ویرایش‌ها

شهید محمد تقی مددی قالیباف

۵۲ بایت اضافه‌شده، ‏۱۴ دی ۱۳۹۹، ساعت ۱۲:۳۰
یک شب خواهران و برادرم به طور همزمان به خانة ما آمدند . پسر کوچکم (محمّد) گفت : مادر امشب خانة ما چه خبر است که همه آمده اند ؟ مگر چه شده است ؟ گفتم : مادرجان چیزی نشده ، فکر کنم یکی از برادرانت (تقی ، رضا ، محسن) به [[شهادت ]] رسیده اند . امّا امشب سؤال نمی کنم شاید صبح خودشان همه چیز را بگویند . صبح برادرم گفت : خواهر ، تقی مجروح شده است . گفتم : نه او شهید شده است . دیشب متوجّه شدم امّا می خواستم خودتان این مطلب را بگویید . بعد عکسهایش را دادم که ببرند و بزرگ کنند .
لحظه و نحوه شهادت
شب قبل ازشهادت حاج محمد تقی مددی ، من از ماشین پرت شدم و پایم شکست بطوریکه نمی توانستم راه بروم (در آن زمان از توپخانه به [[گردان ]] ادوات رفته بودم) شب بعد (یکی دو ساعت قبل از شهادت حاج محمد تقی مددی بود) داخل سنگر ادوات در کنار بقیة بچه ها نشسته بودم . برادر مددی داخل سنگر آمد و گفت : برادر علیپور سنگر ما خلوت تر است بیا آنجا برویم . گفتم : نه ، حالا که در جمع دوستان هستیم و می خواهم همین جا بمانم . حاج محمد تقی مددی بعد ازاینکه زیاد اصرار کرد و من همراهش نرفتم رو به من کرد و گفت : پس من می روم ، چون جلوی سنگر ما را توپخانه دشمن می زند و ماشین را با ید به داخل سنگر ببرم بعد می آیم . سریع کفشهایش را پوشیدو رفت . بعد از یک ساعت گلوله [[خمپاره ]] به بالای سنگر حاج محمد تقی خورده و ایشان مجروح شده بودند . زمانیکه خبر شهادت ایشان را به من دادند دو دستی به سرم زدم و با همان پای آسیب دیده ام خودم را به بیمارستان رساندم در آنجا گفتند : به علت کوهستانی بودن منطقه ایشان را با هلیکوپتر انتقال داده اند . بعداً فهمیدم که ایشان در حین انتقال به شهادت رسیده اند .
خبر شهادت
یکی از دوستان برادرم تقی را که به اتفاق هم ناهاری می خوردیم، دیدم . ایشان با یک حالت خاصی به ما نگاه می کرد . اما چیزی به ما نگفت . مثل اینکه ما را شناخته بودند که برادر تقی هستم . اینها قصد داشتند بروند با ستاد لشکر صحبت کنند، سپس بیایند و به من خبر بدهند . برادر رضایی آن موقع معاون دیده بانی [[توپخانه ]] [[لشکر ]] 21 امام رضا (ع) بودند . ما هم به هر حال چون بیکار بودیم به اتفاق چند نفر از بچه های دانشجویی که اسم بردم بالای کوههای ایلام پایگاه ظفر رفتیم و در هنگام برگشتن متوجه شدیم که کار اشتباهی کردیم . چون بدون اجازه مسئول رفته بودیم . نزدیکیهای غروب جلسه [[قرآن ]] داشتیم، دیدیم که برادر رضایی دوباره پیدایشان شد . بعد از این که جلسه و صحبت تمام شد در حال خوردن چای، ایشان خبر شهادت برادرم را در جمع نیروها به ما دادند و اینگونه مطلع شدیم .
تولد و کودکی
منزل ما چون در خیابان امام هادی و نزدیک معراج شهدا بود . روزهای ملاقاتی قبل از اینکه به محل کار بروم به معراج می رفتم . یک روز صبح طبق معمول به معراج رفتم . روی تابوتی نوشته شده بود، درب تابوت را باز کردم دیدم پیکر پاک و مطّهر شهید مددی است ._ هنور خانواده اش جنازه اش را ندیده بودند _ تازه برادران جنازه [[شهید ]] مددی را غسل داده و کفن کرده بودند به همین دلیل پنبه های داخل دهان و بینی جنازه خارج نشده بود . بعد به کمک بچه های معراج پنبه های داخل دهان و بینی شهید مددی را خارج کردیم و مقداری به سرو وضع پیکر ایشان رسیدیم .
آخرین وداع با خانواده
روزی که پسرم محمّدتقی می خواست به [[جبهه ]] برود مادرش وضع حمل نموده و در بیمارستان بود و دختری بدنیا آورده بود . محمّدتقی جهت عیادت مادرش به بیمارستان آمد موقع خداحافظی پسرم گفت : اکنون که ما می خواهیم به جبهه برویم [[خرّمشهر ]] آزاد شده ، امّا باید آهن پاره های آن را جمع کنیم .
خبر شهادت
یک روز صبح حدود ساعت 7/30 رادیو را روشن کردم . بعد در حالیکه لباس می پوشیدم تا برای انجام کاری از خانه بیرون بروم . در همان هنگام رادیو اعلام کرد [[فرمانده ]] توپخانه 21 امام رضا (ع) به شهادت رسیده اند و امروز هم پیکر پاک ایشان تشییع می شود . یک دفعه دچار شک و تردید عجیبی شدم . اصلاً باورم نمی شد . با خودم گفتم : عملیاتی انجام نشده، شاید اشتباه شده است . بلافاصله با دفتر ستاد [[جنگ ]] خراسان برادر نسیم ضیایی تماس گرفتم و گفتم از طریق رادیو شنیدم که فرمانده توپخانه 21 امام رضا (ع) برادر مددی به شهدت رسیده اند . این خبر راست است یا نه؟ گفتند : بله، متأسفانه ایشان در اثر اصابت [[ترکش ]] گلوله [[توپ ]] شهید شده اند . تلفن را که قطع کردم نشستم و بلند گریه کردم . اطرافیانم وقتی دیدن من گریه می کنم . گفتند : چی شده؟ من نمی توانستم هیچ حرفی بزنم . فقط گریه می کردم . بعد از دقایقی با حالت بغض گرفته گفتم : فرمانده مان شهید شده و امروز هم اعلام کرده اند که تشییع جنازه اش است
منبع سایت: http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 18970
۶۸۰
ویرایش