شهید سید جواد تسلیمی

شهید سیدجواد تسلیمی

تاریخ تولد :1338/12/02

تاریخ شهادت : 1363/01/15

محل شهادت : نامشخص

محل آرامگاه :تهران - بهشت زهرا

زندگی نامه

شهيد سيد جواد تسليمي در تاريخ 1338/12/01 در محله جواديه چشم به جهان گشود و در سن 6 ماهگي به محله امام زاده حسن (عليه السلام) رجوع كرد. وي در سن 3 سالگي سخت مريض شد كه تمام دكترها او را جواب كردند تا اين كه روزي سيدي به مادر وي گفت: بيا نذر يك سيد بكن مادر گفت: هر چه بخواهيد مي‌دهم كه بچه من زنده بماند آن شخص گفت: برو پارچه سفيدي بخر اگر جوادت زنده مانده بده به يك سيد و اگر نماند خودش را داخل آن كفن كن بعد به خاك بسپار. مادر كمي فكر كرد گفت باشد همين كار را كرد بعد از چند روزي صبح كه شد مادر ديد كه اين بچه جور ديگري شد خيلي خوب شير مي‌خورد، غذا مي‌خورد كه يك دفعه به فكر آن سيد افتاد فوراً بچه را به دكتر برد و دكتر گفت: مشكلي ندارد همان جا مادر خداوند بزرگ را شكرگذار كرد و از خداوند طلب شفاي همه مريض ها شد. تا اين كه به سن 7 سالگي رسيد عازم مدرسه شد پنج كلاس بيشتر سواد نداشت چون كه علاقه‌اي به درس خواندن نداشت. تا اين كه يك روز در سن 15 سالگي پدر وي گفت بايد برود سركار تا حداقل چيزي ياد بگيرد او هم با علاقه خاصي كه به باطري سازي داشت گفت: بله من از بي كاري خسته شده‌ام مي‌خواهم بروم مغازه دايي شاگرد وي شوم. پدر و مادر موافق بودند چون كه صاحب كار آشنا بود. خلاصه تا سن 24 سالگي وي كار كرد تا اين كه يك روز گفت: پدر و مادر من مي‌خواهم بروم سربازي كه مادر به خاطر اين كه جنگ بود ناراحت شد و گفت: صبر كن برادرت مهدي در جبهه جنگ است من ديگر طاقت ندارم. اما سيد جواد كه براي رفتن مصمم بود گفت: براي حفظ آب و خاك مملكت به وجود ما نياز است. اگر ما جوان ها دست به دست همديگر ندهيم دشمن نفوذ مي‌كند و خواهر و مادر ما آسايش ندارند، خواهش مي‌كنم اجازه بده ولي مادر هيچ نگفت. بعد از چند روزي وقتي كه از سركار آمد دفترچه آماده به خدمت را گرفته بود با خوشحالي به خانواده نشان داد؛ ديگر دايم در فكر رفتن بود تا اين كه يك روز به بهداري رفت و همه كارها را كرد و قبول شد. بعد از يك هفته لباس گرفت و براي دوره ي سه ماهه آموزشي به اهواز اعزام شد. خلاصه اين 3 ماه را گذراند؛ به مرخصي آمد همه خانواده او را ديدند بسيار خوشحال بود بعد از 10 روز به لشكر 77 خراسان افتاد و از آنجا به جبهه هاي حق عليه باطل، پاسگاه زيد اعزام شد. شهيد تسليمي فردي دلسوز، مهربان، با ايمان بود كه خداوند را در هيچ موقع فراموش نمي‌كرد. مرتب به پدر و مادر مي‌گفت: دعا كنيد از براي رزمندگان، من و امام؛ در طي زمان هايي كه در جبهه بود نامه مي‌داد، تلفن مي‌كرد و مي‌گفت: اگر من شهيد شوم شما ناراحت نباشيد، گريه و زاري نكنيد باز هم براي من دعا كنيد. تا اين كه يك روز جمعه در تاريخ 1363/01/15 يكي از افراد سپاه درب منزل را زد، برادر كوچك شهيد در را باز كرد او سراغ پدر را گرفت، وقتي پدر آمد تا چشمش به او افتاد فوراً حدس زد كه چه خبر است؟ آخر شب گذشته خواب سيد جواد را ديده بود ولي به كسي چيزي نگفته بود. آن سپاهي گفت: شما پسري به نام سيد جواد داريد؟ پدر گفت: بله آن سپاهي گفت: ايشان گمنام است ولي پدر گفت: خير پسرم شهيد شده‌است كه آن شخص زد زير گريه و گفت: پدرجان! شما از كجا فهميديد؟ بعد از چند دقيقه پدر حالش به هم خورد كه اهل خانه و همسايه ها متوجه شدند و منزل شلوغ شد. صبح روز 1363/01/16 برادر بزرگ شهيد با دو دوستش به پزشك قانوني رفتند و ديدند كه سيد جواد شهيد شده است، شهيد را تحويل گرفتند و در تاريخ 1363/01/18 به خاك سپرده شد.[۱]

نگارخانه تصاویر

پانویس

  1. سایت شهدای ارتش
آخرین تغییر ‏۱۲ تیر ۱۳۹۹، در ‏۱۶:۲۰