ویرایش‌ها

شهیدحسین بانپور

۵۸ بایت اضافه‌شده، ‏۲۹ آبان ۱۳۹۷، ساعت ۱۲:۴۶
گلزار : بهشت‌رضا
==خاطرات==  
• بعد از شهادت حسین چون ناراحت بودم و گریه زیادی کرده بودم او را در خواب دیدم که با لحن همیشگی و دلچسب خود به من گفت: خواهر جان چرا گریه می کنی؟ گفتم: چون شما دیگر در بین ما نستی و ما دیگر نمی توانیم تو را ببینیم. او به چهار چوب در اشاره کرد. پسرش محسن که خرد سال بود آنجا ایستاده بود و گفت: ببین من همیشه در بین شما هستم و در همان حال محسن بزرگ و بزرگتر شد و درست مثل قیافه ی پدر را گرفت، و گفت: او جای مرا برای شما پر می کند از خواب بیدار شدم و حالا که او را بزرگ شده می بینم همیشه یاد او می کنم چون درست اخلاق مهربان پدر را دارد و مثل او صحبت می کند و تمامی رفتارش مثل اوست.
• بعد از شهادت برادرم حسین بانپور یک شب پسر عمه ام که شوهرم است خوابی دیده بود که در قطعه شهدا بر سر یک قبر خالی ایستاده ام و اطراف آن قبر شلوغ است و از یکی از افرادی که در آنجا بود پرسیدم چرا این جا ایستاده ای با دست اشاره کردند که ما برای این سه نفر اینجا ایستاده ایم وقتی به طرفی که اشاره می کردند نگاه کردم سه نفر که در کنار هم دراز کشیده بودند دیدم که یکی از آنها مهدی و دیگری برادرش حسین و دیگری هم داداشم است که هر سه شهید شده اند. در همان لحظه از خواب بیدار شدم.
• برادرم حسین خیلی فداکار و دوست داشتنی بود. یادم هست وقتی که شوهرم نارسایی کلیه داشت و دیالیز می شد. پس از چند سال قرار شد که عمل پیوند کلیه روی ایشان انجام شود به دلیل اینکه او کسی را نداشت و برادر دیگرم نیز کارمند بود و نمی توانست او را همراهی کند حسین با از خود گذشتگی و بزرگواری که داشت همراه ما به تهران آمد و در تمام طول عمل و دوران نقاهت شوهرم همراه ما ماند و با اینکه از خانواده و فرزندانش دور بود و در طی این مدت خستگی زیادی را تحمل می کرد حتی برای یک بار هم که شده گله و شکایتی در این مورد با من نکرد و صبورانه تحمل نمود و من این از خود گذشتگی او را هیچ وقت فراموش نمی کنم.
• یادم هست برادرم حسین به نامش خیلی علاقه داشت. همیشه این را می گفت من به نامم خیلی علاقه دارم چون پدرم علی و مادرم زهراست و همیشه از این موضوع ابراز رضایت می کرد. وقتی که او به شهادت رسیده بود و می خواستند او را به خاک بسپارند من خیلی اصرار می کردم که می خواهم صورتش را ببوسم اما به من اجازه نمی دادند با اینکه با خواهش من در تابوت را باز کردند و من متوجه شدم که سر ایشان در اثر اصابت ترکش از بدن جدا شده. حال که چندین سال از آن می گذرد هر وقت به یاد آن صحنه می افتم به او غبطه می خورم و به خود می گویم چه سعادتی داشت که هم نام امام حسین (ع) و پدر و مادرش هم نام پدر و مادر ایشان بود، مانند ایشان در راه خدا نیز سرش را هدیه داده است.
• در خاطرم هست یک شب خواب دیدم که یک کوه بلند است که یک طرفش را نیروهای دشمن و طرف دیگر هم نیروهای خودی است. که وسط این کوه که دره مانندی که جعبه های انار فراوانی ریخته بود و هر کس که می رود از این انارها بردارد، عراقیها او را اسیر می کنند و می برنند. یک مرتبه دیدم دختر کوچکم هم آنجاست که سریع رفت و یک انار برداشت و من دویدم و رفتم دستش را گرفتم، عراقی ها از آن طرف آمدند و دخترم را از من گرفتند و بردند. دیدم که همسرم اسکندر با همان لباسهای رزمی خود آمد ولی نتوانست دخترمان را از عراقیها بگیرد. عراقیها دخترمان را گرفتند یکی از عراقیها پایش را روی پای دخترم گذاشت و پای دیگرش را کشید و دخترم را از وسط نصف کرد ولی او نمرد و زنده ماند، دخترم را برداشتند و بردند من در عالم خواب رو به همسرم کردم و گفتم :نگاه کن بچه را بردند. گفت: خوب، چکار از دست من برمی آید؟ این ها می دانند که این جا عراق است و نباید بروند انار بردارند. که از خواب بیدار شدم تا اینکه همسرم اسکندر به مرخصی آمد و من خوابم را برایش تعریف کردم و ایشان گفتند انشا الله خیر است خودتان را ناراخت نکنید، هرچه خدا بخواهد همان می شود. بعد که ایشان به جبهه رفتند دیگر خبری از وی نشد تا اینکه خبر مفقود شدن همسرم را برایم آوردند و خوابم تعبیر شد.<ref>[http://%20http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=3694 سایت یاران رضا]</ref>     ==پانویس== 
منبع سایت یاران رضاhttp: <references //yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=3694>
۲٬۹۹۷
ویرایش