شهید غلامرضا رمضان‌بروتی‌

غلامرضا رمضان بروتی
ملیت پرچم ایران.png ایرانی
دین و مذهب مسلمان، شیعه
تولد مشهد
شهادت ۱۳۶۵/۶/۱۲
سمت‌ها رزمنده
جنگ‌‌ها جنگ ایران و عراق
شغل مکانیک
خانواده نام پدررمضان



خاطرات

• فرزندم غلامرضا خیلی به ما احترام گذاشت و هر آنچه را که به او امر می‌کردیم قبول می‌کرد. به خاطر دارم یک روز از نانوایی آمده بود و پاهایش آردی و خاکی بود دوید داخل اتاق، دعوایش کردم و گفتم: این چه وضعی است، با خود گفتم: الان که گریه‌اش بگیرد. دیدم سرش را بالا کرد و گفت چشم مادر جان دیگر با پاهای کثیف داخل اتاق نمی‌شوم و رفت و پاهایش را شست و از آن روز به بعد هر وقت از بیرون می‌آمد. خودش بدون اینکه به او بگوییم پاهایت را بشور، پاهایش را می‌شست و بعد داخل اتاق می‌شد. • به خاطر دارم روزی که پسرم غلامرضا می‌خواست به جبهه اعزام شود. غذایش را تهیه کردم و برایش داخل ساکش گذاشتم، او لباس‌های بسیجی‌اش را پوشید و ساکش را برداشت که برود من برای اینکه شوخی کرده باشم به او گفتم: فقط مانده تو فسقلی بروی با صدام بجنگی و او را بکشی، لبخندی زد و گفت: ای مادر جان، شما و پدر از اول انقلاب بودید و انقلاب و راه امام خمینی را قبول دارید حالا نمی‌خواهید سهمی در این انقلاب و دفاع مقدس داشته باشید، اگر من نروم دیگری هم نرود پس چه کسی می‌خواهد برای دفاع از خاک میهن و ناموس به جبهه برود، مگر من از دیگران بهتر هستم، من هم مثل آنها هستم و باید بروم و اگر لایق شهادت بودیم به آرزویمان می‌رسیم و شهید در راه خدا محسوب می‌گردیم. • قبل از اینکه فرزندم غلامرضا به جبهه اعزام گردد. یک روز یکی از خانمهای همسایه به خانه ما آمد و گفت: غلامرضا من تو را خیلی دوست دارم از اخلاق و رفتارت خوشم آمده است دوست داری دخترم را به ازدواج تو درآورم. که ایشان در جواب گفتند: خاله‌جان، من غلام شما هستم، اما برای من زود است باید سربازی بروم و نیز الان زمان جنگ است باید جهاد کرد و اگر انشاءا... زنده برگشتم، غلامی شما را قبول می‌کنم و اگر نه راه اصلی خود را یافته و به آرزویم رسیده‌ام. • به خاطر دارم آخرین لحظات و ساعات قبل از به شهادت رسیدن غلامرضا بود که ما با هم در منطقه حاج عمران مستقر شدیم که از طرف فرمانده اعلام گردید: دو گروه خمپاره‌انداز نیاز دارد و منهم بنا به سفارشی که مادر شهید کرده بود، من شهید را به عنوان کمک خمپاره‌انداز همراه خودم بردم تا عصر همان روز جزء گروه ما بود حدود ساعت 4 بعدازظهر بود که اعلام کردند گروه خمپاره‌انداز نیاز نداریم و ما را متفرق نمودند و ایشان جزء گروه ویژه شهداء قرار گرفت و در حال استراحت بودیم که دیدم ایشان رخت و لباس خود را از تن در آورده و داخل استخر و دریاچه‌ای که در نزدیکی جایی که مستقر بودیم غسل می‌کرد گفتم: چکار می‌کنی گفت: آبتنی می‌کنم، شما هم بیائید گفتم: نه من سرما می‌خورم. تا اینکه تقریباً ساعت 8 شب بود که ما روانه منطقه کردند. با یکدیگر خداحافظی نمودیم، ایشان در آن لحظات یک حالت خاص و معنوی داشت که بعد از جدا شدن از هم ایشان در حین عملیات به عنوان اسیر به دست نیروهای عراقی می‌افتد و در اثر شکنجه‌های سنگین رژیم بعثی دعوت حق را لبیک می‌گوید.[۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا
آخرین تغییر ‏۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۹، در ‏۱۸:۱۸