شهیداسکندر باقری

تاریخ تولد : 1340/01/01 نام : اسکندر محل تولد : مشهد نام خانوادگی : باقری‌ تاریخ شهادت : 1363/12/25 نام پدر : اسماعیل‌ مکان شهادت : تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌ گلزار : بهشت‌رضا


خاطرات

• به یاد دارم روزی که اولین فرزند پسرم اسکندر می خواست به دنیا بیاید. ایشان در محل کارشان پادگان بودند که تلفنی به اسکندر خبر دادیم و او به خانه آمد و از همسرش پرسید، بچه ی من دختر است یا پسر؟ که من گفتم: دختر است، برایش چه اسمی را انتخاب کرده ای. گفت: یک اسمی برای دخترم آورده ام گفتم آن اسم چیست؟ گفت اسم اولین زنی که در راه اسلام شهید شد چه بود. من گفتم: سمیه. گفت: آری. اسم سمیه را بر روی دخترمان می گذاریم و بعد نام اولین فرزندش را سمیه گذاشت. • به خاطر دارم وقتیکه برادرم اسکندر را برای اولین بار در جبهه دیدم به او گفتم : خوب تو الان می بینی من و محمد علی در جبهه هستیم ، تو چرا آمدی؟ پیش خانواده ات نماندی ، شما برگرد و کنار خانواده بمان ، اسکندر گفت: این قرعه کشی به نام مادر در آمد و من به جای مادر آمده ام . که دیگر من حرفی نزدم و او در جبهه ماند . تا اینکه یک روز به مرخصی آمدم و قضیه قرعه کشی و در آمدن نام مادرم را پرسیدم . مادرم گفت : نه ، قرعه کشی به نام کس دیگری بوده که آن بنده خدا گفت: من کار دارم ، گرفتاری خانوادگی دارم ، نمی توانم به جبهه بروم . بعد اسکندر قبول کرد و گفت : خوب من به جای شما به جبهه می روم تا شما به گرفتاری و مشکلاتت برسی و آنها را حل کنی. برای همین به بهانه ی قرعه کشی به نام من به جبهه آمد، زیرا واقعا عشق و علاقه زیادی به جبهه رفتن دارد من هم مانع نشدم. • به خاطر دارم هنگامیکه پسرم اسکندر از جبهه به مرخصی آمده بود خاطره ای را که در جبهه اتفاق افتاده بود را اینگونه نقل کرد. اسکندر گفت: در منطقه بودیم و با دشمن مقابله می کردیم که پسر آقای کاری تیر خورد و در اثر جراحت وارده بیهوش شد که من ایشان را به پشت گرفتم تا به عقب برای مداوا ببرم. در بین را به چند عراقی بر خوردم که آنها با دیدن من اسلحه یشان را انداختند و تسلیم شدند و من با در خواست کمک چند تن از همرزمان هم آمدند. در بین راه با کمک اسیر های عراقی با یک پتو برنکاردی را درست کردیم و مجروح را در آن گذاشتیم و به وسیله اسیر های عراقی حمل کردیم. اما چون پتو جمع می شد و مجروح ما از ناحیه سینه جراحت داشت مشکل بود. چند قدمی که رفتیم از جایی که خدا می خواست چشم من به یک برانکارد افتاد و مجروح را در داخل آن گذاشتیم تا به رود خانه نیسان رسیدیم که آنطرف رودخانه آبولانس های ایرانی بودند که با هر زحمتی بود از رود خانه رد شدیم. پسر آقای کاری را به آمبولانس رساندم در صورتی که هم اسیر و هم مجروح را به پشت خط رساندم. • به یاد دارم اوایل انقلاب بود یک روز پسرم اسکندر به خانه آمد و گفت: مادر گفتم: بله. چی شده که این قدر خوشحالی. گفت: ما امروز یک ماشین کامیون نان آوردیم و بین مردم مستضعف و محتاج تقسیم کردیم. من گفتم: مادر جان یک تکه نان را برای تبرک برای ما می آوردی اسکندر گفت: نه، از ما محتاج تر و مستحق تر هم هست که این نانها را نیاز داشته باشد و گرسنه نماند. بعد من هم چیزی نگفتم و به آشپزخانه برای آمده کردن ناهار رفتم. • به خاطر دارم برادرم اسکندر از جبهه به مرخصی آمده بود. یکی از خاطرات جبهه را اینگونه نقل کرد: یک روز من با دوربین خاکریز عراقیها را نگاه می کردم. دیدم عراقیها از پشت خاکریز رد می شوند برای همین پیش رفقا رفتم: بیایید ببینید عراقیها دارند از خاکریز رد می شوند، زود بیایید برویم کمین بزنیم، بچه ها کفتند: نه ممکن است تعداد عراقیها در پشت خاکریز زیاد باشند. وقتی دیدم آنها نمی آیند خودم به تنهایی به کمین رفتم. که با رگبار کلاش یک نوار تیر به طرف خاکریز شلیک کردم و فورا جایم را تغییر دادم. که در همان لحظه خمپاره ای به منطقه ای که ایستاده بودم اصابت کرد. اما آسیبی به من نرسید چون سریع جایم را عوض کرده بودم. بعد از نیم ساعت آژیر آمبولانس را از همان جایی که به رگبار بسته بودم شنیدم. متوجه شدم که تعدادی کشته و زخمی شده اند و به هوای این که ما در کمین هستیم عقب نشینی کردند و رفتند. • به یاد دارم وقتی من به مکتب می رفتم تا قرآن خواندن را بیاموزم سن وسال کمی داشتم. من یک عمه جزء ( سیم قرآن کریم) را حفظ بودم و تمام کردم و مرتب به مادر بزرگم می گفتم: برایم قرآن بگیرید تا من دیگر جز قرآن را هم حفظ کنم. اما از نظر بزرگترها قرآن را نباید به بچه ها بدهند. برای همین مادر بزرگم توجهی نکرد. تا اینکه یک روز خانه ی دایی ام اسکندر نشسته بودیم که من به دایی اسکندر گفتم: من می خواهم یک قرآن داشته باشم تا کل قرآن را حفظ کنم ایشان به من گفتند: اگر عمه جز را برایم بخوانی و یک اشتباه هم نداشته باشی، حتما برایت یک جلد قرآن می خرم من هم بدون اشتباه خواندم، ایشان هم گفتن:حتما همین فردا برایت می خرم. ایشان خیلی پایبند به عهد و پیمان و قولی که به کسی می دادند بودند و حرفی را که میزدند انجام می دادند. فردای آن روز دیدم دایی اسکندر یک جلد قرآن کریم بزرگ خریده است و اسم مرا هم روی جلد آن نوشته و برایم هدیه آورد. آن لحظه آن قدر خوشحال شدم که حد نداشت. بعد از آن روز من با چه شوقی این قرآن بزرگ را که حتی زورم نمی رسید بلند کنم با خودم به مکتب خانه می بردم. زیرا وقتی این قرآن را دست می گرفتم، احساس هیجان و بزرگی می کردم حتی یادم هست که یک مرتبه مادر بزرگم رو به دایی کرد و گفت: آخر چرا قرآن به این بزرگی را به دست بچه ای دادی؟ ایشان گفتند: چرا وقتی او اینقدر علاقه و استعداد فراگیری قرآن را دارد شما مانع می شوید ونمی گذارید مکتب برود؟ من هنوز آن قرآن را به یادگار دارم و هرشب جمعه آن را باز می کنم و سوره ای از قرآن را به یاد شهید دایی ام قرائت می کنم، وهر موقع چشمم به اسم خودم که روی جلد قرآن با دست خط ایشان نوشته شده می افتم، دوبارهخاطرات کودکیم تداعی می شود. • به یاد دارم تقریبا دو ماه بود که از برادرم خبری نشده بود. یک روز خبر آوردند ایشان مفقود شده است. برای همین من جهت پیدا کردنش بطرف منطقه رفتم که در راه به شب خوردم. برای استراحت به مسجد ابوالفضلی که نزدیک یزد بود رسیدم. شب را آنجا استراحت کردم. اذان صبح که به صدا درآمد بلند شدم و نماز را خواندم بعد از تمام شدن نماز به حضرت ابوالفضل (ع) متوسل شدم و چیزی نظر کردم و گفتم: یا ابوالفضل دو ماه است که از برادرم خبری ندارم دیگر خودت یک رحمتی بکن و تا صبح یک چیزی از او به من نشان بده. چون تا طلوع صبح چند ساعتی مانده بود، دوباره خوابیدم که خواب دیدم برادرم با صورتی خاکی آمد در حالی که در بدن و صورتش گوشت نبود و اسکلت بود و با هم صحبت کردیم او گفت نمی بینی من کجا رفتم و کجا هستم؟ گفتم: نه، همین طور که باهم صحبت می کردیم از نظرم ناپدید شد و من از خواب بیدار شدم و برگشتم. تا اینکه پس از 13 سال جنازه مفقود الاثر شده اسکندر پیدا شد وقتی برای شناسایی جسد رفتم همان طور که در خواب دیده بودم در بیداری دیدم. درست در بدن و صورتش گوشتی نبود و اسکلت بود که جنازه ایشان را تشییع و در گلزار شهدا بهشت رضای مشهد به خاک سپردیم.[۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا
آخرین تغییر ‏۷ شهریور ۱۳۹۸، در ‏۲۱:۳۷