ویرایش‌ها

شهید عید محمد موذن

۷۷۷ بایت حذف‌شده، ‏۱۸ اسفند ۱۳۹۹، ساعت ۱۶:۵۹
}}
کد شهید: 6012912 تاریخ تولد : نام : عیدمحمد محل تولد : کاشمرنام خانوادگی : موذن‌ تاریخ شهادت : 1360/07/05نام پدر : موسی‌ مکان شهادت :
تحصیلات نام خانوادگی : نامشخص منطقه موذن‌  نام پدر : موسی‌  محل تولد : کاشمر تاریخ شهادت : 1360/07/05شغل تحصیلات : نامشخص یگان خدمتی :
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است.
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌
گلزار :
خاطرات
انس باقران-تقید به پیروی
موضوع بدون موضوع
راوی
متن کامل خاطره
شهیدنوع عضویت : عیدمحمد مؤذن گویندهسایر شهدا  مسئولیت : رزمنده‌  ==خاطرات== انس باقران-تقید به پیروی محمد مؤذن ـــــــ پدر شهید:  موسی بعد از اینکه برادرم عیدمحمد به شهادت رسیده بود و جنازه‌اش را به کاشمر آورده بودند من برای زیارتش به سردخانه شهید مدرس کاشمر رفتم و جیب لباسهای شهید را بررسی کردم که یک جلد قرآن کریم کوچک در جیبش بود و جالب اینکه زمانیکه قرآن را باز کردم متوجه شدم حاشیه‌های قرآن که معمولاً سفید است سوخته اما به خطوط قرآن و آیه‌های اول اصلاً آسیبی نرسیده بود و کلمات قرآن سالم بود. موضوع: 1- انس با قرآن 2- وقایع غیر طبیعی، معجزات جنگ   خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید  محمد مؤذن زمانیکه برادرم عید محمد جبهه بود و هنوز به شهادت نرسیده بود یک شب در صحرا به همراه پدرم مشغول آبیاری زمین‌ها بودیم که پدرم به من گفت حالا چند لحظه‌ای بخواب پدرم نشسته بود و من سرم را بر روی زانوی پدرم گذاشتم و فوراً خوابم برد بعد خواب دیدم یک کبوتر سفید آمد و روی دستم نشست و من او را نوازش کردم و دوباره به طرف آسمان پرواز کرد و من هم او را نگاه کردم یکدفعه دیدم کبوتر را در هوا با تیر زدند در همین حال پدرم مرا بیدار کرد و با خودم گفتم حتماً برادرم شهید شد که بعد از 48 ساعت خبر شهادتش را به ما دادند. موضوع : خواب و روياي ديگران رویای دیگران در مورد شهادت شهيدشهید  تولد و کودکی عصمت روحانی در گذشته‌ها که امکانات فعلی نبود و مردم در تابستان، شب‌ها برای استفاده از هوای سرد بر روی پشت‌بامها می‌رفتند و در روی بام می‌خوابیدند یک شب روی پشت‌بام خوابیده بودیم و این عیدمحمد هنوز شیر خوار بود داشتم به او شیر می‌دادم که خودم خوابم برده بود و این بچه غلتیده بود از روی بام افتاده بود داخل حیاط در این حادثه الحمدالله به او آسیبی نرسیده بود و خداوند او را برای مصلحتی که خود تبارک و تعالی‌اش داشت حفظ نمود. موضوع: تولد و کودکی   تولد و کودکیراوی متن کامل خاطرهعصمت روحانی
شهید: عیدمحمد مؤذن گوینده: محمد مؤذن ـــــــ پدر شهید: موسی زمانیکه برادرم عید محمد جبهه عیدمحمد فرزند دو، سه ساله‌ای بود و هنوز بیماری سرخه به شهادت نرسیده بود یک شب در صحرا به همراه پدرم مشغول آبیاری زمین‌ها بودیم که پدرم به من گفت حالا چند لحظه‌ای بخواب پدرم نشسته بود روستای ما آمد و من سرم عیدمحمد را بر روی زانوی پدرم گذاشتم و فوراً خوابم برد بعد خواب دیدم یک کبوتر سفید بیماری سرخه سختی گرفت در آن زمان هم وقتی سرخه آمد بیشتر بچه‌ها جانشان را می‌دادند و روی دستم نشست از بین می‌رفتند چون هنوز آبله کوبی علیه سرخه شروع نشده بود حال این بچه بسیار بد شد وناامید بودیم و من او را نوازش کردم رو به قبله خواباندم و دوباره گریه می‌کردم و متوسل به طرف آسمان پرواز کرد خداوند تبارک و من هم او را نگاه کردم یکدفعه دیدم کبوتر را در هوا با تیر زدند در همین حال پدرم مرا بیدار کرد تعالی شدم گریه می‌کردم که همسایه‌ها آمدند و با خودم گفتم حتماً برادرم شهید جمع شدند بعداً آنجا یک نفر یک دوائی داد و حالش بهتر شد و خوب شد و قسمت این بود که بعد از 48 ساعت خبر شهادتش را در جهاد فی سبیل‌ا... به ما دادنددرجه‌ی [[شهادت]] نائل گردد. موضوع: خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید تولد و کودکیموضوع تولد و کودکيراوی متن کامل خاطره
شهید: عیدمحمد مؤذن گوینده: عصمت روحانی ـــــــ پدر شهید: موسی در گذشته‌ها که امکانات فعلی نبود و مردم در تابستان، شب‌ها برای استفاده از هوای سرد بر روی پشت‌بامها می‌رفتند و در روی بام می‌خوابیدند یک شب روی پشت‌بام خوابیده بودیم و این عیدمحمد هنوز شیر خوار بود داشتم به او شیر می‌دادم که خودم خوابم برده بود و این بچه غلتیده بود از روی بام افتاده بود داخل حیاط در این حادثه الحمدالله به او آسیبی نرسیده بود و خداوند او را برای مصلحتی که خود تبارک و تعالی‌اش داشت حفظ نمود. موضوع: تولد و کودکی
تولد و کودکی
موضوع تولد و کودکي
راوی
متن کامل خاطره
شهید: عیدمحمد مؤذن گوینده: عصمت روحانی ـــــــ پدر شهید: موسی زمانیکه عیدمحمد فرزند دو، سه ساله‌ای بود بیماری سرخه به روستای ما آمد و عیدمحمد را بیماری سرخه سختی گرفت در آن زمان هم وقتی سرخه آمد بیشتر بچه‌ها جانشان را می‌دادند و از بین می‌رفتند چون هنوز آبله کوبی علیه سرخه شروع نشده بود حال این بچه بسیار بد شد وناامید بودیم و او را رو به قبله خواباندم و گریه می‌کردم و متوسل به خداوند تبارک و تعالی شدم گریه می‌کردم که همسایه‌ها آمدند و جمع شدند بعداً آنجا یک نفر یک دوائی داد و حالش بهتر شد و خوب شد و قسمت این بود که در جهاد فی سبیل‌ا... به درجه‌ی [[شهادت]] نائل گردد. موضوع: کودکی
<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=19944 سایت یاران رضا]</ref>
==پانویس==
۵۰۹
ویرایش