شهید محمد رضا پور حسن

تاریخ تولد : 1347/04/01 نام : محمدرضا محل تولد : اسفراین نام خانوادگی : پورحسن‌ تاریخ شهادت : 1365/10/23 نام پدر : حسین‌ مکان شهادت : تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌


خاطرات

یکبار که همسرم محمد رضا به مرخصی آمده بود ما در اسفراین زندگی می کردیم و خواهرانش پیش ما آمده بودند و ایشان بعد از دو سه روز به ما گفت: همسر و خواهران عزیز من فردا دوباره به جبهه می روم از شما خواهش می کنم که از رفتن من به به جبهه جلوگیری نکنید. روز بعد ایشان داخل اتاقش که به کمک دو خواهرش در را قفل کردیم و زندانی اش کردیم تا نتواند برود جبهه. در حیاط نشسته بودیم که یک مرتبه دیدم در حیاط باز شد. همسرم محمد رضا بود گفت: اگر دست و پایم را به زنجیر ببندید باز هم به جبهه می روم می خواستیم جلو برویم گفت: جلو نیایید و گرنه دیگر بر نمی گردم. گفتم: پس کفش هایت کجاست؟ بیا کفش هایت را بپوش. بعد برو ولی ایشان پا برهنه به جبهه رفت. به خاطر دارم یک روز چند تا از مخالفین و ماموران رژیم دور خانه ی ما را محاصره کردند و خواستند خانه ی ما را به آتش بکشند. آن موقع دوستم محمد رضا پور حسن هم در خانه ما بود و با هم در پایگاه بسیج کار می کردیم که ایشان رفت یک زنجیر و یک چماغ آورد تا به حساب آنها برسد و به محض اینکه ایشان را دیدند پا کنار کشیدند و از ایشان ترسیدند و پا به فرار گذاشتند. یکدفعه که برادرم محمد رضا به مرخصی آمده بود بعد از چند روز دوباره ساکش را آماده کرد و خواست به جبهه برود من در حیاط ایستاده بودم، به من گفت: خواهر جان کاری نداری می خواهم به جبهه بروم. گفتم: تازه به مرخصی آمدی کجا می خواهی بروی؟ گفت: سنگرها الان خالی است و باید هر چه زودتر به جبهه بروم. گفتم: پس چه موقع می خواهی ازدواج کنی؟ گفت: خواهر جان اصلا صحبتش را بکن هنوز خیلی زود است من زن دارم و اسلحه های من همان زنم است و تا زمانی که اسلحه در دست دارم ازدواج نمی کنم. هر موقع جنگ تمام شد آن وقت تصمیم می گیرم و خداحافظی کرد و رفت و مرخصی بعدی که آمد به اصرار پدر و مادرم ازدواج کرد و دوباره به جبهه رفت. ده روز بعد از شهادت فرزندم محمدرضا ایشان را در خواب دیدم . در خواب دیدم بیرون از روستا مردم دور هم جمع هستند و صحبت می کنند، جلوتر رفتم ببینم چه خبر است دیدم فرزندم محمدرضا هم در میان این جمعیت ایستاده است و لباس بسیجی هم به تن دارد. به محض این که او را دیدم طاقت نیاوردم و او را در آغوش کشیدم و او را بوسیدم و گفتم کجا بودی پسرم دلم برایت تنگ شده است؟ دیدی همان طور که قبلا گفته بودم شهید شدی؟ گفت: عیبی ندارد پدر جان خیلی خوشحال هستم از این که به شهادت رسیدم. حتما لیاقتش را داشته ام و قسمت این بوده که به شهادت برسم. یک دفعه که فرزندم محمدرضا به مرخصی آمده بود روز چهاردهم عید نوروز بود که همه ساله در چنین روزی مراسم کشتی در میدان بزرگ روستا برگزار می شد. ایشان رفت داخل گود و با یکی از کشتی گیرهای محل کشتی گرفت که ایشان برنده شد و توانست جایزه اش را که یک پتو و چند ساعت و چند کارتن قند بود بگیرد و به خانه آورد. به خاطر دارم من به همراه دوستم محمدرضا پورحسن در جبهه بودیم و در سنگر نشسته بودیم و استراحت می کردیم که ناگهان دشمن تک زد ما هم سریعا بلند شدیم تا جواب آنها را بدهیم ولی به دلیل کم بودن نیرو نتوانستیم با آنها مقابله کنیم و دشمن را از پای در آورد و ناگهان خمپاره ی دشمن نزدیک سنگر ایشان فرود آمد و بر اثر اصابت ترکش به دست و صورتش به درجه ی رفیع شهادت نائل گردید. هنگامی که برادرم محمد رضا خواست به جبهه برود آن زمان ما برق نداشتیم و در یکی از شب هایی که میخواستیم برویم برای گوسفندان از لب رودخانه آب بیاوریم من هم با ایشان می رفتم و چون تاریک بود چراغ ار در دستم نگه می داشتم تا ایشان جلویش را ببیند و آب بردارد وقتی می خواستیم که برویم . ایشان به من گفت : خواهر عزیز تو راضی هستی که من به جبهه بروم .گفتم: هر چه پدر و مادر می گویند همان درست است . گفتم: اگر شما به جبهه بروید چه کسی می خواهد گوسفندان را نگهداری کند؟ گفت : خدا بزرگ است . وقتی رفتیم لب رودخانه آب برداریم من چراغ را نگه داشتم تا ایشان آب بردارد که ایشان مقداری آب روی من ریخت من هم ناراحت شدم و به طرف خانه آمدم در بین راه آمد و مرا راضی کرد که بیایم و چراغ را نگه دارم تا او آب بردارد و آمدیم و آب برداشتیم و به خانه برگشتیم . یادم هست دفعه ی آخری که به همراه دوستم محمد رضا خواستیم به جبهه برویم . ایشان رو به من گرد و گفت : اسماعیل جان این بار آخری است که به روستا آمدیم و دیگر اینجا را نمی بینیم و دیگر به روستا بر نمی گردیم وقتی از روستا خارج شدیم به مشهد آمدیم و به حرم امام رضا (ع) رفتیم و پس از زیارت به منطقه اعزام شدیم که بعد از چند روز ایشان به شهادت رسیدند و به آرزوی ابدیش رسیدند ولی من لیاقت شهادت را نداشتم . به خاطر دارم آن زمان من هنوز به جبهه نمی رفتم یک روز محمد رضا پور حسن همه روستایی به خانه ما آمد تا نامه ی مادرم را بدست برادرم که در جبهه بود برساند وقتی وارد خانه شد . مادرم به ایشان گفت : خیلی خوش آمدی یادم هست هر وقت ایشان به خانه ی ما می آمد مادرم می گفت : بوی پسرش را میدهد . خلاصه وقتی مادرم نامه را به محمد رضا داد به او گفت : این نامه را به پسرم برسان و به او بگو مادرت خیلی دلتنگش است هر چه سریعتر برگردد و شروع کرد به گریه کردن .ایشان با عصبانیت گفت : مادرجان این چه حرفی است که شما می زنید ما ها باید در جبهه بمانیم و سنگرها را خالی نگذاریم آن وقت شما این حرف را می زنید این بار که من رفتم . اگر دوباره برگشتم ، پسران دیگرت را آماده کن تا آنها را هم همراه خودم به جبهه ببرم . چون به آنها خیلی احتیاج داریم و رفت .سری بعدی که برگشت من هم همراه ایشان به جبهه رفتم آن وقت فهمیدم که ایشان چه می گوید . یک شب خواب دیدم که دختر هقت ماهه ام را به پشتم بستم و در حیاط راه می روم که یک مرتبه درب حیاط به صدا در آمد درب را باز کردم دیدم همسایه مان هست ، یک پیرمرد تنهای بود به من گفت : همسایه زود باش آتش درست کن و کمی سپنج دود کن و به کوچه بیاور من هم سریعا زغال درست کردم و روی آن سپنج ریختم و بیرون آوردم دیدم . جمعیت زیادی در کوچه ایستاده اند و صلوات می فرستند . رفتم جلو ببینم چی شده است که از خواب بیدار شدم . سه روز بعد خبرشهادت برادرم محمد رضا را برایم آوردند . زمانیکه من با محمد رضا پور حسن با هم در جبهه حضور داشتیم ایشان خیلی با من مهربان بود و تقریبا" با من درد دل می کرد و مرا محرم اسرارش می دانست . یک روز که در سنگر نشسته بودیم و صحبت می کردیم ایشان به من گفت : محمد جان از شما خواهشی دارم . گفتم بگو با کمال میل می پذیرم و انجام می دهم . گفت : اگر من به شهادت رسیدم مادرم مریض است وقتی به مرخصی رفتی ایشان را به دکتر ببر و از او خبر بگیر . من هم گفتم : چشم معلوم نیست که شما شهید بشوید از کجا می دانی ؟ که یک مرتبه خمپاره ی دشمن نزدیک ما فرود آمد و بر اثر اصابت ترکش به پایش مجروح شد و سریعا" او را به بیمارستان بردند . من ماندم . چند روز بعد دیدم ایشان با پای باندپیچی شده به منطقه آمده است . به محض اینکه چشمش به من افتاد . شروع کرد به گریه کردن . گفتم : برای چه گریه می کنی ؟ شما که سالم هستید و خدا را شکر صدمه ای ندیده اید گفت : برای همین که سالم ماندم گریه می کنم . حتما لیاقت شهید شدن را نداشتم و گرنه به شهادت می رسیدم . یک روز که بهمراه محمد رضا در جبهه بودیم تیربار عراقی ها شبانه روز روشن بود و تیر اندازی می کرد . ایشان گفت :چه کسی حاضر است برود این تیربار را خاموش کند هیچ کس حاضر نشد برود ایشان آماده شدند که بروند گفتم من هم می آیم و با هم رفتیم من سر تیربارچی را گرم کردم و ایشان هم از پشت سر تیربارچی را که یکی از درجه داران عراقی بود داخل آب انداخت و او را کشت . بدون اینکه کسی بفهمد و برگشتیم . واقعا ایشان با شهامت و نترس بودند . به خاطر دارم زمانیکه به میدان تیر رفته بودیم من آرپی چی زن بودم و همرزمم محمد رضا هم آنجا بود و ایشان از من کدورتی داشت و قهر بود . زمانی که آرپی چی را برداشتم و هدف مورد نظر که یک حلب 17 کیلویی بود از فاصله 100 متری نشانه گرفتم . وقتی شلیک کردم به هدف خورد و دیدم که یک نفر به طرفم می آید محمد رضا بود برایم صلواتی فرستاد و گفت : احسنت بر این نشانه گیری ات و با من آشتی کرد و دستی بر پشتم زد و من بلند شدم و مرا در آغوش گرفت و گفت : از شما معذرت می خواهم . نمی دانستم که شما اینقدر تیراندازی دقیقی دارید . هنگام شهادت همرزم محمد رضا پورحسن من در کنار سنگر آنها بودم و نحوه ی به شهادت رسیدنشان اینگونه بود : هنگامی که ایشان در سنگر بود دوستش علیزاده هم رفت در سنگر ایشان و دوتایی با یکدیگر خوابیدند و پتویی رویشان انداختند . یکی از بچه ها رفت و به محمد رضا گفت : می شود من هم با شما بخوابم ولی ایشان قبول نکرد و گفت : من و علیزاده می خواهیم امشب با هم بخوابیم چون دیگر نمی توانیم در یک سنگر بخوابیم . خلاصه نیمه شب بود و همه خواب بودند که یک دفعه خمپاره ی دشمن نزدیک سنگر اینها فرود آمد و هر دویشان به درجه رفیع شهادت نائل گردیدند . یک روز که با محمد رضا در سنگر نشسته بودیم و از خاطرات همرزمانمان تعریف می کردیم . ایشان حرفی به من گفت : که خیلی روی من تاثیر گذاشت . از جبهه و شهادت صحبت می کردیم گفت : ببین امان الله اگر به جبهه آمدی و قصدت دفاع از ملت و ناموس نباشد آن خدمت فایده ای ندارد معلوم می شود که برای عزیز شدن بین مردم آمدی ولی اگر نیتت از جبهه آمدن دفاع از اسلام و ملت و ناموست باشد آن موقع حسابت فرق می کند و حتما لیاقت شهید شدن هم داری و به آرزویت خواهی رسید . همانطور هم شد ایشان واقعا عاشق جبهه و جنگ بود و برای همین به آرزویش رسید و به درجه رفیع شهادت نائل گردید . به خاطر دارم من با محمد رضا در عملیاتی شرکت داشتیم قبل از عملیات به ما گفتند: عکس امام خمینی ره را همراه خود نبرید و هیچ کس اجازه ندارد عکس همراه خودش ببرد . ایشان کنار من بود خنده ای کرد و گفت : اگر قرار است شهید بشویم پس بهتر است همراه با عکس امام ره به شهادت برسم و من عکس امام ره را از روی سینه ام بر نمی دارم تا زمانیکه مرا بخواهند غسل دهند . یادم هست هنگام عملیات بدر بود که من به همراه محمد رضا پور حسن و چند تا از رزمنده های دیگر درداخل یک قایق بودیم در حال پیشروی بودیم قایق بنزین تمام کرد و در وسط آب ماندیم و یک قایق که از کنار ما خواست عبور کند برای ما نگه داشت و ایشان با باری که در پشتش داشت داخل قایق پرید و قایق ما را کشید و به قایق دیگری چسباند و ما سوار آن قایق شویم که واقعا ایشان فرد پر زور و با دل و جراتی بود . به خاطر دارم محمدرضا مجروح شده بود و با همان پای زخمی می خواست در عملیات شرکت کند فرمانده گفت : هر که دوست دارد می تواند برود به ایشان گفتم : شما مجروح هستید و با این پای زخمی نمی توانید در عملیات شرکت کنید . ولی ایشان گفت : این که چیزی نیست و با ما آمد. من ایشان را سوار ماشین کردم و به عقب بردم در راه ایشان به من گفت : ماشین رابه یکی دیگر بده و بیا با هم به رزمنده ها ملحق شویم و با همان پای زخمی از نیمه راه برگشتیم و خودمان را به بچه های خط رساندیم . به خاطر دارم من به همراه محمد رضا پور حسن در آموزشی بودیم که یکی از مربیان تاکتیک ما را به کوه برد و خواست به ما طرز انداختن نارنجک را یاد بدهد . وقتی اجزای نارنجک را به ما توضیح داد یک مرتبه نارنجک را در بین ما انداخت و همه پا به فرار گذاشتند. ولی ایشان خودش را روی نارنجک انداخت و مربی هم او را تحسین کرد و گفت : ایشان یک فرد با شهامت و ناترسی هستند و از این طور افراد خیلی کم پیدا می شود . به خاطر دارم یک روز همراه دوستم محمد رضا برای ورزش و تمرین به پارک رفتیم ، در همان حال من و ایشان در حال ورزش کردن بودیم یکی از دوستان ایشان ما را دید محمد رضا به من گفت : دوست داری با او کشتی بگیری ؟ گفتم : کشتی بلد نیستم ایشان اصرار کرد و گفت : او هم یاد ندارد . خلاصه من با دوستش کشتی گرفتم و او مرا محکم به زمین زد و محمد رضا کلی به من خندید وقتی علت خنده اش را پرسیدم گفت : می دانی به چه کسی کشتی گرفته ای ؟ گفتم نه ! گفت این فرد بهترین کشتی گیر شهرستان اسفراین است هیچ موقع این خاطره از ذهنم خارج نمی شود [۱]

پانویس

  1. سایت شهدای یاران رضا
آخرین تغییر ‏۱۶ مهر ۱۳۹۸، در ‏۱۳:۱۶