمدرضا به ایشان اطلاع دادند که با اعزامشان موافقت شده آنقدرخوشحال شده بودند که موقع بستن ساکشان برای رفتن به جبهه مداحی می کردند تا اینکه آماده رفتن شدند .[۱]