تاریخ تولد : 1345/12/20 نام : محمدحسین محل تولد : تربت جام نام خانوادگی : پاکدین تاریخ شهادت : 1365/11/05 نام پدر : حسنرضا مکان شهادت : شلمچه تحصیلات : سیکل منطقه شهادت : منطقه عملیاتی کربلای 5 شغل : پاسدار انقلاب اسلامی یگان خدمتی : گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده گلزار : بهشت رضا مشهد مقدس
خاطرات
یکی از دوستان همسرم محمد حسین پاکدین تعریف می کرد چون محمد حسین بادمجان دوست نداشت یک روز برای نهار کنسرو بادمجان آورده بودند که ایشان را دیدم رفت و قوطی کنسرو را روی تخته سنگی گذاشت و با تیر آن را زد و گفت: من از کنسرو بادمجان متنفرم که همه ی ما را خنداند. یک روز که برای خرید نان به نانوایی رفته بودم بعد از اینکه به خانه برگشتم همسرم محمد حسین مهمانی دعوت کرده است و دارد غدا درست می کند گفتم چه درست می کنی؟ گفت: امروز مهمان عزیزی داریم دارم ماکارونی می پزم بیا این ماکارونی ها را سر بار گذاشتم بقیه اش با تو. یادم هست آخرین باری که همسرم محمد حسین پاکدین می خواست به جبهه و منطقه برود. ما را با خود به خانه ی مادرش برد و آنجا گذاشت و هر چه ما گفتیم بیا ما را ببر خانمان، شاید ما کاری داریم گفت : می خواهی بروی آنجاچکار کنی.چه کارت مانده است. من به منطقه می روم و ده روزه ترخیصی می گیرم و بر می گردم هر چه ما اصرار کردیم ما را به خانه ی خودمان ببر توجه نکرد لحظه ی خداحافظی دو،سه مرتبه تا جلوی درب حیاط رفت و باز برگشت و صورت بچه ها را بوس کرد، من گفتم چه شده چرا این طوری می کنی گفت: هیچی نشده انشاءالله بر می گردم دیگر رفت و دیگر برنگشت و خبر شهادتش را برایمان آوردند. به خاطر دارم همسرم محمد حسین پاکدین در منطقه بودند که من حامله بودم و بچه یمان به دنیا آمد وقتی به ایشان خبر دادیم بعد از ده روز آمد به او گفتم حسین جان من پسر آورده ام گفت: خدا را هزاران مرتبه شکر هیچ فرقی نمی کند اگر تو ده تا دختر هم به دنیا می آوردی باز هم خدا را شکر می کردم که فرزندم سالم است من دختر را هم دوست دارم چون که حضرت زهرا سلام علیها هم دختر بودند و حالا خودت را ناراحت نکن انشاءالله این پسرم هم سرباز امام زمان (عج الله تا فرجه شریف)می شود و ادامه دهنده ی راه پدرش می باشد آن روز بسیار خیلی خوشحال بود و خدا را شاکر بود که فرزند سالم به او عطا کرده است. به خاطر دارم هنگامی که همسرم محمدحسین پاکدین در جبهه از ناحیه ی دست مجروح شده بود به خانه آمد و در مورد مجروحیتش به ما هیچی نگفت و حرفی نزد من از اینکه دیدم رنگش پریده و پریشان است گفتم حسین جان چکار شده چرا اینقدر پریشانی گفت چیزی نشده تو چکار من داری برو به کارت برس هنگامیکه ایشان خواست وضو بگیرد تا نمازش را بخواند من مواظب بودم و آرام او را تعقیب می کردم تا ببینم چه شده است وقتی آستین هایش را بالا زد دیدم تیر خورده است از ناحیه ی دست تا آرنج بخیه خورده است گفتم خدا مرگم دهد چه شده است و رفتم محکم دستش را گرفتم گفت: این که چیزی نیست زهرا جان تو برای همین نگران هستی با آنکه درد می کشید وانمود می کرد که هیچ کارش نشده است تا ما احساس نگرانی و دلهره نداشته باشیم. به خاطر دارم هنگامی که هنوز ما تازه ازدواج کده بودیم، همسرم محمد حسین می خواست به جبهه برود.(در روستا ما رسم داریم که دست داماد را حنا می کنند) روزی که می خواست به منطقه برود مادرم پشت سرش زیاد گریه می کرد و می گفت: داماد من مثل علی اکبر، امام حسین علیه السلام است که دست هایش را حنا کرده اید و می خواهد به منطقه برود. محمد حسین گفت: تو حالا خدا را شکر کن و دست به دعا بردار که من را خدا قبول کند و بتوانم اینجوری(مثل حضرت علی اکبر علیه السلام) لیاقت شهادت در راه خدا را داشته باشم،چون هر کس که علی اکبرحسین نمی شود و با این حرف هایش مادرم را دلداری داد و رفت. یادم هست نظر کرده بودم هر موقع همسرم محمد حسین از جبهه آمد جلوی پایش گوسفندی بکشم. تا اینکه بعد از شهادت ایشان، خواب دیدم که حسین آمده و من هنوز گوسفندی را نگرفته ام که بکشم گفتم حسین جان، تو اصلا من را خبر نکردی که بیایم و گوسفند بگیرم. چون می خواستم جلوی پایت گوسفند قربانی کنم. ایشان گفتند: عیب نداره، حالا دیر نشده، الان تو برو گوسفند بگیر و بیاور بکش. به خاطر دارم یک شب خواب دیدم پسر عمویم شهید محمد حسین پاکدین در حالی که بر اسب سفیدی سوار است و به داخل خانه ی ما آمد و اسب خود را خوابانید و خودش هم در وسط حیاتمان قدم می زد ولی وارد خانه نشد بعد از مدتی سوار بر همان اسب سفید شد و رفت. به خاطر دارم یک شب خواب دیدم که در روستا هستم و همسر شهیدم محمد حسین پاکدین هم نیز آمده و زنده است. به او گفتم حسین جان، مگر تو شهید نشدی چطور است که تو زنده هستی؟ گفت: تو فکر می کنی شهیدان مرده اند شهیدان زنده اند ولی شما ما را نمی بینید بلکه من زنده ام و ناظر بر اعمال شما و همیشه در کنارتان هستم. یادم هست در سن کودکی تقریبا در سن ده یا دوازده سالگی بودم که یک روز برای جمع کردن انگور های باغمان رفتیم. که چند ساعت بعد برادرم محمد حسین پاک دین به باغ آمد و گفت: چرا کار را تعطیل نمی کنید من گفتم مگر چه شده گفت:کار را تعطیل کنید و همه برویم خانه یک تعزیه بگیریم گفتم چه شده داداش چرا ناراحتی گفت: یکی از شهیدان محراب به شهادت رسیده است و شما اینجا آمده اید و می خندید و به فکر خودتان هستید به فکر دنیا و مادیات هستید سریع بیایید و برویم در مراسم تشیع جنازه و عزاداری آن شهید شرکت کنیم بعد ما کار را تعطیل کردیم و به خانه آمدیم. به خاطر دارم یک روز در منزل نشسته بودم که رو به همسرم محمد حسین کردم و گفتم: حسین جان دیگر شما سلام نکنید چون شما مرد هستید و من زن هستم خوبیت ندارد همسرم گفت: این حرفها را نزن، بعد سریع رفت و مادر را آورد گفت: مادر، شما بیا و قضاوت کن، مگر زهرا از من بزرگ تر نیست، مادر گفت: چرا؟ گفت: چون بزرگ تر است، من سلامش می کنم و احترام به او می گذارم. به خاطر دارم هنگامی که شهید محمد حسین پاکدین می خواست به جبهه اعزام شود. مادرم خدا بیامرز، تا دم درب حیاط دنبالش رفت و با حالت ناراحتی و بغض گرفته گفت: نگاه کن هنوز دستهایش حنا دارد بگذار بعدا به جبهه برو شهید گفت: من که از علی اکبر امام حسین علیه السلام که عزیز تر نیستم حضرت علی اکبر با ابنکه جوان بود به میدان جنگ رفت و علیه باطل مبارزه کرد این چه حرفی است که میزنی این حرفها خوب نیست انشاءالله کربلا را فتح می کنیم و به خاک وطن بر می گردیم بعد خداحافظی کرد و راهی جبهه شد. به خاطر دارم در یکی از عملیات ها پسرم محمد حسین مجروح شده بود و ترکش به دستش بر خورد کرده بود ایشان را برای پانسمان با هلیکوپتر به مشهد آوردند و در بیمارستان بستری کردند. بعد از اینکه دستش را پانسمان کردند، ایشان گفته بود که من سالم و باید بروم و اصلحه به دست بگیرم. به خاطر دارم هنگامیکه پسرم محمد حسین در کلاس دوم راهنمایی در نصر آباد درس می خواند. که ما او را از مدرسه بیرون آوردیم و به او گفتیم: که بابا ما استطاعت نداریم و پولی در بساط و وضع مالی کمی خراب است و قلم و دفتر هم زیاد مصرف می کنی دیگر نمی خواهد به مدرسه بروی و ترک تحصیل کن دیدم یک وقت محمد حسین گریه کرد و گفت: بابا تو در حق من ظلم کردی و ما را از مدرسه بیرون انداختی تو در حق من ظلم کردی. یک شب خواب دیدم که پسرم محمد حسین به خانه آمد من در بالای خانه نشسته بودم و چای می خوردم.گفت: بابا گفتم چیه گفت: برویم در میان باغ گردش کنیم وقتی وارد باغ شدیم در حال قدم زدن بودیم یک وقت دیدم یک چیزی از شاخه ی درخت آمیزان است گفت: بابا با چوب بزن من هم چوب دستی ام را زدم همین که آن میوه از درخت به روی زمین افتاد یک دفعه من از خواب پریدم. به خاطر دارم یکی از فامیل هایمان از روی طعنه زدن حرفی گفته بود که محمدحسین برای پول به جبهه می رود چون پولی ندارد و کار و کسب حسابی هم ندارد برای همین به جبهه می رود . وقتی شوهرم محمدحسین متوجه شدخیلی ناراحت شد و گفت: زهرا جان تو خودت را ناراحت نکنی و حرف هایی که آنها پشت سر من زده اند را ول کن و فقط به فکر خودت باش و فرزندت و به فکر هیچ چی دیگر نباش. من گفتم تو که می روی، مثلا آمد و تو شهید شدی من چه کار کنم؟ ایشان گفتند: تو که خدا را داری و دیگر تنها نیستی. و به خدا توکل کن. یک مرتبه خواهر بزرگترم که الان در روستا زندگی می کند خواب دیده بود که برادرم محمدحسین به خانه ی آنها آمده که در روستا هستند و به خواهرم گفته بیا با هم به طرف باغ انگورهایمان برویم و کمی انگور بخوریم در حالی که محمدحسین داشت انگور می خورد به خواهرم هم تعارف کرد به محض این که خواهرم خواسته بود انگور بردارد و بخورد از خواب بیدار می شود. خاطره ای که به یاد دارم این است که قبل از این که خبر شهادت پسرم محمدحسین را برای مان بیاورند یک شب خواب دیدم که در مجلسی هستم و حدودا پانزده تا ششصد نفر هم میهمان هستند که همه فامیل و دوستان و اطرافیان جمعند و مجلسی برگزار شده است بعد از این که مجلس تمام شد و همه رفتند من هم آمدم و کفش هایم را پوشیدم ولی جفت کفشهایم را پیدا نکردم و کفش هایم کم شده بود. من این خواب را برای محمدحسین دیدم و فهمیدم که او شهید شده است. منبع سایت یاران رضا http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=470