کد شهید: 6617198 تاریخ تولد : نام : جلیل محل تولد : مشهد نام خانوادگی : محدثیفر تاریخ شهادت : 1366/04/10 نام پدر : احمد مکان شهادت : ماووت
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : لشکر 21 امام رضا گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : فرماندهگردان گلزار : بهشترضا خاطرات
تقید به حجاب
موضوع تقيد به حجاب راوی متن کامل خاطره
یک روز من لباس راحتی پوشیده بودم که آستین های آن کوتاه بود. جلیل با من صحبت کرد و گفت: من که پسر هستم، خجالت می کشم لباس آستین کوتاه بپوشم. پس شما چطور این لباس را می پوشید. بهتر است شما لباس آستین بلند بپوشید.
خواب و رویای دیگران درمورد شهید
موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد راوی متن کامل خاطره
یکشب خواب دیدم جلیل سراغ من آمد و به اتفاق هم به حرم امام رضا (ع) رفتیم در یکی از صحنهای حرم مراسمی بود که ما بعد از ورود مکانی را برای نشستن انتخاب کردیم جلیل مرا روی زمین نشاند و خودش جلو رفت و آنقدر رفت تا از دید من ناپدید شد و من نتوانستم همراه او بروم و همانجا تنها ماندم
تقید به حجاب
موضوع تقيد به حجاب راوی متن کامل خاطره
" یک دفعه همراه جلیل به مسافرت رفته بودیم. در طی سفر از نظر حجاب به آن صورتی که جلیل دلش می خواست، بی اهمیت بودیم. او سعی می کرد با صحبت ما را ارشاد کند در غیر این صورت قهر می کرد و می گفت:" شما بایستی از نظر حجاب، کاملاً مسائل را رعایت نمائید. ما هم با اخلاق و رفتار جلیل بیشتر آشنا و روشن شده و این مسائل را رعایت می کردیم.
ناظر و شاهد بودن شهید برامور
موضوع ناظر و شاهد بودن شهيد برامور راوی متن کامل خاطره
761. جلیل محدثی فر پسر جلیل بعد ار شهادت او به دنیا آمد مدتی بعد فرزندش بیمار شد و دهانش برفک زده بود همسر جلیل در خواب دیده بود که جلیل سفارش کرده برای درمان پسرش دهان او را با جوش شیرین شستشو دهند پس از انجام این کار دهان پسر جلیل کاملاً خوب شد .
اعتقاد به ولایت
موضوع اعتقاد به ولايت راوی متن کامل خاطره
759. جلیل محدثی فر جلیل برای دیدن امام عازم تهران شد زمانی که برگشت نقل می کرد برای دیدن امام چند کوچه مانده به منزل ایشان کفشهایم را درآوردم و پای برهنه مسیر را ادامه دادم تا به منزل امام رسیدم در لحظه ای که چهره ی نورانی امام را دیدم ، بی جهت اشک از چشمانم سرازیر شد و شروع به گریه کردم آنقدر در چهره نورانی امام غرق شده بودم که حال خودم را نمی دانستم جلو رفتم و دست ایشان را بوسیدم جلیل می گفت : من هرچه را امام بگوید، همان را اطاعت و انجام خواهم داد .
ساده زیستی و پرهیز از تجمل
موضوع ساده زيستي و پرهيز از تجمل راوی متن کامل خاطره
784. جلیل محدثی فر هر وقت جلیل به جبهه می رفت و بر می گشت چند کیلویی لاغر می شد یک سری به او گفتم : لابد در جبهه چیزی نمی خوری که اینطور ضعیف و لاغر می شوی گفت : نه مادر ، من در آشپزخانه هستم هرچه خواسته باشم می خورم اول خودمان غذا می خوریم بعد دوستانمان . جلیل این حرفها را برای دلخوشی من می زد وقتی به اهواز رفتیم از وضعیت آنها با خبر شدیم چند روزی که آنجا بودیم جلیل داخل پارچهای قرمزی برای ما مقداری نخود و لوبیا و سیب زمینی می آورد . یک روز که به اتفاق هم بیرون رفتیم به جلیل گفتم : ما دیگر نمی توانیم این غذاها را بخوریم باید ما را بیرون ببری و از چلو کبابی برای ما غذا بخری .آن روز که بیرون رفتیم حدس زدم جلیل پولی همراهش نباشد به همین خاطر مقداری پول به او دادم و آن روز غذا را بیرون خوردیم روزی هم که می خواستیم از اهواز بیاییم جلیل مقداری تخمه ی آفتابگردان خرید و به ما داد و گفت : این تخمه ها را بگیرید و در طول مسیر بخورید وقتی به او گفتم : تو که هیچ وقت داخل جیبت پول نداری پس چه طوری می روی و می آیی گفت : خدا خودش خرجی را می رساند و همه کارها بوسیله ی او درست می شود .
پیش بینی شهادت
موضوع پيش بيني شهادت راوی متن کامل خاطره
762. جلیل محدثی فر جلیل ، فرزندی در راه داشت و قبل از اینکه به جبهه برود سفارشی کرد و گفت : خداوند فرزند پسری به ما عطا خواهد کرد می خواهم اسم او را جلیل بگذارید جلیل عازم جبهه شد و مدتی بعد به شهادت رسید و سه ماه بعد از شهادتش پسری زیبا شبیه جلیل به دنیا آمد .
توجه به خانواده
موضوع توجه به خانواده راوی متن کامل خاطره
763. جلیل محدثی فر پدر جلیل مقداری پیاز و سیب رمینی خریده بود و من و همسر جلیل مشغول تمیز کردن آنها بودیم اتفاقاً جلیل همان روز از جبهه آمد پس از اینکه وارد منزل شد و مارا در حال تمیز کردن سیب زمینی و پیازها دید ، دست من و همسرش را گرفت و گفت : شما بلند شوید و بروید استراحت کنید این کار من است و من آن را انجام می دهم .
احساس مسؤلیت
موضوع احساس مسؤليت راوی متن کامل خاطره
825. جلیل محدثی فر بچه ها تعریف می کردند ایام عاشورا سال 61 مقابل بیمارستان آمریکاییها در مسجدی یکی از آقایان روحانی شبها برنامه ی سخنرانی داشت از صحبتها و حرفهایش مشخص بود که در خط انقلاب نیست و نمی خواهد در آن موقعیت مردم را روشن کند که جنگی هست و جهادی وامام (ره) چه پیامهایی داده اند می دانستیم ریگی در کفش او وجود دارد همراه جلیل و تعدادی دیگر از دوستان برای شنیدن سخنرانی آن آقای روحانی به مسجد آمدیم . آن روحانی شروع به سخنرانی کرد و حرفهایی زد که جلیل به جوش آمد او با گفتن تکبیر از جا برخاست و خطاب به آن روحانی گفت: آقای عزیز از منبر پائین بیایید جلیل با این حرکتش تلاطم عجیبی در جمعیت حاضر دربه وجود آورد . آن روحانی که دید اوضاع کمی نابسامان شده می خواست آرام مجلس را ترک کند و بیرون برود که جلیل متوجه او شد و گفت : فلانی ، کجا ، بنشین هنوز با شما کار دارم . جلیل مانع رفتن او شد و بعد از اینکه او را روی زمین نشاند شروع به صحبت کرد و گفت : امروز مسائل مهمی در کشور اتفاق افتاده جنگی آغاز شده که کشور و ناموسمان در خطر است شما به جای گفتن این مسائل ، مردم را به راه دیگری غیر از این ارشاد می کنید که به صلاح کشور نیست .
استقامت و پایداری
موضوع استقامت و پايداري راوی متن کامل خاطره
758. جلیل محدثی فر در دوران نوجوانی جلیل ، پدرم کوره ی آجرپزی داشت و او برای کمک به پدر همراه وی به کوره ی آجرپزی می رفت . ماه رمضان آن سال درماههای تیر و مرداد واقع شده بود و هوا هم بسیار گرم و روزه گرفتن بسیار سخت بود جلیل با اینکه هنوز 13 سال بیشتر نداشت و روزه گرفتن براو واجب نبود می گفت : چقدر خوب است که آدم در این فصل روزه بگیرد و کار سخت و طاقت فرسایی هم داشته باشد تا روزه اش قبول شود . در حالیکه تعدادی از کارگرها در سرکوره به دلیل گرمی هوا و سختی کار روزه نمی گرفتند ، جلیل روزه می گرفت کارگرها که می دیدند جلیل روزه می گیرد می گفتند : پسر حاجی روزه گرفته ، باید روزه اش را باطل کنیم چند نفری او را می گرفتند و داخل استخر آب می انداختند و برای اینکه او از حال نرود شربت آبلیمو درست می کردند و به جلیل می دادند تا گرما زده نشود ولی او مقاومت می کرد و روزه اش را نمی خورد ودر آن شرایط سخت ، سعی می کرد همچنان روزه دار باقی بماند . منبع سایت: http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=18371