شهید محمد ابراهیم جعفری

تاریخ تولد : 1348/05/16

نام : محمدابراهیم‌ محل تولد : اسفراین

نام خانوادگی : جعفری‌ تاریخ شهادت : 1365/10/27

نام پدر : علی‌ مکان شهادت : شلمچه

تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : منطقه عملیاتی کربلای 5

شغل : یگان خدمتی :

گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان

نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌

گلزار : شهداء


زندگینامه

محمدابراهیم جعفری در شانزدهم مردادماه ‏سال 1348 ‏مصادف با روز عید قربان در روستای عیسی باغ از بخش بام و صفی آباد اسفراین پا به عرصه گیتی نهاد. چون روز عید قربان به دنیا آمد او را ابراهیم نام نهاد‏ند در محیط پاک و سرسبز و کوهستانی روستای زاد‏گاهش دوره کودکی را طی کرد در شش سالگی وارد مدرسه شد د‏وره ابتدایی را در مدرسه روستا گذراند رابطه وی با همکلاسیها ، دوستان و معلمان عالی بود ‏معلمان به او اعتماد داشتند و امور منزل خود ‏را به او می سپردند. ‏وی در خانواده ای مذهبی رشد و پرورش یافت. او سعی می کرد نمازش را اول وقت بخواند.

‏مادرش می گوید: «چون روز عید قربان متولد شد طبق رسوم و آئین روستا به او ابراهیم می گفتیم اصول و فروع دین و اسامی چهارده معصوم را به او ‏آموزش دادیم در نوجوانی به دلیل صداقتی که داشت معلمان او را برای خرید مایحتاج خود به روستای بام می فرستادند. در تابستان در امور ‏دامداری و کشاورزی به پدرش کمک می کرد کمی که بزرگتر شد خودش کار می کرد تا مخارج تحصیل خود را تا حدی تامین کند. هیچ وقت زیر بار حرف زور نمی رفت. به مسائل مذهبی و ارزشهای اخلاقی حساس بود. در مقابل مشکلات صبور بوده قبل از رسیدن به سن تکلیف نماز می خواند و روزه می کرفت.» ‏پدرش می گوید: ‏«ما وضعیت مادی و اقتصادی خوبی نداشتیم در نتیجه او از ابتدا با سختیها و مشکلات آشنا بود. رابطه اش با معلمان خوب بود در رفتار و کردارش صداقت داشت. اوقات فراغت خود را به درس خواندن و کمک به من و مادرش سپری می کرد. در کار دامداری و کشاورزی یارو یاور من بود با توجه به وضع اقتصادی ما کار می کرد تا مخارج تحصیل خود را تا مین کند در مقابل رفتار غیرمنطقی افراد به هیچ وجه تسلیم نمی شد. از کودکی در مسجد نوحه می خواند در مراسم شبیه خوانی نقشی را به عهده ‏می گرفت. در دوره های قرآن شرکت می کرد.»

‏علاقه محمد ابراهیم به امام (ره) باعث شد تا او در دبیرستان به عضویت بسیج درآید. در فعالیت های گوناگون با بسیج همکاری می کرد علاقه به امام(ره) فعالیت در بسیج و مشاهده تشییع پیکر پاک شهدا در او تحولی به وجود آورد که تصمیم گرفت در نوجوانی به جبهه برود، ابراهیم آرزو می کرد مثل برادرش رزمنده. باشد. ‏برادرش محمد جعفری می گوید: «محمدابراهیم در سن دبیرستان علاقه شدیدی به جبهه پیدا کرد در پی این هدف سعی می کرد رضایت والدین را جلب نماید می گفت: «من باید مثل سیدالشهدا(ع) به شهادت برسم.» تنها با فداکاری و جانفشانی رزمندگان حکومت اسلام و قرآن بر حکومت جور و ستم و پلیدی پیروز می شود و ندای آسمانی قرآن و اسلام جهانی خواهد شد.» ‏سرانجام علاقه وی باعث شد که پس از طی دوره آموزشی کوتا. مدت در سال 1365 برای اولین بار عازم جبهه شد. با شهدایی چون هادیان و مقصودی دوست و همرزم بود محمدابراهیم جعفری در سوم فروردین 1365 ‏از ناحیه پا مجروح گرد ید پس از بستری شدن در بیمارستان قم و تهران بهبود یافت. پدرش می گوید: «اولین بار که به جبهه اعزام گردید مجروح شد و مدتی در بیمارستان اسفراین بستری گردید. وقتی به ملاقاتش رفتم در حال

‏استراحت بود تا مرا دید پاهایش را جمع و جور کرد؛ پاهایش زخمی بود. ‏خواهرش زهرا جعفری از زبان خواهر بزرگش می گوید: «خواهر بزرگم می گوید: محمد ابراهیم علاقه زیادی داشت تا مجددا به جبهه برود اما دیگران می گفتند تو مجروح هستی و نمی توانی کوله پشتی و وسایل خود را حمل کنی. او چند پاکت گچ را در منزل خواهرم مرضیه جابه جا می کرد تا خود را امتحان کند؛ می گفت: اینها را جا به جا می کنم که بدانم چقدر نیرو دارم.» ‏او در شانزده ‏سالگی مجروح گردید مدتی گذشت تا بهبود یافت.‏ خانواده ‏به علت مجروحیت او نگران بودند اما او با اصرار زیاد رضایت ‏آن ها را کسب کرد و دوباره ‏اعزام گردید. ‏مادرش می گوید: «محمدابراهیم عاشق جبهه بود دایما از فداکاری های بسیجیان صحبت می کرد. یک روز عصر از مدرسه به روستا آمد شب که دور هم جمع بودیم هرچه سعی کردیم و گفتیم پای تو از زمان عملیات والفجر 8 خوب نشده است، راضی نشد و صبح در مزرعه با گریه و التماس رضایت ‏پدرش برای رفتن به جبهه گرفت.» ‏عیسی دانایی همرزم شهید مردم گوید:

‏«محمد ابراهیم فردی معتقد بود. فرایض دینی را با اخلاص کامل به جا می آورد. نماز خود را به موقع در اول وقت می خواند. اوقات ‏استراحت یا قرآن می خواند یا به قرآن خواندن دیگران گوش می کرد. ‏سحرخیز و مهربان بود به بهداشت اهمیت زیادی می داد . با فرماندهی ‏هماهنگی خوبی داشت او عاشق اهل بیت و ولایت بود فردی فداکار و خوش برخورد و بطور کلی «شمع محفل دوستان بود.» همه او را ‏دوست داشتند. محمد ابراهیم در جبهه از جهات مختلف الگوی خوبی ‏برای سایر رزمندگان بود، خالصانه خدمت می کرد» ‏سرانجام در27 دیماه 1365 پس از چهارده ماه حضور در جبهه دفاع مقدس در عملیات کربلای5 ‏در منطقه عملیاتی شلمچه براثر اصابت گلوله دشمن به درجه رفیع شهادت نایل آمد. و به دیدار حق شتافت.

خاطره آخرین دیدار ‏آخرین باری که آمد، گفت: این بار به جبهه می روم و دیگر برنمی ‏گردم، مطمئن هستم که شهید می شوم. در نامه ای قبل از عملیات کربلای5 ‏نوشته بود که این آخرین نامه است که فرستادم. ‏روزی از عیسی باغ به اسفراین می رفت که از آنجا به جبهه اعزام شود. من با او قهر کرده ‏بودم.محمد ابراهیم همین که سوار ماشین شد دیدم نور سبزی از روی سرش بلند شد همان لحظه امیدم قطع شد و به من الهام شد که فرزندم شهید می شود پشیمان شدم رفتم که با او خداحافظی کنم و مانند دفعه اول که به جبهه رفت با رضایت کامل بدرقه اش کنم امام مینی بوس حرکت کرد و نرسیدم. آن روز و شب ‏طاقت نداشتم؛ با خود می گفتم ، دیگر فرزندم را نمی بینم .روز بعد به ‏اسفراین رفتم؛ خوشبختانه اعزامشان یک روز به تعویق افتاده ‏بود. درست یک ساعت مانده ‏به حرکت آنها به او رسیدم و با رضایت کامل بدرقه اش کردم. او بسیار خوشحال شد و این آخرین دیدار مان بود. ‏مادرشهید محمد ابراهیم جعفری


وصیت نامه

‏سلام ای مادر و برادر و خواهران عزیزم! اکنون که به خواست خداوند توفیق آنرا پیدا نمودم که به میدان امتحان الهی راه یابم، اکنون که کوله بار هجرت را بسته ام و خود را برای جهاد اصغر آماده کرده ام، امیدوارم که بتوانم در جهاد اکبر پیروز شوم و آن گونه که مکتب اسلام خواسته است، بتوانم خود را سرباز،جند الله بپرورانم. آیا فراموشی کرده اید که زینب ‏چگونه فریاد امام حسین(ع)را در برابر جباران تاریخ اقامه کرد و طاغوتیان ‏را رسوا نمود؟


خاطرات

- خواهر بزرگم خاطره ای را برایم این گونه نقل می کرد می گفت: روزی به خانه ی خواهرم مرضیه رفته بودم، مرضیه می گفت: خواهر جان چند پاکت گچ گرفته بودیم برای سفید کردن خانه هر روز می دیدیم این پاکت ها جابجا می شود تا این که یک دفعه دیدیم محمدابراهیم پاکت های گچ را به پشت می گیرد و در حیاط خانه راه می رود بعد از چند بار دور زدن به زمین می گذارد. آن موقع ابراهیم مجروح بود پرسیدم برادر جان شما با پای مجروح چرا این کار را می کنی؟ ابراهیم جواب داد: خواهرم می خواهم بدانم آیا هنوز نیرو دارم که کوله پشتی جبهه را حمل کنم یا نه؟ !

- روزی که محمد ابراهیم می خواست از صفی آباد وجام به اسفراین برود و از آنجا به جبهه اعزام شود به اتفاق برادرش تا بیرون روستا رفتیم من از محمدابراهیم قهر کرده بودم و برای بدرقه ی برادر کوچکترش می رفتم محمدابراهیم همین که سوار مینی بوس شد دیدم نور سبزی از دور سرش بلند شد همان لحظه امیدم قطع شد و به من الهام شد که فرزندم شهید می شود پشیمان شدم و رفتم با او خداحافظی کنم و مانند دفعه ی اولی که به جبهه رفت با رضایت کامل بدرقه اش کنم اما مینی بوس حرکت کرد و من نرسیدم آن روز طاقتم را از دست داده بودم و با خودم گفتم دیگر فرزندم را نمی بینم روز بعد که ماشین به شهر رفت به اسفراین رفتم خوشبختانه اعزامشان یک روز به تعویق افتاده بود و من به آرزویم رسیدم و با رضایت بدرقه اش کردم و این آخرین دیدار بود .

- به یاد دارم قبل از اینکه عملیات کربلای پنج شروع شود و محمدابراهیم شهید شود ایشان تلگرافی برای ما فرستاده بود و در آن تلگراف نوشته بود مادر دیگر شما را نمی بینم .

- یادم است آخرین مرتبه ای که محمدابراهیم به مرخصی آمده بود هنگامی که می خواست به جبحه برود مثل اینکه به ایشان الهام شده باشد گفت: این دفعه که من به جبهه بروم دیگر برنمی گردم و شهید می شوم .

- به یاد دارم در سن شانزده سالگی محمدابراهیم مجروح شده بود بعد از مجروحیت به تهران رفت و در یک کبابی کار می کرد یک روز که برای دیدن ما به روستا آمده بود به ایشان اصرار کردیم که درس بخواند و کار نکند گفت به صاحب کبابی قول داده ام که برگردم و کار کنم هر طور بود ایشان را متقاعد کردیم که به تهران نرود ایشان با اینکه شناسنامه اش و چیزهای دیگری هم در پیش کبابی داشت نرفت بگیرد و ما برایش شناسنامه ی المثنی گرفتیم .

- بعضی وقت ها برای خریدن گوشت در دوران مدرسه برای معلمهایش به روستای جام می رفت یک روز قصاب محل که آشنا بوده می پرسد پسر جان آیا معلم چیزی به تو می دهد که هر چند روز برای خرید گوشت برایش این همه راه را می آیی؟ محمدابراهیم می گوید خیر معلم به من گفته است هر موقع رفتی نوشابه بخری بقیه ی پول را گوشت بخر. قصاب به ایشان می گوید پس دوشنبه نوشابه بخر و یکی برای خودت بخر محمدابراهیم می گوید : معلم به خاطر اعتماد و اطمینانی که به من دارد پول به من می دهد تا برایش خرید کنم و اگر بیشتر خرج کنم مرتکب گناه می شوم و من هیچ وقت چنین کاری را نمی کنم .

- به یاد دارم بار اولی که محمدابراهیم مجروح شده بود بی صبرانه منتظر بودم که مجروحیتش بهبود پیدا کند و دوباره در جنگ حضور پیدا کند بعد از مجروحیت و رفتن به جبهه روحیه اش خیلی تغییر کرده بود و می گفت: باید برای خدا جنگید .

- یکدفعه که ایشان برای خرید گوشت برای معلمش به قصابی رفته بود قصاب محل که آشنا بود به وی گفته بود که :" پسر جان آیا معلمت چیزی به شما می دهد که هر چند روز برای خرید گوشت برایش این همه راه را می آیی؟ " ایشان می گوید: " خیر، معلم به من گفته: هر موقع رفتی یک نوشابه بخرید و بقیه آن را گوشت بخر" و قصاب به وی می گوید: " پس دوتا نوشابه بخر یکی برای خودت و ..." محمد ابراهیم می گوید: " معلمم به خاطر اعتماد و اطمینانی که به من دارد پول به من می دهد تا برایش خرید کنم و اگر بیشتر خرج کنم من مرتکب گناه می شوم و من هیچ وقت چنین کاری را نمی کنم ."

- یادم می آید روزی که می خواست از روستای " عیسی باغ " به اسفراین و از آنجا به جبهه اعزام شودتا بیرون روستا رفتم و برادر دیگرش هم بود من از محمد ابراهیم قهر کرده بودم و برای بدرقه برادر کوچکش می رفتم تا اینکه محمد ابراهیم سوار مینی بوس شد دیدم نور سبزی از روی سرش بلند شد. همان لحظه امیدم قطع شد و به من الهام شد که محمد ابراهیم شهید می شود. از کارم پشیمان شدم و رفتم تا با وی خداحافظی کنم و مثل دفعه اول که به جبهه رفت با رضایت کامل بدرقه اش نمایم اما مینی بوس حرکت کرد و من نرسیدم و آن روز که رفت اصلاً طاقت نداشتم و گفتم: دیگر پسرم را نمی بینم روز بعد که ماشین از روستا به شهر می رفت من آمدم اسفراین و خوشبختانه اعزامشان یک روز به تعویق افتاده بود و درست یک ساعت مانده بود به حرکتشان من رسیدم و با رضایت فرزندم را بدرقه اش کردم و این آخرین دیدارمان بود .

- 14- خواهر بزرگم تعریف می کرد که " یکروز به منزل مرضیه (خواهر شهید) رفته بودیم. مرضیه گفت: خواهر جان چند پاکت گچ گرفته بودیم برای سفید کردن اتاقها هر روز می دیدم این پاکتها جابجا می شوند بعد یک وقت دیدم محمد ابراهیم پاکتهای گچ را به پشت می گیرد و در حیاط منزل راه می برد و بعد از چند بار دور زدن به زمین می گذارد آن موقع محمد ابراهیم مجروح بود. گفتم : برادرجان؟ شما با آن پای مجروح چرا اینکار را می کنید؛ محمد ابراهیم جواب داد: خواهرم می خواهم ببینم آیا هنوز هم نیرو دارم کوله پشتی جبهه را ببرم یا خیر؛ "

منبع سایت یاران رضا

http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 5776

آخرین تغییر ‏۲۴ آبان ۱۳۹۷، در ‏۰۲:۲۳