تاریخ تولد : 1338/01/02
نام : غلامرضا محل تولد : سبزوار
نام خانوادگی : پروانه تاریخ شهادت : 1362/12/09
نام پدر : سبحان مکان شهادت : مجنون
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : جنوب غرب
شغل : پاسدار انقلاب اسلامی یگان خدمتی : تیپ 21 امامرضا
گروه مربوط : فرماندهان شهید خراسان
نوع عضویت : فرمانده هان رده دو مسئولیت : فرماندهگردان
گلزار : بهشت شهدا
زندگینامه
حسین آباد شامکان، روستایی است حوالی سبزوار. مردما نش دام دارند و زمین خدا را برای گل و گندم و زعفران شخم می زنند. در سال 1338 در این سامان به دنیا آمد.
پدرش، رجب و مادرش نیکو کار، چند فرزند داشتند. و زمین خدا بخیل نبود و نان هشت نفر را در سفره ی خانه کوچک می نهاد. پدر مرد. پدر زمانی مرد که رضا نوجوان بود. درس می خواند. دید، او می بایست به داد مادر می رسید. شوق یاد گرفتن را از دل کلاس به دل صحرا برد و روزگار سپری شد. غلامرضا به داد مادر رسید و توانست عباس و چند خواهر را در مدرسه ببیند. وقت سربازی رضا پروانه بود. او زمزمه هایی شنیده بود. در پادگان بیرجند آموزش دید. حتی آموزش فنون رزم را. روزهای شکفتن انقلاب بود. غلامرضا به یک اشاره امام خمینی پادگان را گذاشت و به صف مردم رفت. در آن روزها، او و دوستانش را به تهران فرستاده بودند تا با خیال خود وادارشان کنند مردم را به تیر ببندند. نتوانستند دل نرم و مهربان سربازان مردم را سنگ کنند و خار نفرت در آن دل ها بکارند. غلامرضا از مردم بود، خود خود مردم.
سپس غائله در گرفت: از خراسان تا کردستان، تا جنوب تا حواشی خزر و سواحل خلیج فارس. عده ای پوتین خصم به پا کرده بودند تا انقلاب مردم را لکه دار کنند. در این روزها، غلامرضا و دوستانش بی قرار بودند. بایست مقابل کسانی می ایستاد که باطنی منافق گونه داشتند.غلامرضا تا توش و توانی داشت، جواب سیلی آنها را با سیلی نداد. سر انجام گروهی حیله کردند، در لباس آشنا حیله کردند.
او به جبهه های نبرد روانه شد، در لباس بسیجی و سپاهی. در مریوان جنگید. در هور، میمک، چزابه و هوالی دجله. به روزی که به تیر مستقیم دشمن افتاد، فرمانده گردان رعد از تیپ امام رضا (ع) بود. در عملیات خیبر، به سال 1361.
وصیت داشت در بیابان ها پنهان بماند و کسی جنازه اش را پیدا نکند همان شد و پس از سال ها، کسی نشانه ای از غلامرضا پروانه به شامکان سبزوار آورد.
منبع:صخره های مریوان،نوشته ی محمدرضا محمدی پاشاک،نشر ستاره ها،مشهد-1386
- روایتی دیگر
سردار شهید غلامرضا پروانه در کتاب افتخارآفرینان شامکان
سردارشهیدغلامرضا پروانه، فرزند سبحان، افتخارآفرین صحنه نبرد حق علیه باطل، در سال 1338 در روستای حسین آباد شامکان دیده به جهان گشود. درکودکی به طور معجزه آسایی از یک حادثه آتش سوزی- که در منزلشان اتفاق افتاد- نجات یافت. به همراه خانواده به سبزوار نقل مکان کرد و دوران تحصیل را در آنجا آغاز کرد.
بر اثر درگذشت پدرش، مجبور شد برای تأمین مخارج خانواده، روزها کار کند و شب ها در مدرسه شبانۀ بزرگمهر ادامه تحصیل دهد. مدتی نیز به قالی بافی روزگار گذراند.
قبل ازپیروزی انقلاب اسلامی، به خدمت سربازی رفت وآموزش های رزمی را به خوبی فراگرفت. درسال 1357 به فرمان امام خمینی(ره) پادگان نظامی را رهاکرد و به صف مخالفان رژیم پهلوی پیوست. برای به ثمر رسیدن انقلاب اسـلامی بسیار تلاش می کرد.
همزمان باتشکیل کمیته انقلاب اسلامی، به عضویت افتخاری این کمیته درآمد و بدون حقوق و مزایا، به تکلیف الهی خود عمل کرد. همزمان با شروع جنگ تحمیلی عراق علیه ایران، به سپاه پاسداران پیوست ورهسپارمیدان های نبردشد ومدتی با گروهک های ضدانقلاب در کردستان به مبارزه برخاست.
غلامرضا پروانه برای آموزش نیروهای بسیجی به سبزوار آمد و آموزش های بسیجیان را با آموزش های سخت نظامی ورزمی تدارک داد. به علت کاردانی و تدبیر در امور نظامی، به عنوان فرماندۀ «گردان رعد» تیپ 21 امام رضا(ع) خراسان انتخاب شد.
شهید رضا پروانه، در والفجر3، یک تنه 20 تانک دشمن را درکام آتش خود، منهدم کرد وبدین سبب در آن زمان، به «شکارچی تانک» مشهورگردید.
در عملیات خیبر از همرزمان سرداراسلام، شهید ابراهیم همّت بود و در همان عملیات پروانه وار، در نهم اسفند1362درجزیره مجنون، جان عزیزش را فدای اسلام و قرآن کرد تا اسلام و مسلمین، همواره عزّتمند بماند.
او دلیرمردی مهربان و معتقد به دین و انقلاب اسلامی و فردی صبور ومتواضع و باوقار بود و آرزو داشت غریب شهید شود و چنین نیز شد و تنها پلاک و عکس این شهید عزیز، با حضور خیل مردم سبزوار، تشییع شد و به یادبودش، صورت قبری، درگلزارشهدای سبزوار احداث گردید. از این سردار دلاور اسلام، فرزندی به نام حامد، به یادگار مانده است. [1]
خاطرات
- همرزم شهید پروانه، آقای سیدمحمد لعل، نقل می کند:
«سال 1358 بود به همراه شهیدپروانه به کردستان اعزام شدیم. چو ن جاده ها ناامن بود با بالگرد به سقز منتقل شدیم و در ساختمانی که مربوط به نیروهای ساواک بود، استقرار یافتیم.
حدود پنجاه روز در آنجا مستقر بودیم و دولت موقت به ما به عنوان نیروهای پاسدارنظام، درمقابل گروهک های ضدانقلاب، اجازه هیچ اقدامی نمی داد. توسط نیروهای ضدانقلاب محاصره شدیم. طبق مذاکره ای که دولت با آنها انجام داده بود، قرار شد ما کردستان را ترک کنیم و می خواستیم از محل استقرار خود، خارج شویم.
این نکته ممکن بود اتفاق بیفتد که ماشین های پر از مهمات را موردحمله قراردهند. بنابراین مهم بود اولین ماشینی که خارج می شد، تعیین شود. هرکس به بهانه ای از این اقدام منصرف می شد. ولی شهید پروانه داوطلب شد که اولـین ماشین را از محل استقرار خارج کنند تا اگر حمله ای صورت گرفت، به دیگران آسیبی نرسد. این اقدام درآن لحظه نیاز به ایثار، شجاعت وشهامت داشت که شهید پروانه از آن برخوردار بود».
- آقای علی اصغر برقبانی، نیز درباره سردار شهید پروانه، می گوید:
«خلوص و تقوای شهید پروانه، مثال زدنی است. حیدری، همرزم او می گوید: من بعضی اوقات که نیمه شب بیدار می شدم، او را می دیدم که به گوشه کناری می رفت و زار زار گریه می کرد و بسیار« الهی العفو، الهی العفو» می گفت.
از دیگر خصوصیات ایشان، این بود که در موقع خواندن نماز، آن قدر گریه می کرد که صورتش از اشک خیس می شد. به خصوص در قنوت نماز؛ و وقتی که نمازش به پایان می رسید، چشمانش مثل یک کاسه خون بود!
شهید پروانه با چند نفر از دوستان همرزمش، هم قسم شده بودند که تا موقعی که جنگ تحمیلی ادامه داشته باشد، در جبهه های حق علیه باطل بمانند و تا آخرین نفس، از آب و خاک و ناموس این مملکت دفاع کنند.
شهید بزرگوار، قبل از عملیات خیبر، نیروهایش را جمع کرده بود و از آنها برای خود، حلالیت می طلبید. و با گفتن این جمله که: "بچه ها از من راضی باشید"، تمام نیروهایش را به گریه درآورد و رزمنده ها یکی یکی او را در آغوش می گرفتند. حتی از گردان های دیگر می آمدند و سـردار پروانه را در آغوش گرفته، میبوسیدند».
- آقای مرتضی صادقی، همرزم سردارشهیدغلامرضا پروا نه، نقل می کند:
«قبل ازشروع عملیات خیبر، جلسه ای بود که رضا (شهید پروا نه) چگونگی عملیات و اهداف آن را برای رزمنده ها توضیح داد.
غروب روز بعد، گوشه ای نشسته بودم و وصیت نامه می نوشتم. کنارم نشست وگفت: «مرتضی، چه احساسی داری؟ من در آسمان خون می بینم. نمی دانم فردا چه خواهد شد؟!»
گفتم: «من هم احساس خاصّی دارم!»
همان شب، خواب دیدم که من و رضا با هم به سبزوار رفته ایم. به یکدیگر اصرار می کردیم تا دیگری امامت نماز را برعهده بگیرد تا اینکه رضا پذیرفت. نماز را خواندیم. در پایان نماز، رضا شیشه عطری در آورد، به همه تعارف کرد. درهمان لحظه سیّدی پیش آمد و رضا را در آغوش گرفت و گفت: «خوش آمدی با سجاده ات و شیشه عطرت!».
صبح خوابم را برایش تعریف کردم. رضا گفت: «شهید می شوم».
عملیات شروع شد. بعد از نمازصبح، او مورد اصابت گلوله قرارگرفت و به شهادت رسید. وقتی به سراغش رفتم، عطر و جانمازش را- همان طوری که در خواب دیده بودم- کنارش یافتم!». [2]
- ایشان فرماندة گردان رعد بود . از تیپ 21 امام رضا (ع) که در عملیات خیبرمفقود شد وی یکی از فرماندهان خونسرد و کاملا" مدیر بود .همیشه در برابر بچه ها برخورد مطیعانه می کرد و حاضر بود پای بچه ها را ببوسد .
- در عملیات خیبر ما از مکان شهید بقایی حرکت کردیم در قسمت هورالهویزه نزدیک به 50کیلومتر ایشان گردان را راهنمایی کردند به طوری که به نزدیکی شهر القرنه رسیدیم با توجه به این که نیرو پشتیبانی ندالشتیم گردان یک روز مقابله کرد با عنایتی و شجاعتی که غلامرضا پروانه داشتند و عراقی ها تا نزدیکی های ما آمده بودند حتی با هم جنگ تن به تن داشتیم و ایشان طبق توصیه ای که شده بود و از آنجایی که بدلیل نبودن امکانات توان مقابله با دشمن را نداشتیم دستور دادند که تسلیم شویم آنجا برای دو نفر امکان فرار بود یکی برای ایشان و دیگر برای آقای سعید رئوف ولی وقتی دیدند برادران بسیج دارند تنها می مانند و اسیر می شوند من به خود این اجازه را نمی دهم که بروم ایستادند و حدود ساعت 4 بعداز ظهر به شهادت رسیدند .
- یادم است یک خانه تیمی را که شناسایی و قرار بود اعضای آن را دستگیر کنیم به اتفاق غلامرضا پروانه مشارکت داشتیم یک تیمی بودیم متشکل از آقای پروانه و محمود ارغیانی و این حقیر. پس از این خانه شناسایی شده بود، قرار شد ما به عنوان نیروی عملیاتی و آنها به عنوان نیروهای شناسایی وارد صحنه شویم وقتی رفتیم بنا بود جاهای حساس را ما نیرو بگذاریم یادم است آقای پروانه آنقدر شجاعت داشتند که کنار پنجره خودشان را رساندند و به بالا پشت بام و از آنجا که تقریبا حساس ترین و سخت ترین موضعی بود که باید فرد مستقر می شد آمادگی خودشان را اعلام کردند شاید اگر حضور ایشان نبود در آن مقطع ما نمی توانستیم اعضای خانه تیمی را دستگری کنیم .
- وقتی آخرین مرحله به اتفاق غلامرضا پروانه با قطار به منطفقه رفتیم من عکسی از ایشان طلب کردم که یک قطعه عکس از خودتان را به من بدهید عکسی را که تازه گرفته بود به من داد و گفت فلانی این دیگر آخرین عکس من است و من دیگر شهید می شوم .
- وقتی جریانات سبزوار پیش آمد من در شهرمشغول آموزش بودم به من گفتند سبزوار درگیری شده است من سریع خودم را رساندم به سبزوار دیدم سبزوار خیلی شلوغ است و مردم در گیرند بعد از غلامرضا پروانه پرسیدم رضا جریان چیه؟ گفت هیچی ما رفتیم توی یکی از مساجد عکس امام را نصب کنیم عکسهای امام را پاره کردند اینها می خواستند با این بهانه با ما درگیر شوند که درگیر هم شدند و به این صورت جریان سبزوار پیش می آید که بالاخره از مشهد و جاهای دیگر نیرو آمده بود و بالاخره عوامل اصلی آشوبگری را می گیرند .
- زمانی که مجرای سبزوار پیش آمد و برای غلامرضا پروانه و چند نفر دیگر حکم صادر کردند نامه ای به من نوشت که می خواهم به جبهه بروم من از سپاه بیرون آمده ام طبق دستور دادگاه بعد توی آن نامه نوشته بود خیلی خوشحالم چون با رفتن ما خط ویلات فقیه توی شهرستان سبزوار تثبیت می شود خیلی خوب است خودش اصلا مطرح نبود اما این که در سبزوار همه مردم یکدست بشوند مطرح بود توی نامه نوشته بود الحمد الله در سبزوار با برخورد خوب دادگاه اگرچه ظاهرا ماها از سپاه رفتم بیرون این به نفع نظام بود به ضرر نبود چون در مقابل ما کسانی بودند خائن باید این کاری شد تا سبزوار جوشش بخوابد با رفتن ما از سپاه دادگاه توانست بساطشان را جمع کند که سبزوار بشود خط ولایت فقیه .
- زمانی که غلامرضا پروانه مسئول بسیج سبزوار بودند ایشان وقتی مراجعه کرده بودند به یکی از مساجد که عکس امام را نصب کنند و پایگاه و سنگر برای بسیجیان تشکیل بدهند مواجه شده بود با برخورد گروهی که رفتار بسیار زشتی داشته بودند به شدت آقای پروانه را مجروح کرده بودند به نحوی که یکی دو شبانه روز در بیمارستان بستری بودند وقتی به اتفاق آقای فرومندی مراجعه کردم برای دستگیری متهمی که آقای پروانه را مجروح کرده بود آنها باز در مقیاس بالا تر درگیر شدند و فرومندی مجروح و بیهوش شدند و ایشان را به بیمارستان منتقل کردند و دیگر برادران هم مجروح شده بودند همان شب شورای فرماندهی با چهره ای خونین به مشهد رفتند وقتی حکم رسید که آقای فرومندی و پروانه از سپاه کنار بروند و بعضی ها تبعید شدند. بعضی شعار می دادند که پروانه باید اعدام گردد آنقدر مظلومیت از سر و روی ایشان می بارید که اگر فداکاری فرومندی و پروانه نبود که خودشان را فدای خط امام کردند وضعیت مذهبی سیاسی و جریانهای که الان در سبزوار حاکم است اینها نبود و ما الان در فضای خوب و آرامی زندگی نمی کردیم در آخرین مرحله ای که به پروانه یاد آوری کردم که آیا آن خاطره یادتان هست چه احساسی دارد به یکی از برادران گفته بود که به فلانی بگویید که دیگر این خاطرات را به یاد من نیاورید. از این خاطرات عذاب می کشید .
- یادم است گروهکی بود شاید خیلی حضرت امام را رنجانده بودند. غلامرضا پروانه روزی ضمن مقابله با منافقن و سایر گروهک ها درگیر با این گروه هم شد و حتی ضربات جسمی شدید به ایشان وارد شده بود تا صورت و بدنش مجروح و مصدوم شده بود از بس ایشلان کتک خورده بود مدت قریب به یک ماه یا دو ماه خودشان را زندانی کرده بودند و یادم است این شعر را نوشته بودند و بالای سرش نصب کرده بود و ورد زبان ایشان بود : در مسلخ عشق جز نکو را نکشند روبه صفتان زشتخو را نکشند اگر ایشان به این وضعیت دچار شده بود فقط به خاطر دفاع از ولایت بود چون گناه ایشان این بود که می گفتند چرا از امام تبعیت می کنی؟
- وقتی به کردستان رفتیم ما را به مریوان فرستادند و از آنجا رفتیم به پایگاهی که روستای کافی حسن و 2 تا روستای دیگر دست کموله ها بود کموله ها تیربارهایشان را در بالای کوه مستقر کرده بودند و بچه ها را می زدند . غلامرضا آمد پیش مرگها را جمع کرد و ایشان شدند مسئول و من جانشین. برای پیشمرگان از عظمت امام گفت از جریان شهادت گفت بحث جهاد در اسلام را کرد و گفت من اینجا آمده ام و از شما می خواهم که مبارزه کنید و مومن باشید نمازتان باید سروقت باشد برای من خیلی سنگین خواهد بود که ببینم یک پیشمرگ نماز نمی خواند باید کاملا مطیع باشید از پیش خودتان نباید کاری انجام دهید .
- در سال 60 یا 61 چون سپاه هم در داخل شهرها و هم داخل مرزها با دشمنان می جنگید، می طلبید که در تمام وقت انسان در اختیار سپاه باشیم. غلامرضا پروانه هم که هر وقت صحبت از ماموریت می شد آماده بود روزی اعلام کردند یکی از خانین را می خواهند بگیرند و چند مدت است که تله گذاشته اند ولی ایشان را نتوانسته اند پیدا کنند ایشان گفتند این ماموریت را انجام می دهم زمانی که این مامورت به ایشان واگذار شد از بنده در خواست کردند با اشان برویم تعدای از بچه ها و بسیج را برداشتیم و نیمه شب رفتیم به آن منطقه ای که خان بود. به طوری بسیار زیرکانه ای این افراد را گرفتیم و آوردیم و تحویل دادیم و در این ماموریت تا پاسی از شب نا امید بودیم که این افراد را بتوانیم دستگیر کنیم حتی خودم که در خانه آن فرد بودم گمان نمی کردم که این فرد در خانه باشد ولی آقای پروانه با تیزهوشی خاصی فهمید که زن این بنده خدا رفتار واقعی و طبیعی از خود نشان نمی دهد در جایی که کاه می ریختند که خیلی چیز عجیبی بود رفته بود یک چهر شاخ پیدا کرده بود و ایشان را در زیر آن کاهها بیرون کشیده بود کهخ چندین بار نفرات دیگر آمده بودند و ایشان را پیدا نکرده بودند با این که شام هم نخورده بود تا حدود 2 الی 3 نیمه شب طول کشید که ما ایشان را بیدار کردیم و آوردیم .
- همان شبی که قرار بود عملیات بکنیم غلامرضا پروانه زود تر رفته بود فقط معاون گردان با او بود لحظه ای همه ما با نیروها رفتم توی محدوده رسیدم که گفتند عراقی ها احتمالا دور تا دور را محاصره کردند وقتی رسیدیم به ما گفتند تیمسار دیر آمدی گفتم حاج آقا قایق ما راه را گم کرده بود. گفتند شما یک بازرسی داشته باشید این منطقه را که ببینید کسی نباشد. از آنجا حرکت کردیم یک دوری زدیم دیگر نماز صبحمان همانجا خواندیم یک چند ساعتی بود که چیزی نخورده بودم سوال کردیم حاج آقا چه کار کنیم گفتند باید عراقی ها را سرگرم کنیم که انشا الله بچه های جای دیگر بتوانند به قلب بزنند انشاء الله قلب این نابکار را از کار بیندازم دیگر ما از هم جدا شدیم ما تو جبهه متوجه نشدیم که ایشان شهید شده است در اسارت گفتند رضا پروانه شهید شده است .
- من در عملات والفجر 3 نبودم ولی بچه ها یی که آنجا بودند می گفتند مرتضی این غلامرضا پروانه غوغا کرد در والفجر 3 عراق ها را بیچاره کرده آر پی جی را برداشته بود و چپ و راست تانکهای عراقی را می زد .
- ما و داداش غلامرضا پروانه توی یک چادر بودیم داداش ایشان توی چادر یک طنابی وصل شده بود وسط چادر و برادر آقای پروانه سرش را کرده بود توی طناب این طناب هم گره اش افتاده بود توی گلوی حالت خفگی به ایشان دست داده بود ما هم به هوای اینکه دارد شوخی می کند و می خندد ما هم می خندیدیم بعد بچه ها بلافاصله بلند شدند طناب را از گلویش خارج کردند. یک چند دقیقه ای که گذشت به غلامرضا پروانه خبر دادند که برادرت عباس اینجوری شده است آقای پروانه به چادر ما آمد مثل همیشه به ما رو کرد و گفت آقای تیمسار فلانی دست شما درد نکند باز داداش ما را می خواهی بکشی گفتم نه حاج آقا این خودش این کار را کرد و گفت مرد حسابی ما ایشان را به جبهه آورده ایم که توی جبهه شهید بشود که ما خانواده مان برویم مکه انشا ءالله شما می خواهد همین جوری تمام بشود این طوری اگر کشته شود که شهید محسوبش نمی کنند اینجوری می شود خودکشی دیگر یک چند دقیقه ای با بچه ها نشستند خوش و بشی کردند و یک چایی کنار ما خوردند و بعد مشکلات بچه ها را پرسیدند و گفتند خسته نیستید گفتیم نه الحمدالله .
- در فلکه کارگر سبزوار بغل باشگاه یک ساختمانی بود فکر می کنم کیقبادی بود و افراد گروهک آنجا جمع شده بودند. ما به اتفاق غلامرضا پروانه برای متفرق کردن آنها رفتیم که دیدیم اینها آماده اند به محض اینکه ما رسیدیم جلوی ساختمان آنجا هم از ما فیلم می گرفتند و هم عکس هم با سنگ و چوب از بالای پشت بام حمله کردند و می خواستند جو را متشنج کنند .
- در عملیات والفجر 3 بعدها که با هم صحبت می کردیم غلامرضا پروانه با خنده این را می گفت ولی برای من خیلی زجر آور بود ایشان می گفتند در حالی که همه عقب نشیتنی می کردند بچه های من هم عقب نشینی کردند فقط یکی دوتا از بچه ها پهلوی من بودند و مقاومت می کردند می گفتند در همان موقع فشار که تانک ها رسیدند به خاکرز نیروهای پیاده اش می گفت دیدم نیروهای بومی که عقب نشینی کردند دارند می آیند من خوشحال شدم که اینها به کمک من می آند وقتی آمدند جلو گفتند برادر پروانه گفتم بله گفتند ما در سنگر کمپوت نداریم می خواهم بگویم ایشان با این نوع نیروها کار می کردند ولی اینقدر با این ها مهربانی می کرد که حتی بعدها بعضی از نیروهای بومی دنبال این بودند که پروانه کجاست مثل چی زیارتش می کردند طوری بود که قالیباف اعلام کردند عقب نشینی کند گفت بچه هارا جمع کنید بیایند عقب حتی قرارگاه را می خواستند ببرند عقب وقتی که آمدم و گفتم پروانه دارد آنجا مقاومت می کند بعد ایشان گفتن برید خبر بگیرید وقتی رفتم پیشش دیدم یکی دو سه نفر بیشتر در کنارش نیستند و اینها همه زخمی با این حال به تنهایی تکبیر می گفت الله اکبر لاحول والا قوه الا بالله العلی العظیم و با همان حال دشمن را عقب زد هشت تانک را زده بود در دنیا سراغ نداریم که یک نفر بتواند در مقابل این همه تانک و نیروهی پیاده مقاومت کند وقتی رفتیم نزدش که ایشان را به عقب بیاوریم بی حال شد و افتاد بعد که به هم صحبت کردم ایشان می گفت در آن زمان که شما آمدید و من می جنگدم متوجه نبودم که دارم می جنگم .
- یک دفعه یادم است تصمیم گرفتم شبی پیش غلامرضا پروانه بروم و حالات ایشان را در نماز ببینم زیرا ایشان مدام این عبارت عربی را با خودش تکرار می کرد - الهی من لی غیرک- من یادم است وقتی رفتم دیدم مشغول خواندن نماز است و همین دعا را می خواند (( الهی من لی غیرک )) و بدنش می لرزید وقتی به این عبارتی که ذکر شد می رسید و این جمله را هم که در دعای کمیل می خوانیم خواند خدایا ما از حکومت تو به کجا می توانیم پناه ببریم جایی نیست که پناه ببریم و اشک می ریخت یادم است این اشکها بر روی محاسنش می ریخت من اؤ حالی که ایشان در نماز شب پیدا کرده بود حال می کردم .
- یک رو بنده لباس شخصی تنم کرده بودم. چون بچه سال بودم به لباس شخصی علاقمند بودم با لباس و کفشهای آنچنانی نشسته بودم. یکدفعه غلامرضا پروانه آمد و گفت این چه وضعی است اینجا نشستهای؟ دیگر تیمسار فلاحی هم صدا نکرد مگر اینجا خانهی عمهات است. بلند شو لباس هایت را عوض کن مگر اینجا پارک لاله زار است که نشستی دیگر بلند شدم رفتم سریع لباسمان را عوض کردم. اصلاً نتوانستم به ایشان حرفی بزنم با این که با هم شوخی داشتیم اما همین جور خشکم زده بود، بعداً آمد و از دل ما در آورد .
- * *
دوش، یاران خـبر سوختنش را آوردند
صبح، خاکسـتر خونین تنش را آوردند
یارب این کشته عریانِ کدامین عرصه است
که ز بازار تجــرّد ، کفـنش را آوردند
1- نشریه پیام شامکان، بهمن 1387، شماره 2، ص3؛ برای اطلاع بیشتر ر.ک به: ستاره ها (3)، ویژه سرداران شهید شهرستان سبزوار، صص25- 29.
1- برگرفته از نشریه: «گاهی به آسمان نگاه کن» .
وصیت نامه
معبودا، سرورا، به علت تعهدی که دارم به تو متوسّل می شوم و به حرمت قرآن، به تو تکیه می زنم و به محمد مصطفی(ص) از تو شفاعت می طلبم و آرزو دارم اگر شهید شدم، همانند شهیدان گمنام، جنازه ام در بیابان ها بماند و در میدان جنگ به خاک سپرده شود.
پروردگـارا ! امیدوار بودم که با رهـبر و رزمـندگان در کـربلا، نمـاز بخوانم...
خداوندا ! دوست دارم گمنام باشم تا در غوغای کشمکش های پوچ دفن نشوم.
خداوندا! دردمندم، روحم از مسـرّت و اندوه می سوزد و قلـبم میخروشد، احسـاسم شعله می کشد و بندبند وجودم ضـجّه می زند؛ زیرا از سکـون مانـدن، خسـته شـده ام. دل شکسـته و چشـم انتـظارم، خداوندا! می خواهم غریب شهـید شوم و از تو می خـواهم که شهـید بی کفن باشم ومی خواهم که در این بیابان بمانم تا به کربلا نزدیک تر باشم...
کاش، خداوند وجودم را بسوزاند وخاکستر کند و با خاکستر آن زمین را فرش نمایم تا پاکان قدم برآن نهند؛ زیرا بدنم را می خواهم فدای مقرّبان درگاه الهی نمایم».
- بخشی از دل نوشته های عارفانه سردار شهید پروانه:
«ای سر آغاز هر سخن و ای سرانجام هر پایان، هرحال آنچه بر من گذشت شکرگزارم و می دانم که آزمایش الهی بوده است.
خدایا من را در زمره کسانی به شمار آور که به محبت تو وابسته اند و دلشان از محبت تو در تب و تاب است و از همه چیز گسسته اند.
قلبت را بشکاف تا تابش پرواز دل را مشاهده کنی. ای رهگذر که می گذری بدانکه ساکنان این شهر را به جرم الله اکبر آواره کرده اند...
امشب شام غریبان داشتیم. برمشامم می رسد هرلحظه بوی کربلا...
چه زیباست که می دانی هرلحظه مرگ را مشاهده می کنی، چه زیباست به یقین « یاأَیَّتُها النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعی إِلَى رَبِّکِ راضیَةً مَّرْضیَّةً » برسی...».[۱]