{{جعبه اطلاعات افراد نظامی
|نام فرد = شهید علی فخری
|تصویر =شهید علی فخری.jpg
|توضیح تصویر =
|ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی
|شهرت =
|دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]]
|تولد =[[نیشابور]]
|شهادت = [[1365/11/25]]
|وفات =
|مرگ =
|محل دفن =
|مفقود =
|جانباز =
|اسارت =
|نیرو =
|یگانهای خدمت =
|طول خدمت =
|درجه =
|سمتها =[[رزمنده]]
|جنگها = [[جنگ ایران و عراق]]
|نشانهای لیاقت =
|عملیات =
|فعالیتها =
|تحصیلات =
|تخصصها =
|شغل =
|خانواده = نام پدر:حسین
}}
کد شهید: 6527182
نام : علی
گلزار :
==خاطرات خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهیدموضوع: خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيدراوی ؛ بتول فخریمتن کامل خاطره==
به خاطر دارم روزی برادرم علی به منزل ما آمد و گفت : خواهر جان من می دانم که شهید می شوم فرزندت که به دنیا آمد اسم او را علیرضا بگذار که هم نام من باشد و هم نام پدرش غلامرضا فرزندم به دنیا آمد و نام او را علیرضا گذاشتم بعد ها که علی به شهادت رسید در حدود پنجاده روز مفقود بود. شبی خواب دیدم که شهید حاج حسن و شوهرم شهید غلامرضا باغشنی در حال تهیه شربت هستند و بسیار فعالیت می کردند و شربتها را در بین مردم پخش می کردند فردای آن روز خبر آوردند که جنازه برادرم علی پیدا شده و ایشان مدتها پیش به فیض شهادت نائل گشته است در خواب دیدم جوانها سوار بر اتوبوسی شده بودند و راهی کربلا هستند و برادر شهیدم علی در میان آن جوانها بود اتوبوس به راه افتاد در این حال پدرم را دیدم که ساکی در دست داشت . هر چه می دوید به سمت اتوبوس به آنها نمی رسید آری پدر و برادرم هر دو کربلای 4 و 5 شرکت داشتند که پدرم در کربلای 5 شرکت نکرد و برگشته بود ولی برادرم در کربلای 5 به شهادت رسید. خواب و رویای دیگران درمورد شهید* موضوع: خواب و روياي ديگران درمورد در مورد شهادت شهيدراوی: زهرا فخریمتن کامل خاطره
یک شب خواب دیدم به خاطر دارم روزی برادرم علی به منزل ما آمد و گفت: خواهر جان من می دانم که در میان گندم زاری در اطراف مزار باغشن بودیم [[شهید]] می شوم فرزندت که ناگهان متوجه شدم هواپیمایی از سمت جنوب به سوی مردم می آید ترس ما دنیا آمد اسم او را فرا گرفته بود علیرضا بگذار که نکند باغشن هم نام من باشد و هم نام پدرش غلامرضا فرزندم به دنیا آمد و نام او را بمباران کنند علیرضا گذاشتم بعد ها که ناگهان متوجه شدم علی به [[شهادت]] رسید در میان دامن من قرار گرفته حدود پنجاده روز مفقود بود. شبی خواب دیدم سیدی از اهالی باغشن از مزار بیرون آمد شال خویش را به دست گرفته که [[شهید]] حاج حسن و بالای سرش حرکت شوهرم [[شهید غلامرضا باغشنی]] در حال تهیه شربت هستند و بسیار فعالیت می داد کردند و به هواپیما شربتها را در بین مردم پخش می گفت : برو برو. کردند فردای آن روز خبر آوردند که جنازه برادرم علی نیز پیدا شده و ایشان مدتها پیش به فیض [[شهادت]] نائل گشته است در خواب دیدم جوانها سوار بر اتوبوسی شده بودند و راهی کربلا هستند و برادر [[شهید]]م علی در میان آن جوانها بود اتوبوس به راه افتاد در این کلمات حال پدرم را تکرار دیدم که ساکی در دست داشت. هر چه می کرد او هم می گفت برو دوید به سمت اتوبوس به آنها نمی رسید آری پدر و برادرم هر دو [[کربلای 4 و 5]] شرکت داشتند که بعد از گذشت چند روز از این خواب امام (ره) پدرم در [[کربلای 5 ]] شرکت نکرد و برگشته بود ولی برادرم در [[کربلای 5]] به ایران آمدند[[شهادت]] رسید. خاطرات نظامیموضوع: خاطرات نظاميراوی: حسین بتول فخریمتن کامل خاطره
به خاطر دارم یک روز برای شرکت در تظاهرات به نیشابور رفته بودیم و علی هم بسیار اصرار می کرد . لذا او را با خود به شهر بردیم قبل از انقلاب بود و هنوز امام به ایران نیامده بودند جمعیت زیادی آمده بودند و سربازان رژیم شاه در خیابان آماده سرکوب مردم بودند ما در مسجد جامع بودیم و چون سربازان در محل درب شمالی مسجد که به خیابان اصلی باز می شد جمع شده بودند لذا ما از درب غربی بیرون رفتیم جمعیت آنقدر زیاد بود که به سختی توانستیم از مسجد بیرون برویم علی که در آن موقع کودکی بیش نبود در زیر دست و پا لگد مال شده بود . از مسجد به سرعت به خانه روحانی باغشن که در آن اواخر در نیشابور منزل گرفته بود رفتیم او می گفت * موضوع: اگر کسی زخمی شد سریع به بیمارستان بروید خواب و خون بدهید و هر کس خون ندهد از ما نیست. علی با آن سن کمش اصرار می کرد که برویم و خون بدهیم.<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=15780 یاران رضا]</ref>روياي ديگران درمورد شهيد
یک شب خواب دیدم که در میان گندم زاری در اطراف مزار باغشن بودیم که ناگهان متوجه شدم هواپیمایی از سمت جنوب به سوی مردم می آید ترس ما را فرا گرفته بود که نکند باغشن را بمباران کنند که ناگهان متوجه شدم علی در میان دامن من قرار گرفته دیدم سیدی از اهالی باغشن از مزار بیرون آمد شال خویش را به دست گرفته و بالای سرش حرکت می داد و به هواپیما می گفت: برو برو. علی نیز این کلمات را تکرار می کرد او هم می گفت برو که بعد از گذشت چند روز از این خواب امام (ره) به ایران آمدند. راوی: زهرا فخری
* موضوع: خاطرات نظامي
به خاطر دارم یک روز برای شرکت در تظاهرات به نیشابور رفته بودیم و علی هم بسیار اصرار می کرد . لذا او را با خود به شهر بردیم قبل از انقلاب بود و هنوز امام به ایران نیامده بودند جمعیت زیادی آمده بودند و سربازان رژیم شاه در خیابان آماده سرکوب مردم بودند ما در مسجد جامع بودیم و چون سربازان در محل درب شمالی مسجد که به خیابان اصلی باز می شد جمع شده بودند لذا ما از درب غربی بیرون رفتیم جمعیت آنقدر زیاد بود که به سختی توانستیم از مسجد بیرون برویم علی که در آن موقع کودکی بیش نبود در زیر دست و پا لگد مال شده بود . از مسجد به سرعت به خانه روحانی باغشن که در آن اواخر در نیشابور منزل گرفته بود رفتیم او می گفت : اگر کسی زخمی شد سریع به بیمارستان بروید و خون بدهید و هر کس خون ندهد از ما نیست. علی با آن سن کمش اصرار می کرد که برویم و خون بدهیم. راوی: حسین فخری
<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=15780 یاران رضا]</ref>
==پانویس==
<references/>
==نگارخانه تصاویر==
<gallery>
Image:شهید علی فخری.jpg
</gallery>
==رده==
{{ترتیبپیشفرض: محمدرضا فخار جوان}}
[[رده: شهدا]]
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]
[[رده: شهدای ایران]]
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]
[[رده: شهدای شهرستان نیشابور]]