جاسم محل تولد : مشهد نام خانوادگی : پناهنده ایوب تاریخ شهادت : 1361/02/10 نام پدر : محمدعلی مکان شهادت : خونین شهر ـــ آبادان تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده گلزار : بهشترضا
خاطرات
• بیشتر شهدا اطراف ما خبر شهادتشان توسط من به خانواده هایشان می رسید هر وقت می خواستند خبر شهید شدن یکی را بیاورند قبل از آن خواب می دیدم که امام خمینی (ره) به میهمانی ما آمده است . "مادر بزرگ با حالت بغض و گریه می گوید" قبل از شهادت جاسم خواب دیدم که امام (ره) در خانه روبرو نشسته ، رفتم زیر بغل آقا را گرفتم و گفتم: آقا اینجا خیلی شلوغ است . بیائید خانه ما که از خواب بلند شدم و گفتم : که باز می خواهند خبر شهادت چه کسی را بیاورند من دو روز قبل از اینکه همه بفهمند فهمیدم که جاسم شهید شده است اما به کسی نگفتم و در دلم نگه داشتم. • از خاطراتی که جاسم برایم تعریف کرد در مورد عملیات چزابه بود . او می گفت : هفت شبانه روز جنگیده بودند . در این مدت حتی پوتین های خود را درنیاوره بودند (حتی برای نماز) و می گفت : بعد از عملیات در کنار سکویی تکیه داده بودم که تیری از کنار شانه چپم گذشت ، سرم را به طرف راست خم کردم و در این هنگام تیری از سمت راست آمد. سرم را به طرف چپ خم کردم و می گفت : وقتی خدا نخواهد هیچ اتفاقی نمی افتد و آن تیرها در آن موقع هیچ ضربه ایس به او وارد نکردند. • تنها خاطره ای که از برادر شهید جاسم به یاد دارم این است که ایشان با اینکه کودکی بیش نبودند اما به مسئله ی رعایت حجاب تقید داشتند . تقریباً 6 الی 7 سال بیشتر سن نداشتند و چون من از ایشان یک سال بزرگتر بودم . یک روز من بدون اینکه روسری سرم کنم با دوستانم به کوچه رفته و بازی می کردم که ناگهان برادرم از راه رسید و دید که من روسری ندارم . گفت : سریع برو روسری بپوش بعد بیا بازی کن . من به دلیل روحیه ی بچگی که داشتم گفتم : نمی روم دارم بازی می کنم و حرف او را گوش نکردم . دیدم ایشان رفته و لباس خود را پر از سنگ نموده و سنگ ها را به طرف من پرتاب می کند و می گوید : یا برو روسری سرت کن یا اینکه همه این سنگ ها را به تو می زنم و من از ترس سنگ ها رفتم و روسری را به سر کردم.[۱]