تاریخ تولد : 1336/04/10 نام : حسین محل تولد : بیرجند نام خانوادگی : حسنخوی تاریخ شهادت : 1360/03/16 نام پدر : محمد مکان شهادت : تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : فرماندهگردان گلزار : بهشترضا
خاطرات
• در جبهه دشت ذهاب در حال مأموریت بودم. برادر حسن خویی چند روزی بعد از ما به جبهه آمد به ایشان گفتم: حسین شنیده ام خداوند به تو فرزندی داده است. پسر است یا دختر ؟ ایشان در حالیکه لبخندی به چهره اش بود با لحن خاصی در جوابم گفت ( زینب است، زینب). • روزی نزدیک ظهر نبرد شدیدی در جبهه سر پل ذهاب بین رزمندگان اسلام و کفار بعثی در جریان بود. من به اتفاق برادر حسن خویی و چند تن دیگر از برادران سپاه در سنگری مستقر بودیم. ناگهان دیدم که برادر حسن خویی در سنگر نیست. با ناراحتی فراوان از سنگر خارج شدم و اطراف را جستجو کردم و دیدم که در آن موقعیت حساس در زیر گلوله های توپ و آتش خمپاره، مشغول خواندن نماز است. پس از اتمام نماز با ناراحتی به او اعتراض کردم که: حالا چه موقع نماز خواندن است؟ به من گفت: همین جنگی که الان ادامه دارد برای احیاء دین و برپا داشتن همین نماز است. • «روزی با هم در مزرعه کار می کردیم و دیوار می ساختیم . در جریان کار ، شاخه درخت زرشکی که متعلق به همسایه بود ، شکست . شهید در پایان کار سراغ صاحب آن مزرعه را گرفت وگفت : باید برویم و رضایت او را بگیرم . من اهمیتی ندادم و گفتم : اشکالی ندارد و یک امر عادی و طبیعی است ولی اصرار ایشان و جدیت او در گرفتن رضایت صاحب درخت ، باعث شد تا نزد صاحب درخت برویم . صاحب درخت از اینکه زحمت کشیده و نزد وی رفته بودیم ، خیلی خوشحال بود و تشکر می نمود و گفت : ما هیچ ناراضایتی از حسین نداریم و هیچ آزاری از ایشان به ما نرسیده است . » • پسرم به شدت مریض شده بود و بسیار رنج می کشید یک روز به من گفت: دیشب در عالم خواب حضرت امام علی (ع) را دیدم که تشریف آوردند و شمشیری به گردنم آویختند. من آن خواب را به نشانه بازیافتن صحت وی تعبیر کردم و گفتم: انشاا.. سلامتی خود را باز خواهی یافت و چنین هم شد . • یکی از همرزمان شهید برایم تعریف می کرد که در حین یک عملیات دیدم که شهیدحسن خوی در حالیکه نیروهای دشمن را به رگباری می بستنند بلند بلند گریه می کردند و این دو عمل برایمان تعجب انگیز بود . و وقتی که علت را پرسیدم فرمود: من به تکلیف خودم عمل می کنم ولی با اینکه آنها را به حق می کشم وقتی می بینم مسلمان هستند منتهی فریب خورده اند و در راه باطل کشته می شوند ناراحت می شوم و گریه ام می گیرد . • قوی ترین سلاح یکی از دوستان شهید می گفت : روزی در جبهه از من پرسید قوی ترین سلاح ما کدام است ؟ من در پاسخ فکر کردم و گفتم : قوی ترین سلاح که در دست بچه های سپاه است خمپاره 120 میلیمتری است . ایشان بسیار خندید و در نهایت گفت که خیر قوی ترین سلا ح ما ایمان است نه آنچه شما می فرمایید . • قضا نماز پیش ازبلوغ ! روزی نزدیک ظهر بود که دیدم برادر حسنخویی نماز می خواند و طبق معمول نمازش را چند مرتبه اقامه می کند من کنجکاو شدم و از وی پرسیدم چرا اینقدر نمازت طولانی است او به من گفت من تا سن پانزده سالگی نماز نخوانده ام و اکنون دارم قضای آن پانزده سال را می خوانم یعنی شهید حسنخویی از بدو تولد تا زمان شهادت نماز بجا آورده است و این مطلب نشانگر ایمان کاملش بود که به وجودش افتخار و در برابر کارهایش حیرت زده می شدیم. • یکی از همرزمان شهید می گفت : در منطقه عملیاتی بودیم . در خط مقدم زیر باران آتش دشمن قرارداشتیم متوجه شدم که شهید حسنخوی نیست وگویا به جایی رفته اند . تعجب کردم و به جستجو پرداختم دیدم که دارد نماز می خواند گفتم : حسین الان چه وقت نماز است ؟ در این بحبوحه آتش و درگیری ؟ ایشان فرمود : امام حسین (ع ) به خاطر همین نماز شهید شدند . • روزی به اتفاق برادران سپاه جهت آموزش های رزمی به خارج از شهر می رفتیم زمان نزدیک ظهر بود و برادر حسن خویی به فکر خواندن نماز افتاد از طرفی چون تعداد برادران سپاه زیاد بودند ایشان احساس کرده بود شاید همه افراد راضی نباشند که ماشین را متوقف کرده و نماز بخوانند شاید حسن خویی در پی چاره جویی بود که ماشین از حرکت ایستاد وقتی از ماشین پیاده شدیم دیدیم لاستیک آن پنچر شده است شهید بلافاصله از این موقعیت ایجاد شده استفاده کرده و نمازش را به موقع خواند. • «خدا چراغش را می رساند !» روزی نزدیک غروب در حال برگشتن از پادگان امام حسین (ع) بودیم که ناگهان حسین صدای اذان مغرب را شنید به من گفت ابراهیم نگهدار تا نماز بخوانم چون در حال حرکت در بیابان بودیم و از طرفی موتور من هم چراغ نداشت به وی گفتم حسین جان موتور من چراغ ندارد اجازه بده تا هوا تاریک نشده خودمان را به شهر برسانیم امّا او با اصرار فراوان گفت ابراهیم نگهدار تا نمازم را بخوانم خدا چراغش را می رساند به او گفتم وضو گرفته ای : دارم . من هم نگه داشتم و او نمازش را خواند هوا کاملاً تاریک شده بود و ما حرکت کردیم در همان شرایطی که حرکت بسیار خطرناک بود به آهستگی به راه خود ادامه دادیم گفتیم : حسین جان می بینی راندن موتور در این تاریکی سخت با آرامش به من گفت ناراحت نباش ابراهیم جان خدا چراغش را می رساند چند لحظه بعد ناگهان ماشینی در پشت سرمان ظاهر شد حسین گفت : موتور را کنار بکش من هم اینکار را کردم و ماشین از کنار ما گذشت و حسین به من گفت : پشت سر ماشین با احتیاط حرکت کن من هم اینکار را کردم و به سلامت به مشهد رسیدیم . • برادر حسن خویی برای گرفتن گواهینامه ثبت نام کرده بود. روز امتحان آیین نامه فرار رسید و در جلسه امتحان حضور یافت جلسه امتحان مدت کمی به تاخیر افتاد. پس از پخش سئوالات امتحانی ناگهان صدای اذان ظهر به گوشش رسید. بلافاصله جلسه امتحان را ترک نمود و نمازش را به جا آورد و به همین خاطر امتحانش سه ماه به تأخیر افتاد. • ما در تهران باهم زندگی می کردیم ، یک روز ایشان ، تازه از پای صندوقهای رأی برگشته بود . دو سلاح یک کلت و یک 3.ژ همراهش بود که آنها را داخل کمد دیواری گذاشت و کمد را قفل کرد و کلید را در جیبش گذاشت . آنگاه لباسهایش را در آورد و رفت که وضو بگیرد . در همین حال گویا همسرش اسلحة 3.ژ را برداشته ، پشت در کمین کرده بود که با ایشان شوخی کند . به محض ورود ایشان به اطاق به ایشان ایست داده و از وی خواسته بود که دستهایش را بالا بگیرد ! شهید خیلی اصرار نمود که اسلحه آمادة آتش است و ایشان شوخی با اسلحه را کنار بگذارد که خطرناک است ، ولی همسرش به کارش ادامه داد و نهایتاً ناخواسته تیری شلّیک شد ! به محض شنیدن صدا ، سراسیمه خود را رساندم و دیدم که همسرش بیهوش افتاده است و تیر شلّیک شده از مقابل صورت شهید عبور کرده و به دیوار خورده است . لیکن جالب توجّه ایشان بیحوصله نشده بود و با متانت و آرامش خاصّی، آب به سر و صورت همسرش میزد تا اینکه بهوش آمد و از زنده بودن شهید تعجّب نمود و خیلی خوشحال شد ولی شهید هیچگونه برخورد تندی با وی ننمود . • خاطره ای که لازم است عرض کنم ، رویایی است که هجده سال قبل از شهادت پسرم دیدم و شهادت پسرم را مصداق و تحقق و معنای همان رؤیا یافتم . آنزمان هنوز در کاظمین عراق مقیم بودیم . شبی در عالم خواب دیدم که من و جناب شیخ ابراهیم ربّانی که اکنون در بیرجند تشریف دارند ، در محلّی حضور داریم و چند تن از خانمهای روستایمان گازار (آقای ربّانی هم گازاری است) سینی چای آورده و به ما هدیه کردند . آنگاه خانم بزرگواری سینی آورد که بر روی آن مقداری گندم و انگور قرار داشت و نیز شمشیری هم روی آن گذاشته بودند ، که آن را به ما تقدیم کرد و سپس به من گفت : این سینی متعلّق به شما و آقای ربّانی است امّا شمشیر متعلّق به شخص شماست تا با کمک آن به یاری حضرت صاحب الامر (عج) بروید ! ... بعداً که فرزندم به شهادت رسید ، متوجّه شدم که آن شمشیر ، همین فرزند عزیزم بوده است که در راه اسلام و در لشگر اسلام بفرماندهی صاحب الزمان (عج) به شهادت رسیده است . • روزی نبرد با صدامیان در تنگه حاجیان به شدت ادامه داشت. هنگام شب فرا رسید. سنگرمان روی تپه قرار داشت و در فاصله دو متری مزدوران صدام مستقر بودند. عده ای از سربازان عراقی که از محل استقرار خود خارج شده بودند و به علت تاریکی هوا نمی توانستند به سنگرشان برگردند، راه را ادامه داده و به نزدیکی سنگر ما رسیدند. در این هنگام برادر حسن خویی که عربی می دانست، به آنها گفت : از این طرف بیایید! و آنها هم دنبال صدا را گرفته و به طرف ما آمدند. وقتی که به نزدیکی ما رسیدند، بلا فاصله آنها را وادار به تسلیم کردند. برادر حسن خویی از علت اینکه با ما به جنگ آمده اند، پرسید و آنها گفتند : ما را به زور به جبهه آورده اند و چون نظامی هستیم، مجبور که انجام وظیفه کنیم، ولی جنگ به نفع شما تمام خواهد شد.[۱]