متن کامل خاطره
روز آخری که پدرم در خانه بود همه نشسته بودیم . صحبت از [[جبهه ]] شد مادرم در همین لحظه گریه اش گرفت گفت : تو می خواهی بروی و ما را تنها و بی سر پرست بگذاری . پدرم می گفت : نه شوخی کردم شما نگران نباشید . اگر من رفتم و [[شهید ]] شدم این خواست خدا است و شما ناراحت نباشید. ما از رفتن ایشان ناراحت بودیم . گاهی من و خواهرم را نصیحت می کرد و برادر کوچکم را برای گردش به این طرف و آن طرف می برد . در همان لحظات آخر قبل از اعزام پدرم تمام حیاط را مثل اینکه بازرسی کنند نگاه می کرد و می گفت این لحظات آخر است که من پیش شما هستم .
خواب و رویای شهید
موضوع خواب و روياي شهيد