شهید حسین پاسدارشهری
تاریخ تولد : 1348/01/02
تاریخ شهادت : 1367/05/05
محل شهادت : نامشخص
محل آرامگاه : خراسان رضوی - گناباد - بهشت سیدحسن
زندگی نامه
شهید در اولین روزهای سال 1348 در شهرستان گناباد دریک خانواده مذهبی و متدین به دنیا آمد. مادر شهید درمورد اینکه چگونه نام ایشان را حسین نامیدن می فرماید زمانی که این کودک را باردار بودم بزرگواری را د رخواب دیدم که به من فرمود فرزندت پسر است نام او را حسین بگذار این پسر فرزند شایسته ای خواهد شد. وباعث افتخار تو می شود.
شهید دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعدا زان واردمدرسه شد. شهید تحصیلات خود را تا سال سوم راهنمایی ادامه داد و بعداز آن به علت شرایط سخت زندگی به کار مشغول شد. درماههای محرم و صفر ازعناصر فعال هیاتهای عزاداری بهه شمار می آمد وا ز انجام دادن هیچ کاری در مراسم عزاداری دریغ نمیکرد.
شهید برای پدرومادر خوداحترام خاصی قائل بود. تا اینکه در 18 سالگی عازم خدمت مقدس سربازی شد. واز طرف نیروهای هوایی ارتش به خدمت اعزام شد. ودر منطقه اهواز مشغول شد. سرانجام درتاریخ 1367/05/05 درمنطقه اسلام آباد غرب درعملیات مرصاد به جرگه شهیدان دفاع مقدس پیوست.
- زندگی نامه بعدی
زندگینامه شهید شهید در اولین روزهای سال 1348 در شهرستان گناباد دریک خانوادهی مذهبی و متدین به دنیا آمد. مادر شهید میفرماید: زمانی که این کودک را باردار بودم بزرگواری را د رخواب دیدم که به من فرمود، فرزندت پسر است نام او را حسین بگذار. این پسر فرزند شایستهای است و باعث افتخار تو خواهد شد. بدینگونه نام حسین را بر این کودک نورسیده نهادند. خانوادهی با ایمانش از همان ایام کودکی طوری او را بزرگ کردند که فرزندشان در آینده برای مسلمانان و اسلام مفید باشد. با اینکه خودشان سواد بالایی نداشتند سعی میکردند فرزندشان درس بخواند و با سواد شود. آنان با تحمل سختیها مسیر اشتغال به تحصیل فرزندشان را هموار کردند. با رسیدن به سن 7 سالگی با وجود تمام مشقات و مشکلاتی که برای تحصیل وجود داشت، راهی دبستان شد. تحصیلات مقطع ابتدائی را در زادگاهش با حداقل امکانات موجود با موفقیت به پایان برد. او برای ادامهی تحصیل در مقطع راهنمایی عزم خود را جزم و تحصیلات خود را تا سال سوم راهنمایی ادامه داد. اما از آنجایی که تنگدستی و تلاش انفرادی پدرش برای امرار معاش کافی نبود. او برای کمک به وضعیت اقتصادی و معیشت خانواده بیش از دو سال نتوانست به تحصیل در دورهی راهنمایی ادامه دهد و به ناچار ترک تحصیل کرد تا پدر را در تأمین هزینههای زندگی یاری نماید. شهید بزرگوار طی دوران تحصیل نیز پیوسته به پدرش کمک و با او در امور طاقتفرسا همکاری میکرد. او فرد مودب و محترمی بود. ایشان خود را در دل همگان جا کرده بود و همهی اقوام، بستگان، دوستان و آشنایان برایش احترام خاصی قائل بودند. در ماههای محرم و صفر از عناصر فعال هیأتهای عزاداری به شمار می آمد و از انجام دادن هیچ کاری در مراسم عزاداری دریغ نمیکرد . در ماه خون و قیام محرم با شرکت در دستههای عزاداری سرور آزادگان شدت علاقهی خود را به اهل بیت رسول خدا آشکار میکرد و ارادتی خاص به حضرت ابوالفضل داشت. در شبهای دعای کمیل که بعد از انقلاب در محل برپا بود، شرکت میکرد. شهید برای پدرومادر خوداحترام خاصی قائل بود . شهید در 18 سالگی عازم خدمت مقدس سربازی شد و از طرف نیروی هوایی ارتش به خدمت اعزام شد. او در منطقهی اهواز مشغول به گذران خدمت سربازی شد. شهید برای پدر و مادر خود احترام خاصی قائل بود و هنگام خداحافظی از پدرش پرسید: آیا راضی هستی به جبهه بروم ؟ پدرش مثل تمامی پدران رزمندهها با افتخار فرزندش را در آغوش گرفت و گفت: پسرم خدمت کردن به اسلام تنها افتخار من است. گواه این ادعا هم، اینست که تو به جبهه بروی و اگر خواست خدا بود در این راه نیز شهید شوی. برو پسرم خدا به همراهت. حسین نیز گفت انشاالله که یا با پیروزی اسلام از جبهه برمیگردم . اگر خدا ا افتخار شهادت را به من بدهد، آنگاه به آرزوی دیرینهی خودم میرسم. سرانجام درتاریخ 05/05/1367 در منطقهی اسلامآباد غرب در عملیات مرصاد به جرگهی شهیدان دفاع مقدس پیوست.
خاطرات=
-قبل از شهادت فرزندم حسین پاسدار یک شب او را در خواب دیدم که به همراه هم در یک باغ بزرگ و زیبا بودیم حسین به من گفت: بیا تا با هم به بیرون از باغ برویم وقتی خارج شدیم چند لحظه ای که از آنجا دور شدیم مکانی را دیدم که در آنجا تعزیه خوانی بود و مردم جمع شده و آنها را تماشا می کردند. یکدفعه متوجه شدم که حسین در کنار من نیست و او را گم کرده ام هر چه به دنبالش گشتم او را پیدایش نکردم تا اینکه وسط تعزیه خوانان او را دیدم که در نقش علی اکبر امام حسین (ع) او را به شهادت رساندند و من سریع از وسط جمعیت خودم را به آنجا رساندم و تا دست های بریده او را دیدم از خواب بیدار شدم درست همان روز تا نزدیکی اذان ظهر طول نکشید که خبر شهادت حسین را به ما رساندند .
-یادم هست وقتی که حسین را باردار بودم یک شب بزرگواری را در خواب دیدم ایشان به من گفت: شما فرزندی در راه دارید که پسر است او فرزندی صالح و شایسته برای شماست اسم او را حسین بنامید او باعث افتخار شما می شود و یک علامت مشخصه نیز دارد. از خواب بیدار شدم و از آن موضوع گذشت تا اینکه حسین به دنیا آمد و وقتی که دیدم او پسر است به گفته آن سید بزرگوار اسم او را حسین نامیدم وقتی کمی بزرگ تر شد خال سیاه رنگی بر روی سرش پدیدار شد که موهایی طلایی بر روی آن رشد می کرد که هر وقت می خواستیم موهایش را کوتاه کنیم اجازه نمی داد تا آن موهای طلایی را کوتاه کنیم آن خال همان نشانی بود که آن سید در آن خواب به من گفته بود .
-چیادم هست وقتی پسرم برای آخرین بار قصد رفتن به جبهه را داشت موهایش را ماشین نمود و به من گفت: من این دفعه آخرین باری است که به جبهه می روم و ان شاءلله به لطف خدا به شهادت می رسم من خیلی گریه کردم و گفتم: که نمی گذارم به جبهه بروی گفت: شما و پدر نمی توانید مرا در اینجا زندانی نگه دارید شما بهتر می دانید که آنجا بیشتر به من نیاز دارند و نمی توانم سنگر را خالی بگذارم بالاخره با هر بهانه ای که بود ما را راضی کرد و به جبهه رفت و دیگر برنگشت .
-یکی از همرزمان پسرم حسین پاسدار برای ما تعریف می کرد که در اسلام آباد غرب با حسین همراه بودیم در یکی از عملیات ها که با او بودم یکی از دوستانش تیر خورد و او سریع خودش را به دوستش رساند تا او را به عقب انتقال دهد که تیری بر سینه اش اصابت کرد و به زمین افتاد و در همان جا به شهادت رسید در آن زمان شناسنامه اش را به همراه برده بود و تیر به شناسنامه خورده بود و او را سوراخ کرده بود ما هنوز آن شناسنامه را یادگاری نگه داشته ایم .
-بعد از شهادت برادرم خیلی دوست داشتم او را دوباره می دیدم و با او محبت می کردم یک روز که دلم خیلی گرفته بود عکس او را جلوی خودم گذاشتم و با عکس محبت کردم و اشک می ریختم تا اینکه خوابم برد در خواب برادرم حسین پاسدار را دیدم که با لباس های سفید و زیبایی به پیش من آمد او صورت بسیار نورانی داشت به من گفت: شما چرا اینقدر ناراحت هستید و گریه می کنید. گفتم چرا دیگر به ما سر نمی زنی؟ من دلم خیلی برایتان تنگ شده است او دست مرا گرفت و به همراه خود که یک باغ بزرگ که سرتاسر آن را گل های زیبا و درختان سر به فلک کشیده پوشانده بود وارد کرد کمی در باغ قدم زدیم به من گفت: این باغ و آن خانه که آنجا می بینید از آن من است و من در اینجا زندگی می کنیم، شما بیبینید و برای مادر نیز بگویید که اینقدر برای من گریه نکند جای من بسیار خوب است و امیدوارم که شما هم پیش من بیایید از خواب بیدار شدم و خیلی خوشحال بودم. سریع لباس پوشیدم و خودم را به خانه مادرم رساندم و خوابم را برای آنها تعریف کردم و گفتم که دیگر ناراحت نباشید او در بهشت قرار دارد و بهترین باغ و خانه بهشتی را دارد و سفارش کرد که به شما بگویم برایش گریه نکنیم .