یک روز که با برادر کبیرزاده برخورد کردم، دیدم نشسته و گریه می کند. جا خوردم وگفتم: « مجید؛ چی شده؟ اتفاقی افتاده؟»
با دست اشک هایش را پاک کرد و گفت: «به حال مردم کردستان گریه می کنم. دلم به حال مردم کردستان می سوزد». سوال کردم: «اتفاقی خاصی افتاده؟ چیزی دیده ای؟»
گفت: « امروز که می آمدم بچه هشت ساله ای تا مرا دید فرار کرد. رفتم و او را گرفته پرسیدم: «چرا فرار می کنی؟» گفت:« من سر شما را می برم و از تن جدا می کنم.» ناراحتی من از این است که تبلیغات سوء ضد انقلاب چه تاثیر منفی و بدی روی این بچه ها گذاشته است.»منبع سایت ویکی شاهد<ref>[http://wikishahed.ir/%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF%DA%A9%D8%A8%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87سایت ویکی شاهد]</ref> ==پانویس==<references/>
== ردهها ==